loading...

داستان کوتاه

داستان کوتاه

بازدید : 15
سه شنبه 22 بهمن 1403 زمان : 4:26
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه

خش خش صدای پای خزان است

یک نفر،

در را به روی حضرت پاییز وا کند..

|علیرضابدیع|

باشد جناب بدیع، در را باز میکنیم اما عواقبش پای خودتان!

نم نمِ باران که بزند..

کوچه و خیابان را برگ‌ها که بگیرند..

آدم مجبور می‌شود شالی به دور گردنش بیندازد،

قدم زدن هم که اجباریست..

حالا کسی ام باید باشد که شالی ببافد و..

قدم زدن که تنها هم نمی‌شود..

چاره چیست؟!

عاشق شویم دیگر..

جهنم و ضرر، فوت وقتمان هم فدای سرتان، کلافتان را بیاورید..

اما بگویمتان‌هاا

ما وسط تابستان بود که احساس کردیم می‌خواهیم برایتان شالی ببافیم و هم قدم، قدم‌هایتان شویم..

این‌ها دنبال بهانه می‌گردند

علت عاشقی را نمی‌دانند،

به گردن پاییز و برگ‌هایش می‌اندازند..

عاشق نشــدی مگرنه می‌فهمیدی

پاییز بهاری است که عاشق شده است

|میلاد‌عرفان‌پور|

بله حق با شماست آقای عرفان پور..

شما درست می‌گویید.

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند..

|علی‌رضا‌بدیع|

پاییز رسید و ما مبتلا بودیم این هم نقض شعرتان!

باشد باشد شما بگو: استثنای قابل چشم پوشی!

منطق خوانده ایم‌هااا

این مغالطه‌ست!

با شاعر جماعت درگیر نمی‌شویم..

پس فردا می‌گویند :تازه به دوران رسیده هم نبود مارا رد و نقض میکرد.

:")

بازدید : 14
سه شنبه 22 بهمن 1403 زمان : 4:26
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه

پاییز است پاییز . ...

صدای جیغ ترمز خودرویی مست و سطح لغزنده خیابان و وقوع حادثه‌‌‌ای تلخ . طفلکی چه جوان بود دخترک. بی شک ضربه مغزی شده . از انگشتان خالی اش و چهره‌ی محزون او پیداست که تنها و مجرد و غمگین بوده . طفلکی....

کمی‌قبل تر ، من و خلوت سوت و کور خانه ، و صدای زنگ درب و ورود مهمانی عزیز تر از جان و نورچشمی‌و تعبیر رویای محال. آری . خودش است. بهار. اما بعد از ۱۳ سال دوری ، به یکباره یاد من افتاده . عجیب است . عجیب. پس از شش سال دوستی از نوجوانی تا به دوران دانشجویی ، به یکباره رفت. و اکنون پس از سیزده تقویم بی خبر بازگشته . این خوب است یا که بد؟.. بهار از تقدیر که میرفت خنده‌‌‌ای زیرکانه بر لب داشت و شانه‌های ظریفش را بالا انداخت و توجیه بدتر از گناهی آورده و مدعی شد که ؛ جدایی و بی وفایی ، زیر سر تقدیر است و بس. تقصیر خودش نیست. انگاه توصیه‌‌‌ای جالب کرد و گفت؛ شهروز ، الکی اصرار نکن ، بگذار تقدیر مسیر خودش را برود . تقدیر که دست ما نیست. بسته به تصمیمات ما نیست. تقدیر از دست ما خارج و از مسیر مشترک سرنوشت جداست.

او تظاهر میکرد و ادعا که؛

تاثیر تاخیر در تصمیمات مان یا ترغیب به ترک رابطه و خلف وعده و تاکید به خیانت و جفای به عهد ، هیچ دخلی به اشتباهات و کردار و رفتارش ندارد

بلکه متهم اصلی این ماجرا ، پدیده و مفهومی‌پیچیده‌‌‌ای است که اصطلاحا انرا _تقدیر_ مینامیم . ،

پس متهم ردیف اول این ماجرا ؛ شخص متشخص به مشخصات متغیر و بی ثبات یعنی عامل نامرئی به نام ؛ تقدیر است و بس.

عامل انتزاعی و فلسفی که برآمده از مفاهیمی همچون : سرنوشت ، طالع ، و بخت است . خب کمی‌تا حدودی درک این ماجرا برای همگان سخت است.

لپ کلام ؛ در شرایط سخت و بحرانی بی هیچ دلیل و منطق و برهانی ، عهد شکست و زیر قول و قرارش زد و رفت. تقصیر را بر گردن تقدیر انداخت و اسوده خاطر رفت.

ولی اما....

ظاهرا تقدیر را نشناخته بود . زیرا تقدیر درس بزرگی در آستین نهفته داشت ، آتش پر سوز و گدازی زیر خاکستر سکوتش خفته داشت .

دخترک رفت و جمله‌ی اخر پسرک در خاطرش نقش بست . همان جمله‌‌‌ای که گفته بود ؛ برو ولی زمبن گرده عزیزم.

اری. زمین گرد بود. و تا بازگشت به همان نقطه و رویارویی انان با هم ، سیزده تقویم گذشت.

دخترک لشکری شکست خورده و دست از پا درازتر امده بود . اینبار اولین جمله‌‌‌ای که گفت چنین بود؛ غلط کردم. عسل خوردم‌ ببخش.

دیگر از غرورش خبری نبود ‌ . ظاهرا تقدیر کار خودش را کرده بود . و اینبار پسرک بود که تصمیم جدیدش را گرفته بود و گفت ؛ از اینکه بهم پیشنهاد ازدواج و زندگی مشترک میدهید خوشحالم و سبب خوشحالی و بسی جای افتخار است ، سعادت بزرگی ست که باقی مسیر زندگانی را همراه و همدم و همسر شما باشم . ولی متاسفانه قصد ازدواج ندارم. امید وارم خوشبخت بشوید.

دخترک باورش نمیشد. دنیایش سیاه شده بود چشمانش تار میدید. گویی صحنه را در خواب میدید.

دخترک حین عبور از عرض خیابان بود و در فکر فرو رفته بود ، که صدای جیغ ترمز خودرویی عجول و پر سرعت ، بند افکارش را پاره کرد و .....

تقصیر تقدیر بود؟ یا تاثیر تصمیم بود؟... هر چه بود پر تاثیر بود اما تقصیرکار نه....


بداهه نویسی اولین روز پاییز سال ۱۴۰۲ است بهار .

بازدید : 913
يکشنبه 20 ارديبهشت 1399 زمان : 16:22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه
یعنی جناب آقای شهروز براری صیقلانیبا اختصار روی جلد شین براریمیباشد.

که توسط نشر چشمهبه چاپ و نشر رسیده است و تاکنون به سومین دوره تجدید چاپ رسیده است. قابل ذکر است که تنها در سری چاپ نخست این اثر در مهرماه سال 1396 نام نویسنده بروی جلد و در مشخصات ابتدایی اثر قید گردیده و از‌‌ان‌جهت که نویسنده محترم چندی پس از اولین دوره چاپ اثر توسط وزارت ارشاد و اسلامی‌جمهوری اسلامی‌ایران ممنوع قلمگردید از‌‌ان‌پس و در دو دوره تجدید چاپ اثر نام وی از مشخصات اولیه اثر حذف گردید تا مجال تجدید چاپ بیابد. به هر روی در رده بندی کتابخانه ملی کشور این اثر به نام شهروز براری صیقلانی ثبت و توسط وزارت ارشاد مجوز فیپا کسب نموده است .

خلاصه اثر ؛ روایتی حقیقی بدیع ناب و منحصربفرد از زندگی یه زن شمالی است که در شهر لاهیجان دفن است.

نشانی سنگ مزار و سندیت این روایت با قید نشانی و ادرس محل سکونت محل زندگی دوران کودکی و ازدواج و زندگی و کار و تحصیل بعد از ازدواج و.... همگی درون کتاب فوق قید شده است. و در طی مسیر زندگی از تولد تا وفات مرحوم گلتی تی به برکه‌‌‌ای زیبا اشاره میشود که حتی هم اکنون نیز‌‌ان‌برکه واقع در دامنه‌ی شیطان کوه قابل دسترس همگان است.

خلاصه‌‌‌ای از اثر _

گلتی تی تک فرزند یک چوپان بود که پدری مهربان و مادری زیباروی داشت، که مادرش در کودکی مریض شد و فوت نمود و چندی بعد پدرش با نامادری اش ازدواج کرد که گلتی تی تحت اذیت و ازار نامادری قرار میگیرد و در همین حال به نزد شخصی در همسایگی بنام خاله مریم میرود و خواندن و نوشتن می‌آموزد و با کلی تلاش برای شرکت در امتحانات حضوری در رده پنجم ابتدایی در شهر لاهیجان ثبت نام میکند ولی نامادری مخالفت کرده و مانع حضورش در امتحانات میشود گلتی تی بزرگ میشود و خواستگاری چوپان برای ازدواج با خواهر ناتنی اش که فرزند شوهر اول نامادرش بود به خانه شان می‌اید و علیرغم بدگویی‌های نامادری بر علیه گلتی تی بجای خواهر ناتتی با گلتی تی ازدواج میکند.....

چندی بعد گل تی تی باردار و بیوه در صحنه‌ی پر اشوب زندگی تنها و بی پناه می‌ماند سر انجام صاحب فررندان دوقلو میشود دو دختر . گلتی تی که سر کار میرود از پس بزرگ کردن فرزندانش بی پدر و بی سرپناه بر نمی‌اید و ناچار فرزندان شیرخواره خودرا به رییس بیمارستانی که در‌‌ان‌مشغول کار است میدهد و هر کدام به خانواده‌‌‌ای غریبه در لاهیجان سپرده میشوند و یکی از انها پس از مدتی دچار برشکستگی و بحران مالی میشود و به روستایی که گلتی تی دوران کودکی اش را در‌‌ان‌سپری کرده نقل مکان میکنند و خانواده دوم در رفاه مالی بسر میبرند و چندی بعد گلتی تی بیخبر از دو دخترش مشغول ادامه تحصیل میشود .

دختر فقیر در روستا در کنار برکه‌‌‌ای که زمانی نه چندان دور گل تی تی در کودکانه‌هایش در گوشه اش مینشسته و غذای خودش را به اردک‌ها میداده و برایشان قصه‌‌‌ای تکراری را تعریف مینموده مینشیند و بی انکه بداند ناخوداگاه همان کارها را تکرار میکند ک مادرش میکرده که روزی به یکباره با دختری هم سن سال و مشابه خود برخورد میکند که با اسبی زیبا مشغول سوارکاری اطراف برکه به منظور تفربح است انها بی انکه بدانند که خواهر دو قلوی یکدیگرند با هم دوست میشوند و......

بازدید : 1501
دوشنبه 14 ارديبهشت 1399 زمان : 7:23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه

1_آیا داستان کوتاه زیر پیرنگ دارد؟
2_ایا چنین داستان کوتاهی را میتوانید با اضافه کردن چند شخصیت و شخصیت پردازی مانند ،ایستا ،فرعی ،همراستا ،متضاد،پویا ،قهرمان ،ضد قهرمان و.... گسترش دهید؟
3_ با استفاده محتوای جلسه 13 (چگونه یک اثر را گسترش داد؟ کشمکش و درگیری ) گسترش دهید
(توجه؛ محتوای جلسه 13 را در پست بعدی برای کاربران غیر حضوری آموزش فن نویسندگی به اشتراک خواهم گذاشت )


امین الضرب در رشت
محله‌‌‌ای که میتوان آنرا به کتاب قصه‌‌‌ای قدیمی‌همچون هزار و یک شب توصیف کرد .
این محله ، بافت سنتی و کوچه‌های خشتی خود را با رنگ و لعاب زندگی اتوماسیون و مدرنیته معاوضه نکرده . و گویی همچون کپسول زمان ، همه چیز درونش ثابت و ماندگار شده. این محله‌ی شهر رشت ، بیشتر مصداق خیابانی باریک و پر پیچ و خم است که دو سویش کوچه‌های بن بست و باز بسیاری دارد . و مشابه یک (،گذر) است که با وجود تمامی‌پیچ و تاب‌ها و خمیدگی‌هایش باز همراستای رودخانه‌ی پر آب زرجوب اغاز و پایان میابد.
امین الضرب یعنی مسیر و خیابانی باریک که در عرضش به زحمت یک لاین رفت و یک لاین برگشت وجود دارد . مسیری پر پیچ و خم و مارپیچ که از بازارچه‌ی چوبی میوه و تره بار سنتی زرجوب و کنار پل باریک زرجوب آغاز و هم راستا با جهت رودخانه‌ی زَر (زرجوب) پیش میرود .از چندین باغ بزرگ شخصی و یا ممنوعه میگذرد ، از شهرکی متروکه و پر رمز و راز در دل باغی وسیع عبور میکند ، تا به باغی دیگر و مخوف و بی انتها بنام سیاه باغ. منتهی میشود . سیاه باغ بدترین پیشینه را در سطح شهر داراست و کمتر انسانی شبها جراءت ورود به‌‌ان‌را دارد ، بعبارتی دیگر این باغ در میان ده باغ بزرگ شهر ، ناخلف ترین و شرور ترین و بزرگ ترین باغ محسوب میشود ، که شهرت سیاهش را مدیون حوادث دلخراش و جنایاتی ست که در پستوی مخوف و پنهانش بوقوع پیوسته . از اینرو همسایگی با چنین باغ شرارت پیشه‌‌‌ای سبب سرافکندگی محله‌ی امین الضرب شده . و همواره در زیر پوست محله حوادثی در کمین نشسته . و هر جرقه‌ی کوچکی مقدمات بروز حادثه‌‌‌ای را فراهم خواهد کرد . اکثر قسمت‌های محله دارای هویت منحصر بفرد خودش است ، که هزاران داستان واقعی و تلخ شیرین در خود نهفته دارد . بطور مثال از ابتدای محله‌ی ضرب از سمت بازارچه‌ی چوبی و حُرمت پوش کافیست موازی با طول رودخانه‌ی عمیق زر ، دوصد متر به پیش بیاییم تا پل باریک چوبی زهوار در رفته و قوس داری را بروی رودخانه‌ی عریض طویل زرجوب ببینیم ،
با کمی‌دقت میتوانیم ببینیم که شال صورتی رنگی در دو متر پایین تر بروی تیغه‌ی تیز و فولادی پایه‌ی پل آویزان است و در هوا تاب میخورد و میرقصد ، اما رقصی از جنس هجرت از زندگی به دنیای مردگان[] +~ًًٍٍْ .

اپیزود اول **:** آمنه و گربه‌‌‌ای که بروی دو پایش راه میرفت و فارسی را با لهجه‌ی عربی سخن میگفت.
-;ْ«( (ٍُ لطفا دوستانی که به مسایل ماوراءالطبیعه فوبیا و ترس نهان دارند ، هم اکنون این کتاب را به شخص دیگری هدیه بدهند) )»;ْ¬


صفحه هفتم _ اثر : رمان انتزاعی حقیقی و مجوز اثبات مستندات از ممیزی وزارت ارشاد اسلامی‌دریافت گردیده/

*°ْ ْ ادامه »___
ًًًًٍٍْْ~[]+ همین یکسال و یک ماه پیش بود که دختری غریب و تازه عروس پس از طرد شدن از دیار خود بهمراه عشقش به این شهر بارانی هجرت کرد ، و بعبارتی پناهنده‌ی رشت شد . او در اوج خوشبختی و رضایت از شوهرش در ابتدای زندگی مشترکش ،بروی پل باریک و مرتفع آمد ، رودخانه‌ی زَر در‌‌ان‌مقطع از سال بدلیل بارندگی‌های شدید تا هشت متر عمق داشت و شدت جریان آب و ضایعات فلزی و یا کُنده‌های درختانی که از بالای مصب رودخانه کَنده شده سبب جمع شدن الوار و نوخاله‌های زیادی در زیر پایه‌ی پل شده بود ، و پایه‌های پل تا زانوی خود در آب بود .
شاهدان همگی از لحظه‌ی حادثه ، شرح حال مشترکی داده اند ، و گویند که ، آمنه ، یک روبان کوچک صورتی را بر حفاظ حاشیه‌ی پل گره زد و چندین بار‌‌ان‌روبان را باز و در چند قدم انسوتر مجدد بست . و لحظات اخر یکی از رهگذران که پیرزنی در همسایگی شان بود و بقصد رفتن به نانوایی ، حین عبور از پل ، با او مواجه گردیده ،با گشاده رویی و خوشحالی گفته بود که؛
بنظرتون این پرچم صورتی رو کسی ممکنه از دور میله‌ی نرده‌های پل باز کنه و اشتباهن ببنده به موههاش؟
پیرزن که همواره در شراط عادی ، هر مطلب را در سومین بار میشنوید و میگفت ؛‌هاان؟ و در چهارمین بار تازه شک میبرد که ماجرا چیست؟
هیچ نشنیده بود ، ولی به لطف نوه‌ی کوچکش از عرض باریک و کف چوبی و زهوار در رفته‌ی پل از کنار آمنه گذشتند و زنبیل پیرزن نیز سبب لبخند نشاندن بر چهره‌ی امنه شد.
نوه نیز زیر لبی قر قر میکرد که چرا مادربزرگش از پوست ابمیوه‌های ساندیس ، زنبیل خلق کرده ....
اما حتی از نظر‌‌ان‌کودک نیز یک جای کار میلنگید ، زیرا آمنه به یک تکه روبان کوچک میگفت ؛ پرچم !...

هنوز نانوایی تنورش داغ نشده بود که آمنه زیر بارش قطرات ریز و کوچک باران ، در خزان 1359
خودش را در لحظه‌‌‌ای شوم و غیر منتظره به پایین پرت کرد ، حین سقوط شال صورتی رنگی که به سر داشت ظاهرا ناخواسته به تیغه‌ی اهنی پایه‌های پل گیر کرد و سر او نیز به تیغه‌‌‌ای تیز پل اصابت کرد و از ارتفاع زیاد خودش را پرت کرد به پایین . او در جریان شدید آب رودخانه‌‌‌ای سرکش و طغیانگر سقوط کرد، هیچ کس ندید که او بروی آب بیاید ، و چندید روز در شهرهای بالاتر که رودخانه به مرداب انزلی میرسد دنبالش گشتند ، و تنها وقتی حقیقت عیان گشت که بدلیل صاف شدن اسمان و توقف بارندگی ، سطح آب کمی‌پایین امد ، و مشخص گردید که پیکر امنه دقیقا زیر پایه‌های قطور پل ، بین نوخاله‌ها و الوار‌ها گیر کرده است ، .....

و اما پس از مدتها همچنان شال صورتی رنگ و حریرش در هوا میرقصد و در وسط عرض رودخانه و یک متر پایین از کف پل ، به تیغه‌‌‌ای گیر کرده ، و هر لحظه از شبانه روز در نقش پرچمی‌ست که بر افراشته و برقرار است و همچنان در باد میرقصد تا آخرین رد پای آمنه بروی این کره‌ی خاکی و زمین سنگی و اجاره‌‌‌ای را به یادمان بیاورد. روبان صورتی نیز توسط دختر نوجوانی بنام آیلین از حفاظ پل باز شد و او بیخبر از ماجرا گره‌ی کور روبان را به زحمت گشود و با آن روبان زیبا برای موی خودش یک گره مو درست کرد و موههای بلندش را بست و خوشحال سمت خانه رفت تا به مادرش آنرا نشان دهد
و اما • • • • ،
آمنه به چه نیتی قصد نشانه گذاری محل خودکشی خود را با یک روبان باریک صورتی رنگ داشت؟
هیچ کس نمیداند ، اما از دست تقدیر شال حریر صورتی رنگش بطور کاملا ناخواسته به‌‌ان‌مکان گره‌ی کوری خورد ، و در باد همچون پرچمی‌از یک تراژدی و سرنوشتی نافرجام برافراشته ماند تا یاد و خاطر آمنه را بی وقفه زنده بدارد ...

این یک روایت حقیقی ست ، و هدف نقل صحیح ماجرا بوده به همین دلیل بی پیرنگ نگارش شده . از بیان مطالب غیر حقیقی و یا گمانه زنی‌ها پرهیز شده ، زیرا اثباتشان مقدور نبوده ، روایتی مشترک پیرامون این حادثه از جانب سه شخص مرتبط وجود دارد ،

•ًًًًٌٍَُُِ ًًًٌٍٍٍٍٍَُُُُّّّْْْ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًًًًٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍََُُُُُُِّّّّّّْْْْْْ•ًًًًٌٌٍٍٍٍٍٍٍُُُُُِِ ًًًٍٍٍٍٍٍ شخص اول یک_ زینت خانم (همسایه‌ی آمنه )
1_ _ ایشان مدعی شدند که آمنه لحظاتی پیش از مرگ ، به او گفته بوده که خواب عجیبی دیده و اگر بمیرد میتواند مجدد به دنیای غیر مادی و ادامه‌ی خواب نیمه تمامش برسد. [درحالیکه مرحوم آمنه یعنی سیده ربابه سبز پیشخانی صیقلانی ، هیچگونه سابقه‌ی بیماری روحی نداشته و در سلامت عقل و روان سیر میکرده ]
•ٌٌٌٍٍٍٍٍٍُُْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ•ًًًًٍٍٍٍُ شخص دوم_
~ 2__ شوهر آمنه . اقای سعید وارثان دیلمی‌_
ایشان ادعا میکنند که هیچ کم و کسری و مجادله و مشکلی در زندگیشان نبوده و آمنه خیلی هم از زندگی مشترکشان راضی بوده ، اما تمام مشکل از نیمه شب پیش ،از حادثه اغاز گشت. زیرا گویا نیمه شب آمنه او را بیدار کرده بود و خودش مشغول صحبت با موجودی خیالی بود . در پاسخ شوهرش که پرسیده با چه کسی حرف میزنی او پاسخ داده
امنه؛ با این آقای گربه‌‌‌ای که روی دو تا پاهاش راه میره و بلده فارسی حرف بزنه.
سپس شوهرش پنداشته که او خواب میبیند و او را صدا زده . در ادامه نیز آمنه ادعای عجیبی را برای شوهرش بیان کرده که به دور از عقل سلیم است.
آمنه مدعی شده که ساعتها در یک جشن و پایکوبی بوده به همراه آن گربه‌ی تمامن سیاه. گربه‌‌‌ای که بروی دو پاه راه میرفته و با لهجه‌ی عربی ، فارسی را حرف میزده از او خواسته که از دنیای مادی و زمینی دل بکند و یک روبان صورتی را در لحظه و مکان خروجش از دنیای نفسانی و فانی بعنوان یادگاری بیاویزد .

سوم_ سومین روایت که کمی‌مقبول تر و مستند تر است مربوط به تیم بررسی و تحقیق تشخیص هویت شهربانی و کمیته‌ی بررسی صحنه جرم در محله امین الضرب ، واقع در ابتدای حوزه‌ی شالکوه ست. که سرهنگ سید فرزاد شفیعی کنارسری ریاست وقت کلانتری میگوید که آمنه ، عادت به دلنویسی داشته ، و این امر کمک بزرگی به جمع اوری مدارک و عدله برای یافتن حقیقت است . ایشان مبنای کار را طبق اظهارات مشابه اهالی کوچه‌ی بهار و نوشته‌های مکتوب فرد متوفی بنا نهادند. مرحومه آمنه در دفتر‌های به رنگ کاهی و شیره‌‌‌ای رنگ با خودکار مشکی روزمرگی‌هایش را دلنویس میکرد ، و در نوشته‌هایش از شش ماه اخیر تا کنون ، سه مورد حضور و برخورد با گربه‌ی دو پا ایستاده و سیاه رنگ قید شده . ولی ماباقیه نوشته‌هایش گویای رضایت کامل وی از زندگیش و همسرش بوده . او هیچ نشانه‌‌‌ای از مشکل اعصاب و روان نداشته . اما درون دفتری ، مربوط به دو ماه قبل ، بی مقدمه هفت مطلب کوتاه با شماره گزاری به ترتیب زمانی وجود دارد که لحظه‌ی نوشتنش ، هنوز هیچکدام رخ نداده بود، ولی دست کم اکنون اولین موردش بوقوع پیوسته ...

توجه ¬:¬ جملات عینن قید شده ، اما فاقد رعایت دستور زبان فارسی ست . و گاه از جملات عربی استفاده شده . در حالی که آمنه هرگز عربی را تسلط نداشته.
او در این صفحه ی بی ربط اما مرموز نوشته:
.
_1. حریر روبان صورتی برافراشته در باد ، رودخانه‌ی طغیانگر و سرکش ، دختری ، امانت زمینی اش را به رودخانه‌ی زَر انداخت و روحش خیس سوی نور شتافت .
(چندی بعد با مرگش سبب تعبیر گزینه اول شد )
2_ دختر بچه‌‌‌ای معصوم و یتیم بیگناه قربانی شد با ارزویی اشتباه. میمیرد ستاره‌ی شهاب سنگ ارزویش را نشنید. قاتلش مرغ امین . همین .
(گمانه زنی‌ها حاکی از شباهت کامل این گزینه با مرگ دختر بچه‌‌‌ای در هفت سالگی و در همسایگی امنه است که با فاصله‌ی چند ماه پس از امنه بی دلیل شبانه فوت نمود ، نامش آیلین بود و مادرش میگفت که‌‌ان‌شب قبل خواب ،ایلین عبور شهاب سنگی را برای اولین بار در زندگیش در اسمان مشاهده میکند و با دستپاچگی تصمیم به آرزو کردن چیزی را گرفته ، اما از انجایی که کودک بوده و پیش از این نیز هیچ وقت ارزویی نکرده ، ارزویی فی البداعه میکند و میگوید؛ ارزوم اینه که برم پیش عزیزجونی ،چون خیلی وقته ندیدمش .__اما مادربزرگش بتازگی فوت نموده بود و ایلین از ماجرا بیخبر بود . او شب خوابید و هرگز بیدار نشد . حال طبق جمله‌ی یادداشت شده توسط امنه ، مدعی ست که تصور مادر ایلین غلط است و تقصیر مرغ امین بوده که در لحظه گفتن ارزو از بالای سرش در پرواز بوده . طبق افسانه‌ها اگر هنگام بیان کردن ارزویی صادقانه و پاک. مرغ امین از‌‌ان‌حوالی در حال پرواز باشد بواسطه‌ی امین گفتن بی وقفه اش ان ارزو براورده خواهد شد . روایت غیر مستند و اثبات نشده‌‌‌ای از حضور پرنده‌‌‌ای عجیب‌‌ان‌مقطع در نزدیکی پل رودخانه زرجوب موجود است که شاهدان محلی همگی به یک شکل شمایل مشابه به هم مشاهدات خود را برای کارشناس محیط زیست گیلان نقل کرده اند که‌‌ان‌پرنده را در نوک تاج کاج بلند درون کوچه‌‌‌ای بنام سهرابی دیده اند که نشسته بوده و بلندای دم عجیب‌‌ان‌به چندین متر میرسیده و ظاهری افسانه‌‌‌ای داشته . )
3،__ پسرک نوجوان گنجشک‌ها را از یاد میبرد گنجشکها هم لانه میخواهند او میمیرد قاتلش گنجشک‌ها.
( گمانه زنی‌ها حاکی از شباهت این گزینه با مرگ پسرکی بنام داوود در همسایگی امنع است که هفت سال بعد از مرگ آمنه بدلیل خفگی استشمام گاز منوکسید کربن فوت نمود و اتش نشانی مقصر را لانه‌ی گنجشکی اعلام نمود که سبب مسدود شدن مسیر خروجی دودکش بخاری شده بوده)
4_ برای انتخابات جلسه را دست گرفته بود و از حیله دشمنی غایب در جلسه بیخبر به کیف قهوه‌‌‌ای نگریست. همه جا انفجار گردو خاک ، بیشمار میمیرند. قاتلش کلاه صفت بود شاید ، او میگریزد به دیار غربت تا سی تقویم بعد میمیرد
(شاید پیشاپیش انفجار بمب در مجلس و مرگ مطهری را پیش بینی کرده بود که بعدها متهم درجه‌ی اول بمب گذاری شخصی بنام کلاهی نامیده شد و در سال 1398 در اروپا ترور میشود )
5_ پسرکی ست اکنون جوان . اهل دریا ست.
او بهترین ورزشکار میشود ، او از بدو تولد یک قایقران ماهر زاده شده . پشت لبهایش سبز ، به دنبال توپ میدود در ساحل. او اما قایق ندارد . ده تقویم بعدسوار بر ارابه‌ی آهنین ترمزش دیر میگیرد و او با کودکش از کالبد میروند سوی نور. هرگز نخواهند فهمید که چرا ترمزش خالی بود
(احتمال داره که حادثه فوت سیروس قایقران در تصادفی که بدلیل ایراد در سیستم ترمز خودرو بوده رو بشه با گذشت سالها ، به گزینه شماره پنج ربط داد )

6_،گربه گفت که یک مرد با گیتار بنده‌ی خدا نامش میشود . او را همه میشناسند یکروز اما بیست تقویم بعد. او در جنوب است. نصر . برادر خانمش از زهر مصری استفاده تا هیچگاه نخاهند فهمید راز قتل
. (ناصر عبدالهی ، که توسط برادران همسرش بواسطه سم کمیاب و معروف سنتی که در مصر و یمن و اردن گاه یافت میشود مسموم شد زیرا بتازگی با یکی از هنرجویانش بنام مریم وارد رابطه‌ی عاطفی شده بود)
((( اکنون بعد از سی و هشت سال
تمامی‌سینزده مورد رخ داده و از اپیزود دوم ، به شرح یکایکشان خواهیم رفت)) )

_ «({ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًًًًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُُُُُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُُّّّْْْ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍٍ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍ•ًًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًٍٍٍ}}»:ًًًًًًٌٌٍٍٍٍٍٍٍُُْْْْ- <•>ًًًٌٍٍٍٍٍَُُُُّّّْْْ-:«({ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًًًًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُُُُُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُُّّّْْْ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍٍ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍ•ًًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًٍٍٍ}}»
پایان اپیزود یک . ش
از قصه‌های محله‌ی ضرب
داستان‌های کوتاه حقیقی
بقلم شهروز براری صیقلانی
http://raiygan98roman.blogfa.com
http://shahroozseighalani.blogfa.com
-:«((ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًًًًٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُُِّْْْ;ًًًٌٍٍٍُْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُُّّّْْْ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍٍ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍ•ًًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًٍٍٍ}};ًًًًًًًٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُّْْْْ-ًًًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًٌٌٍٍٍْْْ•ًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍُُُِْْْْ»ًًًًٌٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُْْ*ًٌٌٍٍٍٍٍٍٍُِّْْ«ًًًًٌٍٍٍٍٍٍٍَُُُُّّّْْْ•ًًًًٌٌٍٍٍٍٍٍٍُُُُُِِ ًًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ-ًًًًٌٌٌٌٍٍٍٍٍَُِِّْْْْْْ;ًًٌٍٍٍْْ{{ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًًًًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُُُُُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُُّّّْْْ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُِّّّْْْ ًًٍٍٍٍٍٍٍُ)ًًًًًًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُِّّّْْْ)»:¬. نشر ققنوس
اپیکیشن کتابناک
وزارت ارشاد اسلامی.

ه

بازدید : 886
دوشنبه 14 ارديبهشت 1399 زمان : 7:23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه

من در زندگی معجزه دیده ام . اما یستگی دارد شما تصورتان از معجزه چه باشد ؟ من اولین بار در دو سالگی در روی بالکن سوار تاب کودک بودم و مادرم همزمان با حل کردن جدول ، مرا تاب میداد و همچنین تلفنی مشغول غیبت کردن بود که ناگهان از طبقه چهارم اپارتمان طناب تاب از آویز در امد و من به پرواز در آمدم اما؟.. پرواز؟ بی پر؟... بی بال؟.. شاید بهتر است بگویم سقوط ازاد...
من خیلی بی خیال و سرخوش و شادمان سقوط کردم و بدون برداشتن حتی یک خراش زنده و سالم ماندم .البته دکه‌ی سبزی فروشی مادر اقافریبرز که برویش آفتاده بودم خراب شده بود . و مادر اقا فریبرز هم که از کمر شکسته بود و سرپا شبها میخوابید ، چون کل اندامش را با داربست سرپا نگه داشته بودن و خرج زندگیش نیز به گردن اقا فریبرز افتاده بود .
من خوش شانسم
مثلا در سه سالگی دستم لای درب ماشین ماند و تمامی‌انگشتانم به کمک بخیه و پیوند توسط دکتر نوربالا به هم وصل شد اما بیمه هیچ دیه و یا خثارتی نداد ، زیرا ماشین برای پدرم بود ، و تمام معادلات مالی پدرم بر هم ریخت و نقش بر اب شد . من همیشه خوش شانسم ،
مثلا ابله گرفتم ، و فقط سه تا جوش زدم یاکه توی تصادف مهیبم ، بهار دنده عقب زد به من ، و من زنده باقی موندم ، پرچم لعنتیم رو کوبیدم به سقف. . شما گوشتون با منه دیگه!!...نه؟...
در شش سالگی با تفنگ کلت کمری دوست پدرم که پلیس بود به پای خودم شلیک کردم و گلوله از فاصله‌ی دو انگشت بزرگ پایم رد شد و در عوض چون طبقه‌ی دوبلکس یک کلبه‌ی چوبی ایستاده بودم گلوله در طبقه پایین به باسن اقا خلیل اصابت کرد و باقی قضایا
. من در کودکی مریض هم خیلی میشدم مادره کم سواد و عزیزم بجای دکتر ، مرا پیش رمال و جادو گر میبرد ، تا هفت سالگی از بس که کاغذهای دعا و سرکتاب و طلسم شکن و دعای رفع بی بختی را درون نعلبکی اب گرفته و داده بودند خورده بودم که به مرور در این زمینه متخصص و کارشناس تجربی شده بودم و از طعم اب درون نعلبکی میتوانستم بگویم که‌‌ان‌دعا را کدام رمال و یا جادوگر و یا فالگیر نوشته و دعا در چه زمینه‌‌‌ای هست . خخخ
خب البته از سر تجربه‌ی فشرده در سن کم. و تکرار مکررات یاد گرفته بودم‌‌ان‌اب نعلبکی که رنگش به ابی میزند. یقینن دعای رفع بی بختی ست. چون از بس که طولانی بود که پشت و روی کاغذ را پر از واژه و کلمه میکرد و خب جوهر در اب ولرم نعلبکی پخش میشد و. اب نعلبکی به رنگ جوهر در می‌امد .
خلاصه سر تان را درد نمی‌اورم. من تا به هفت سالگی. از بس جوهر خودکار و یا جوهر نبات خوشنویسی رمال‌ها را نوشیده بودم که در هفت سالگی اگر توف میکردم ،توف من سبز یا ابی رنگ بود و هم کلاسی‌هایم مرا با مداد رنگی. اشتباه میگرفتند . *****************هفت سالگی *************
از شوخی بگذریم
اول دبستان. کلاس ما شلوغ و تنگ بود بیش از پنجاه نفر بودیم . و اقای معلم به من توجه نمیکرد و هممسیر و همسایه‌ی ما بود و قصد ازدواج با دختر ترشیده‌ی زهرا رختشور را داشت و جشن نامزدی اش. در راه بود ... من از درخچه‌ها و نهال‌های حاشیه‌ی پیاده رو همیشه خوشم می‌امد و نگران بودم که نکند با ورود به مهرماه و پاییز انان زرد شوند ، ،من همیشه از نان سنگک بیشتر خوشم می‌امد تا نان لواش ....
اولین بیست را که گرفتم. چنان مست و مدهوشش شدم . که تمام مسیر بازگشت تا به خانه را دفتر املا را باز کرده و جلوی چشمانم گرفته و خیره به عدد بیست بودم که صدای ترمز ماشین و جیغ اسفالت از داغ دست ساییده شدن و اصطحکاک لاستیک یک کامیون دنیا را پیش چشمانم سیاه کرد .
راننده‌ی بیچاره بخاطر انکه مرا زیر نگذارد فرمان را سمت پیاده رو چرخانده بود و تعداد زیادی از همکلاسی‌هایم ا زیر گذاشته و از دکه‌ی اقا فریبرز هم رد شده بود و انرا با خاک یکسان کرده بود سپس چند درختچه رو زیر کرده بود و وارد صف نانوایی سنگگ شده بود. اما من خوشحال بودم چون بیست گرفته بودم. ولی در اصل. زحمت را راننده‌ی کامیون کشیده بود و از فردای انروز. کلاسمان خلوت بود و در هر نیمکت سه نفره تنها یک نفر مینشستیم زیرا قاب عکس باقیه افراد غایب با نوار مشکی بالای تخت تابلو خورده بود. بعلاوه عکس اقای معلم در وسط شان .
و صف نانوایی نیز. هرگز شلوغ نبود زیرا مردم نان لواش را ترجیح میدادند تا زنده بمانند و دکه اقا فریبرز نیز تا مدتها همانگونه نقش بر زمین بود و اقا فریبرز که لحظه‌ی سانحه بیرون درب دکه خم شده بود تا سر نوشابه‌‌‌ای را بردارد تنها از ناحیه. باسن دچار شکستگی شده بود و شبهای زیادی را ناچار کنار مادر پیرش سرپا میخوابید و بعدها روز مزد میرفت و کارگری میکرد

چند هجله‌ی زیبا نیز در جای درخچه‌های شکسته شده گذارده بودند که عکس‌های دوستان پدرم را نمیدانم چرا زده بودند ، و دیگری نیز عکس معلممان . هرگز نفهمیدم چرا معلممان غیبت طولانی کرد و اخرش معلم جدیدی امد که بعد از تعطیلی مدرسه هرگز پشت سرم راه نمیرفت . و کل محله و نیمی‌از شهر را دور میزد تا هممسیرم نشود .
مدرسه مان سه طبقه بود و قدیمی‌، ناودان قطور و فلزی زنگار زده‌‌‌ای داشت به ارتفاع سه طبقه . ناودان زهوار در رفته بود اما با این جال بلطف بصت‌های کج و شکسته‌‌‌ای به دیوار تکیه زده بود . به ازای هر طبقه یک واصل و بست فلزی ناودان را به دیوار متصل و ثابت سرپا نگه داشته بود . من از همان کودکی به امور فنی و پیچ و مهره علاقه داشتم . زنگ تفریح معمولا ناظم مدرسه یک کت پاره و وصله پینه‌‌‌ای تن میکرد ، که به لطف پدرم با عنوان تشکر از او که مرا اخراج نکرده بود بدلیل مشتی که به معلمم زده بودم یک کت و شلوار شیک و نو و مجلسی هدیه گرفته بود و برای اولین بار تن کرده بود ،‌‌ان‌روز نیز من دیکته را بیست شده بودم ولی معلم دفتر دیکته را به من نمیداد تا خدای ناکرده باز حادثه‌ی پیش تکرار نشود. او میگفت اگر از حوادث تجربه کسب نکنیم هرگز ادم نمیشویم و از طرفی نیز میترسید باز حادثه تکرار و کل کلاس منقرض شوند . به همین دلیل از بیست گرفتن من همگی ترس واهمه داشتند و‌‌ان‌روز بارانی من کنار ناودان ایستاده بودم و به شیک بودن کت و شلوار ناظم خیره بودم و او فاصله‌ی بسیاری تا من داشت.
و من بی اراده پیچ بصت اخر ناودان فلزی را از دیوار کشیدم بیرون تا چک کنم که چرا فراش مدرسه بجای پیچ انرا میخ زده به دیوار ، من محو میخی بودم که از دیوار کشیده بودم بیرون و تازه فهمیده بودم که‌‌ان‌پیچ نیست. بلکه میخ است که ناودان به ارتفاع سه طبقه با جنس فلز و جداره قطورش سقوط کرد ومستقیم بر سر اقای ناظم خورد. من هم نگاهی به میخ درون دستم کردم و نگاهی به کت و شلوار خونی ناظم و صدای زنگ تفریح به منزله‌ی پایان بصدا در امد و من سر کلاس رفتم .
بیچاره خدا رحمتش کنند. با اهدای اعضایش بعد مرگ مغزی به افراد زیادی خیر و کمک رساند . هرگز نفهمیدم چرا ناودان سقوط کرد . از‌‌ان‌پس تعهد دادم که زنگ‌های تفریح به هیچ کدام از ناودان‌های مدرسه نزدیک نشوم.
ثلث اول تمام نشده بود که مدرسه مان بیش از بیست دانش اموز به خاک سپرده بود و یک معلم و یک ناظم . که مدیر التماس به پدرم میکرد و میگفت؛ ، تو رو خدا این بچه بخواد اینجا پنج کلاس درس بخونه ما منقرض میشیم. . پس هر ثلث در یک مدرسه‌ی جداگانه ثبت نام کنید تا امار کشته شدگان در حوادث بطور منصفانه‌‌‌ای در کل شهر تقسیم بشه ، ما چه گناهی کردیم که توی منطقه شما هستیم ، همه‌ی تاوان رو ما باید بدیم؟
من یکروز غمگین بخانه امدم و انروز نیز بیست گرفته بودم که پدرم گفتم ؛ بابا فلانی منو توی مدرسه زدش
پدرم گفت؛ از این به بعد هرکی یکی زدت تو باید دو تا بزنی .
گفتم اگه بزنم بد نمیشه؟ منو اخراج نمیکنن؟
گفت تو بزن من پشتتم .
فردایش درون کلاس با همان میخ به پهلوی دانش اموز جلویی میزدم که وی به معلم گفت . معلم نیز که ته کلاس ایستاده بود ،پیش امد و ارام از پشت سر یک قاپاسی در سرم زد
من نیز مامور . و معذور بودم که به تعهدات خود عمل کنم ، چون به پدر قول داده بودم ، پس برخواستم. و به ازای یک توسری که خورده بودم یک مشت به کمر معلم و یک مشت هم به جای حساسش زدم و گفتم. ببخشید اجازه ،پدرم گفته بود. ...
فردایش پدر در اتاق مدیر برایم شرح داد که منظورش هم کلاسی‌هایم بود ، و نه معلم و مدیر .
انروز پدر اسم خانم بهداشت را نگفت ، و فقط گفت که مدیر و معلم و دفتر دار و فراش را نباید بزنم. و چوب استاد به از مهر پدر.
و خانم بهداشت بخاطر انکه مداد کوچکی را زیر دانش اموز جلویی هنگام نشستن گذاشته بودم و او نیز به شدت اسیب دیده بود. و رو به شکم بروی برانکارت خوابیده بود مرا تنبیه نمود و این بار به ازای یک ضربه خط کش خانم بهداشت من یک لقد به او زدم . و پدرم فردا با هدیه و. گل و شیرینی برای دلجویی امد و اینبار نیز خاطر نشان کرد که
تا نباشد چوب تر ، فرمان نبرد گاو نر .....
شب چله که گذشت و من شمع‌های تولدم را مجدد پس از پایان جشن از سطل زباله برداشتم تا به زیر تخت خواب بلند و چوبی ام ببرم و انجا را شبانه نورانی کنم. واقعا نمیدانم چرا تشک از زیر اتش گرفت و من نیز صدایش را در نیاوردم از ترس در عوض با فنجان تند تند از انسوی خانه اب از پارچ درون یخچال اب می‌اوردم تا کسی نفهمد و لو نروم ، به فنجان هشتم که رسیدم فهمیدم گویا لبوان بهتر است و اب بیشتری میگیرد ، اما پارچ اب خالی بود ، و من نیز یادم امد که شمع تولد را با یک فوت ساده خاموش کرده بودم پس سریع به اتاق باز گشتم و هر چه توانم بود فوت زدم اما بیشتر اتش جان گرفت. واقعا نمیفهمم چرا فوت‌هایم برخلاف جشن در شبانگاه تاثیر معکوس داشت ، اتش به بالش و از طرف دیگر نیز به پرده‌ی اتاق که رسید خواهرم. انسوی اتاق از خواب به مهلکه‌ی اتشسوزی رسید و گیج و گنگ و مبهم پرسید؛
داداشی یه بویی نمیاد برات؟ چرا همش فکر میکنم اینجا اتش سوزی داره میشه
و من نیز گفتم. بخواب بخواب داری خواب میبینی البته دود چنان غلیظ بود که غیر از شعله‌های اتش هیچ دیده نمیشد . بگذریم. از دیماه که گذشتیم و خواهرم از سوانح سوختگی مرخص شد تصمیم گرفتم هیچ کار غلطی نکنم و مرا مثل دگمه پیراهن به پدرم دوختند تا دست گلی اب ندهم . همگی به پیک نیک و خارج شهر رفتیم و من حتی اجازه‌ی خروج از ماشین را نداشتم. و حوصله ام سر رفت و با سوییچ و پدال‌ها بازی کردم اما اینبار هیچ حادثه‌‌‌ای رخ نداد و ماشین روشن نشد . و من دست گلی به اب ندادم ، بلکه فقط ادای رانندگی را در خیالاتم تمرین نمودم و پدرم سفارش کرده بود تا پدال ترمز را فشار ندهم و من تا میتوانستم از پدال گاز و کلاچ استفاده کردم چون ماسین خاموش و بی حرکت بود اما مشکل جای دیگری بود من نمیدانستم پدال ترمزی که پدرم گفت کدام یکی است و نادانسته تمام مدت مشغول فشار پدال ترمز بودم . و گویا ترمز و سیم فرسوده اش. به تار مویی وصل است و. حین شیطنت‌‌ان‌نیز پاره شده ، شانس با ما یار بود که وقتی عزم بازگشت را گرفتیم و راه افتادیم هنوز در ساحل بودیم و غیر از یک دکه‌ی ساحلی زیبا که برای اسکان مسافرین با چوب ساخته شده بود هیچ مانعی در روبرو نبود و پدرم که فهمید ترمز ندارد هول شد و گویی از تمام مسیر باز روبرو تنها دکه را هدف گرفته باشد و. دکه سریع اتش گرفت ولی خواهرم دیگر نسوخت . بلکه پس از حادثه پدرم از کش شلوارم بجای بند به دور گردنش و دستش استفاده نمود تا به بیمارستان برسد و دستش را اتل بگیرد . او هرگز کش شلوارم را پس نداد .
چندی بعد در جشن 22 بهمن بود که ناظم جدید و تازه از راه رسیده‌ی مدرسه برای انکه بتواند شرارت‌های مرا کنترل کند با من از درب دوستی وارد شد و من تبدیل به دست راستش شده بودم و همراه او زنگ تفریح قدم میزدم و به. باقی بچه‌ها فخر میفروختم ، زنگ دوم نمرات امتحان ریاضی اعلام شد و من متاسفانه باز بیست گرفتم و زنگ تفریح همه به صف شدند و اهنگ ای ایران‌‌‌ای مرزه پر گوهر ،‌‌‌ای خاکت سرچشمه‌ی هنر ، دور از تو اندیشه‌ی بدان ، پاینده مانی و جاوداااااان. ای‌ی ی‌ی ی‌ی ی‌ی دشمن از تو ......
پخش میشد و یک مترسک پارچه‌‌‌ای با لباس پرچم امریکا و یک کلاه قیفی بر سرش را بر یک چوب شبیه دسته بیل نصب کرده بودند و معلم پرورشی انرا درست کرده بود و خودش نیز که یک فرد بیش از حد متعصب و. خاص و غیر عادی بود با ریش بلند و پیشانی مهر خورده و چپیه و لباس روحانیت امد وسط حیاط ناظم جوان نیز پشت سرش. و صدای اهنگ 22 بهمن روز شکست دشمن با بلندترین حالت ممکن پخش میشد و من نیز در وسط مهلکه و دستیار ناظم در جایگاه سوم به صف شده بودم و دانش اموزان را به عقب هول میدادم معلم پرورشی مترسک را در اسمان و بالای سرش میچرخاند و فراش پیت نفت را اورد داد به من و یک فندک. ناظم برای انکه شیک و وسواسی بود پست نفت را دست نمیزد و. من با پست پر از نفت پشت سر معلم پرورشی. همراهی میکردمش و دور حیاط بزرگ مدرسه میدویدیم تا با مترسک زشت پرچم امریکا. پیروزی حق علیه باطل را. به عریان ترین حالت ممکن و بی ربط ترین شیوه و. غیر عقلانی ترین حرکات نمایش دهیم ، ناظم کتش را در اورد داد به من ، و من نیز از نفس افتاده بودم ، مترسک را لحظاتی بر روی زمین گذاردن و معلم پرورشی یک پیاله نفت برداشت و داد به من و زیر لب گفت ،؛ اقای مظهری (فراش) چرا اینقدر نفت اورده ، بهش گفته بودم یه پیاله بسه
سپس خودش پشتش را به من کرد و گفت بریز. و با دست به دانش اموزان گفت که عقب بایستند ،‌‌ان‌لحظات من مانده بودم که چرا معلم پرورشی قصد خودکشی کرده؟ او برگشت و یپرسید ریختی ،؟
گفتم ببخشید بخدا
گفت ؛ چرا چرت و پرت میگی ، میگم ریختی روش
گفتم. اره خودتون خواستیدااا.
گفت. اره. ایراد نداره. فاصله بگیر.
من نیز پیت نفت را برداشتم و فاصله گرفتم
او فندک زد و مشتعل شد
زیرا وقتی که پشتش را به یک کودک هفت ساله کرده و میگوید پیاله‌ی نفت را بریز
و کودک نمیریزد اما مجدد میگوید نترس بریز و پشتش را به او میکند. خب‌‌ان‌بچه هم که اولین سال مدرسه و اولین جشن 22،بهمنش است که میبیند و توجیه نشده که قرار لاست مترسک را بسوزانیم.
واقعا مانده بوذم ک چه شعبده بازی عجیبی است و نفت را به پشتش ریخته نبودم داستان کوتاه

سپس وی دور حیاط بزرگ مدرسه میدوید و صدای اهنگ به قسمت ؛ جان من فدااااای خاااااک پاکه میهنم م م م رسیده بود و همگی شور حسینی گرفته بودیم و دست میزدیم و هورا میکشیدیم و من مترسک را بلند کردم و دسته بیل چوبی را بالا گرفتم تا مانند لحظاتی پیش ادای معلم پرورشی را در بیاورم و مترسک امریکا را به احتزاز و برافراشته و نمایان کنم ، چون صف‌ها بر هم ریخته بود و قول قوله‌‌‌ای شده ب د و مدرسه‌‌‌ای با پانزده کلاس که هر کلاس پنجاه دانش اموز داشت (البته به غیر از کلاس ما ) بعبارتی هفتصد و سی دانش اموز قد و نیم قد در حیاط بزرگ مدرسه هورا میکشیدند جیغ میزدند. دست و پایکوبی و کنترل اوضاع از دست همه در رفته بود. و من زورم به کنترل دسته بیل سنگینی که بالای سر نگه داشته بودم و بر سرش مترسک دو متری با پرچم امریکا نصب بود نرسید و بجای انکه انرا در هوا بچرخانم ، او مرا بروی زمین میچرخاند و من پیچ خوردم و پیچ خوردم و شتاب گرفته و دسته بیل را بر سر معلم پرورشی زدم ، او به زمین خورد و با کمک ناظم. ابای خود را کند و در اورد و به زمین انداخت و برای انکه اتشش را خاموش کند شروع به لقد زدن کرد ، تا دقایقی پس از خاموش شدنش همچچنان دانش اموزان به‌‌ان‌لقد میزدند. و هورا میکشیدند و پیت نفت نیز حین هرج مرج و ازدحام به زمین افتاده و نفت را به زمین و دانش اموزان پاشیده بود و غلت زده بود و تا ته حیاط رفته بود. و ناظم برای انکه ختم به خیر کند مترسک را با ته مانده‌ی نفت اغشته کرد و کت خود را از دست من گرفت و تن کرد و فندک زد ، و کل دانش اموزان مجدد دچار تکرار مکررات شدند ولی اینبار ناظم میدوید و شعله‌ها زوانه میکشید. و بجای مترسک کت نفتی اقای ناظم مشتعل شده بود ،و. اتشی نیز خوشبختانه به مترسک گرفت و او نیز شروع به سوختن کرد و ما به رسم دفعه پیش ان را در اسمان چرخاندیم و بر سر ناظم زدیم تا متوقفش کردیم و شروع به لقد مال کردنش کرذیم .

من واقعا نمیفهمیدم چرا ب مناسبت 22 بهمن. افراد و پرسنل و معلم پرورشی باید چنین از خودگذشتگی‌‌‌ای بکند و برای سرگرم کردن دانش اموزان خودش را از ناحیه‌ی پشت و باسن بسوزاند و مشتعل به دور حیاط بدود و ما هورا بکشیم ، واقعا چه معنایی دارد ، ؟
... انروز به خانهرفتم و برای پدرم تعریف کردم ولی باور نکرد و گفت که پسرم تب کرذی داری. هزیان میگی. داستان کوتاه
بعد کمی‌تفکر و با تاخیر. پدرم با چهره‌‌‌ای متفکر و نگاهی عمیق روی به من پرسید؛ پسرم معلم پرورشی گفتش که نفت رو بریز روش ، تو کجا ریختی نفت رو؟
گفتم؛ معلم پرورشی پیاله رو داد به من. خودش خم شد و پشتش به من بود و گفت نفت رو بریز . نترس بریز روش.
خب منم ریختم دیگه .... شهروز براری صیقلانی
پدرم گفت ؛ احیانن نفت رو روی مترسک نریختی که ؟
گفتم. نه.
پدرم گفت روی به مادرم کع؛ فری ،بدبخت شدیم....

در جلسه ی دادگاه. روحانیت. به اتهام توهین به عبا و عمعمه‌ی روحانی یعنی معلم پرورشی و لقد مال کردنش. همه شهادت دادند که اولین لقد را اقای ناظم زده بود شهروز براری صیقلانی
و‌‌ان‌بیچاره نیز گفت؛ اقای قاضی من واسه خاموش کردن اتش لقد زدم .
معلم پرورشی نیز حضور نداشت در جلسه دادگاه ، چون هنوز در قسمت سوانح و سوختگی بیمارستان پورسینا بروی تخت و بروی شکم خوابیده بود تا دوران نقاهت و سوختگیش اتمام شود. او همیشه سرپا ماند ، و نمیتوانست بنشیند ، داستان کوتاه هرگز نفهمیدم که چرا باسن خودش را اتش زد تا ما را شاد کند . چه عجیب ب ب ب

من به تعطیلات عید رسیدم ه
عید فرا سید و دست و پاهای همکلاسی‌هایم که بواسطه‌ی هول دادنشان بروی یخ در بارش برف طی اواخر بهمن ماه شکسته و گچ کاری شده بود از اتل باز شد . .

و ....
ادامه دارد .....
اپیزود بعد میخوانیم؛ برقکاری غیر حرفه‌‌‌ای توسط من و شوق نصب یک لامپ کوچک در فضای زیر تخت خواب قدیمی‌مادربزرگ و اتصال سیم لخت به بدنه‌ی فلزی تخت و. مادر بزرگ و لرزش‌های بندری. و دست و سوق و هورا و تشویق‌های ما بخاطر رقصیدنش
برداشتن اجر از زیر چرخ ژیان اقای دفتردار و منظره‌ی سقوط ژیان در رودخانه‌ی زرجوب
و زدن دگمه پنکه سقفی خراب کلاس و سر‌های شکسته
و کوبیدن میخ درست یک وجب بالای پریز برق و.....
و بیشتر....

نویسنده متن فی البداعه نویسی شین خودکار ابی

بازدید : 1502
پنجشنبه 10 ارديبهشت 1399 زمان : 2:25
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه
رمان مجازی http://jikjiik.blog.ir/ رمان عاشقانه زیبا fa http://blog.ir/ //bayanbox.ir/view/399510798168143496/12.png رمان مجازی http://jikjiik.blog.ir/ Tue, 28 Apr 2020 16:02:09 +0200 داستان عجیب ولی حقیقی جن http://jikjiik.blog.ir/2020/04/28-2 Tue, 28 Apr 2020 15:23:56 +0200 http://jikjiik.blog.ir/2020/04/28-2#comments شهروز براری صیقلانی http://blog.ir/blogs/Y3ep19MNdwo/posts/pRdILnd3Cno 0 رمان و داستان کوتاه و داستان بلند جن داستان ترسناک حقیقی داستان جن حقیقی داستان جن واقعی رشت امین الضرب رشت رودخانه زرجوب سمیرا اقاجانی سمیه صمدی شهروزبراری عجیب ولی واقعی طنزنویسی. خاطره 22بهمن از شهروزبراری http://jikjiik.blog.ir/2020/04/28-1 Tue, 28 Apr 2020 02:03:56 +0200 http://jikjiik.blog.ir/2020/04/28-1#comments شهروز براری صیقلانی http://blog.ir/blogs/Y3ep19MNdwo/posts/cePAQKLK0hw 0 رمان و داستان کوتاه و داستان بلند طنز و خنده دار و شاد بهترین طنزنویس مجازی خاطره نویسی خنده دار داستان خنده دار شاد داستان طنز شادترین متن طنز شهروز براری صیقلانی طنز 22بهمن متن طنز رمان امین الضرب در رشت نوشته شین براری بازنشر http://jikjiik.blog.ir/2020/04/24-1

قسمت دوم و سوم و چهارم رمان . این اثر به ۲۰ قسمت تقسیم شده است برای خواندن رمان بروی ادامه مطلب کلیک کنید بروی ادامه مطلب کلیک نمایید ↓ص

ادامه مطلب
Fri, 24 Apr 2020 16:07:52 +0200 http://jikjiik.blog.ir/2020/04/24-1#comments شهروز براری صیقلانی http://blog.ir/blogs/Y3ep19MNdwo/posts/f_8lcOTFUxg 1 h56 امین الضرب رشت بهترین نویسنده سال جایزه نخل زرین جشنواره فجر رمان جدید شهروز صیقلانی شین براری ماکان نویسندگی خلاق رشت
معرفی کتاب http://jikjiik.blog.ir/2020/04/23-2

معرفی سه اثر از سه سبک متفاوت و موفق را با من یعنی شرمین نوژه همراه شوید؛

ادامه مطلب
Thu, 23 Apr 2020 01:16:10 +0200 http://jikjiik.blog.ir/2020/04/23-2#comments شهروز براری صیقلانی http://blog.ir/blogs/Y3ep19MNdwo/posts/9XXjy0FpQP4 1 رمان و داستان کوتاه و داستان بلند رمان رایگان زیبا رمان مجانی رمان همخونه سایت نودوهشتیا سمفونی مردگان شرمین نوژه عباس معروفی مریم ریاحی میچ البوم
جملات زییا http://jikjiik.blog.ir/2020/04/23-1 Thu, 23 Apr 2020 00:53:44 +0200 http://jikjiik.blog.ir/2020/04/23-1#comments شهروز براری صیقلانی http://blog.ir/blogs/Y3ep19MNdwo/posts/tRE2ipdWWLI 0 آموزش رمان نویسی جملات ناب شهروزبراری شین براری فریده گلبو مریم ریاحی معرفی کتاب همینگوی دخترانه‌های خوددرگیر http://jikjiik.blog.ir/2020/04/21-3 Tue, 21 Apr 2020 04:24:00 +0200 http://jikjiik.blog.ir/2020/04/21-3#comments شهروز براری صیقلانی http://blog.ir/blogs/Y3ep19MNdwo/posts/jExUJy9XIVI 1 رمان و داستان کوتاه و داستان بلند بهاره شهروزبراری صیقلانی شهروز براری صیقلانی شین براری صیقلانی مژده پرزور مژده پرزور پیربازاری نیکان براری صیقلانی داستان عاشقانه حقیقی پنجره باز ، پرده پاره http://jikjiik.blog.ir/2020/04/21-2

خزان ۱۳۹۸

ادامه مطلب
Tue, 21 Apr 2020 03:47:06 +0200 http://jikjiik.blog.ir/2020/04/21-2#comments شهروز براری صیقلانی http://blog.ir/blogs/Y3ep19MNdwo/posts/fp8wXDqAd9E 8 رمان و داستان کوتاه و داستان بلند
رمان دلارام و آرشام از صفحه ۱۰ تا ۲۰ http://jikjiik.blog.ir/2020/04/21-1

صفحه ۱۱
iranbooktehra

ادامه مطلب
Tue, 21 Apr 2020 03:12:22 +0200 http://jikjiik.blog.ir/2020/04/21-1#comments شهروز براری صیقلانی http://blog.ir/blogs/Y3ep19MNdwo/posts/EclFjaRT3E8 0 رمان و داستان کوتاه و داستان بلند رمان عاشقانه رمان عاشقانه جدید سارا رمضانی سمیرا اقاجانی سمیه صمدی شرمین نوژه شهروز براری صیقلانی
دلارام ارشام صفحه ۲۰ تا ۳۵ http://jikjiik.blog.ir/2020/04/20-5

آرشام دلارام ♥صفحه ۲۱★ رمان خیس ★ شین براری شین براری صیقلانی و مصاحبه اختصاصی با وی در دو فصلنامه چوک

ادامه مطلب
Mon, 20 Apr 2020 22:27:33 +0200 http://jikjiik.blog.ir/2020/04/20-5#comments شهروز براری صیقلانی http://blog.ir/blogs/Y3ep19MNdwo/posts/fXT-hud1AUY 0 رمان و داستان کوتاه و داستان بلند رمان جذاب رمان دلارام و ارشام صفحه ۲۰تا۳۰ رمان رایگان رمان مجازی عاشقانه سمیرا اقاجانی سمیه صمدی شهروزبراری شین براری
رمان دلارام آرشام از صفحه 1 تا 20 http://jikjiik.blog.ir/2020/04/20-4 Mon, 20 Apr 2020 22:22:50 +0200 http://jikjiik.blog.ir/2020/04/20-4#comments شهروز براری صیقلانی http://blog.ir/blogs/Y3ep19MNdwo/posts/5mQ7swd-Dn4 0 رمان و داستان کوتاه و داستان بلند رمان عاشقانه رمان مجازی زیبا سمیرا آقاجانی سمیه صمدی شهروزبراری شین براری دخترانه http://jikjiik.blog.ir/2020/04/20-3

دخترانه‌های یک ذهن خوددرگیر

ادامه مطلب
Mon, 20 Apr 2020 22:11:56 +0200 http://jikjiik.blog.ir/2020/04/20-3#comments شهروز براری صیقلانی http://blog.ir/blogs/Y3ep19MNdwo/posts/r7VL83fbfAc 0 رمان و داستان کوتاه و داستان بلند داستان کوتاه دخترانه شهروز براری صیقلانی شین براری
داستان عاشقانه دلارام آرشام ۲ http://jikjiik.blog.ir/2020/04/20-2

از صفحه ۱۰ تا ۲۰ رمان عاشقانه شین براری صیقلانی بازنشر

ادامه مطلب
Mon, 20 Apr 2020 01:08:30 +0200 http://jikjiik.blog.ir/2020/04/20-2#comments شهروز براری صیقلانی http://blog.ir/blogs/Y3ep19MNdwo/posts/YnHa2ZE2-N8 0 رمان و داستان کوتاه و داستان بلند داستان مجازی رمان دانلود آزاد رمان مجازی مجانی شهروز براری صیقلانی لیلا کردبچه محمد روشن چیستا یثربی
آموزش نویسندگی خلاق http://jikjiik.blog.ir/2020/04/06

کتاب رمان مجازی جدید از شهروز براری صیقلانی شین براری صیقلانی نویسنده داستان بلند ادبی مهربانو اثار مجازی شهروز براری صیقلانی در نوت بوک لاین ایران موجود است شهروز براری صیقلانی ملقب به شین براری صیقلانی نویسنده داستان بلند ادبی شهروز براری صیقلانی مدرس امورزش عالی کشور آثار شهروز براری صیقلانی از نشریات و اپیکیشن کتاب سبز رمان مجازی شهروز براری صیقلانی . داستان کوتاه

داستان کوتاه، روایت نسبتا کوتاهی است که در آن گروه محدودی از شخصیت‌ها در یک صحنه منفرد مشارکت دارند و با وحدت عمل و نشان دادن برشی از زندگی واقعی یا ذهنی در مجموع تاثیر واحدی را القا می‌کنند. از نظر کمی، داستان کوتاه روایتی است کوتاه‌تر از رمان با کمتر از ۱۰ هزار کلمه که حوادث و اشخاص آن محدودند و برخلاف رمان که ممکن است تاثیرات متعددی بر خواننده بگذارد، تاثیر واحدی را القا می‌کند؛ بنابراین داستان کوتاه افشرده و خلاصه رمان نیست، بلکه ماهیت و ساختمان آن متفاوت است.

در داستان کوتاه از واقعه صحبت می‌شود؛ بدین معنی که اغلب داستان‌های کوتاه دارای یک واقعه بزرگ مرکزی است که حوادث و وقایع دیگر برای تکمیل و مستدل جلوه دادن آن آورده می‌شو

در داستان کوتاه یک نفر در مرکز ماجرا است که قهرمان داستان یا شخصیت اصلی است و معمولا یک نفر یا دو نفر به عنوان شخصیت‌های فرعی در کنار او برای پیشبرد حادثه داستان قرار می‌گیرند.

داستان کوتاه شکل هنری تازه‌ای است که پیشینه آن به سال ۱۳۰۰ شمسی برمی‌گردد؛ یعنی زمانی که محمدعلی جمالزاده نخستین مجموعه داستان خود « یکی بود یکی نبود » را به چاپ سپرد. صادق هدایت یکی دیگر از داستان‌نویسان کوتاه است که داستان‌نویسی با او به راه درست و اصیل خود می‌افتد.

2__داستان بلند

داستان بلند به داستان‌هایی اطلاق می‌شود که خصوصیات رمان و داستان کوتاه را هر دو در خود داشته باشد. در این نوع داستان‌ها شخصیت‌های فرعی وجود دارند که خواننده را همیشه به سوی شخصیت‌های اصلی هدایت می‌کنند. نویسنده در داستان‌های بلند ابتدا باید شخصیت‌های اصلی داستان را انتخاب نماید و بر اساس معنایی که باید از آنها القا شود، شخصیت‌های فرعی را نیز وارد داستان کند و در شعاع حرکت این اشخاص قرار دهد.

حداقل حجم داستان‌های بلند کمتر از نصف حجم رمان‌ها است، (رمان‌ها معمولا کمتر از یکصد صفحه نیستند). داستان‌های بلند پایبند یک ماجرا هستند و این کش‌دار بودن ماجرا ممکن است از حوصله خواننده خارج باشد.

با توجه به اینکه ایجاز در داستان‌های بلند کمرنگ است و خود داستان هم در تمرکز یک ماجرا است، نوشتن آن نسبت به رمان کار راحت‌تری است.

صادق هدایت، لئون تولستوی و ارنست همینگوی از معروف‌ترین نویسندگان داستان‌های بلند هستند.

3__ رمان

اصطلاح رمان از زبان فرانسوی وارد زبان فارسی شده و در ادبیات داستانی ایران، قالب ادبی مدرنی به شمار می‌رود.

رمان در اصطلاح، روایتی است نسبتا طولانی که شخصیت‌ها و حضورشان را در سازمان‌بندی مرتبی از وقایع و صحنه‌ها تصویر می‌کند. در واقع برای طول هر رمان اندازه‌ای مشخص نشده است. نویسنده در رمان به شرح و نقلی از حوادث زندگی می‌پردازد که در برگیرنده عواملی چون کشمکش، شخصیت، عمل داستانی، صحنه، پیرنگ و درون‌مایه است.

رمان با دن کیشوت اثر سروانتس نویسنده و شاعر اسپانیایی در خلال سال‌های ۱۶۰۵ تا ۱۶۱۵ تولد یافته است.

رمان فارسی نسبت به این نوع ادبیات داستانی در غرب، پدیده‌ای نوظهور است.

اگرچه رمان فارسی بیشتر سرگذشت خود را در گرایش‌های عوام‌پسند ریسمان تاریخی که به تقلید از ترجمه‌های غربی نوشته می‌شد، طی کرده است اما ظهور حقیقی رمان در زبان فارسی تحت تاثیر دو جریان رخ داد؛ اول کاربرد زبان ساده در نثر توسط علی‌اکبر دهخدا و دوم با محمدعلی جمالزاده که با استفاده از زبان مردمی‌و محاوره‌ای، رمان را به ابزاری فعال، زنده و کارآمد در عرصه داستان‌نویسی معاصر ایران بدل کرد.

بنابراین رمان ایرانی قدمتی حدود صد ساله دارد و اولین رمان‌های ایران در آخرین سال‌های قرن گذشته و اولین سال‌های قرن حاضر نوشته شده‌اند.

از بهترین رمان‌های ادبیات فارسی می‌توان اثر مدیر مدرسه جلال آل‌ احمد و سووشون سیمین دانشور را نام برد.

ΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠΠ

چگونه داستان را طولانی تر کنیم؟

اما جواب این سوال که «چگونه رمانی طولانی بنویسیم بدون آنکه به آن آب ببندیم؟». یا اینکه اگر رمانی نوشتیم و دیدیم دیگر بیشتر از 100 صفحه نیستش اون وقت چه خاکی بر سر دشمنمون بریزیم تا محتوای رمان رشد کنه و از صد صفحه بیشتر بشه . راستی چه باید بکنیم؟

طبیعتا اگر بخواهیم رمان مان بیش از حجم اولیه اش باشد باید برگردیم و تغییراتی را از ابتدا در آن اعمال بکنیم. در واقع ما یک تنه‌ی نحیف در اختیار داریم که باید آن را چاق و فربه بکنیم. برای همین اینطور نیست که فقط از پایان هی آن را کش بدهیم تا طولانی تر شود. چون در این صورت به رمان خود آب بسته ایم و تلاش کرده ایم پایان بندی رمان را به تعویق بیاندازیم. نتیجه این می‌شود که با کلی اتفاقات بی ربط که با گذشته‌ی داستان ارتباطی ندارد رمان را پیش برده ایم. خواننده هم خیلی زود دست نویسنده را می‌خواند و می‌فهمد که نویسنده با آوردن اتفاقاتی که ریشه در گذشته ندارند و فی البداهه به ذهنش رسیده او را به صفحات بعد حواله می‌دهد.

بنابراین به نظرم بهتر است از واژه‌ی "حجیم" کردن به جای "طولانی" کردن استفاده کنیم.

♣ در طولانی کردن: ما کارمان را از صفحات انتهایی شروع می‌کنیم و حوادثی مرتبط یا غیرمرتبط با تنه‌ی اصلی داستان را به کار می‌افزایم و مدام پایان بندی رمان را به تعویق می‌اندازیم. اما ...

♣ در حجیم کردن: ما کار را از ابتدا باز نویسی می‌کنیم، از اولین صفحات.

شاید یکی از بهترین استعاره‌ها برای نوشتن رمان، استعاره‌ی زراعت باشد. به هر میزان که در شروع دانه در زمین بکاری، در پایان نسبتی از همان را درو می‌کنی. بنابراین هیچ کشاورزی نمی‌تواند انتظار داشته باشد یک مشت دانه بکارد و در پایان چند کامیون برداشت کند. نویسنده هم، هر چه که در ابتدای کارش تدارک ببیند بعد از آن محدود به همان خواهد شد و مجبور هست همان بذر اولیه را سر و سامان بدهد. بنابراین اگر رمانی را شروع کردید و دیدید خیلی زودتر از آنچه که فکرش را می‌کردید به نقطه‌ی پایانی رسیده اید، و دیگر نمی‌توانید بیشتر از 100 صفحه پیش بروید، نشان می‌دهد بذرهای شما استعدادی بیشتر از رشد کردن در طول 100 صفحه نداشته اند.

راه کارهای عملی:

1- روابط شخصیت را گسترش بدهید: کافی هست آدم‌های دیگری در زندگی شخصیت به صورتی پویا و فعال وارد شوند. خانواده، دوستان، همکاران، همکلاسی‌ها و هم دانشگاهی‌ها، همسایه‌ها و ... هر کدام از شخصیت‌ها می‌توانند با خود داستانی را وارد رمان ما بکنند. اگر خواست و هدف هر یک از این شخصیت‌های فرعی با خواست، هدف و نیاز شخصیت اصلی در تضاد و تعارض باشدما شاهد صحنه‌های تازه‌‌‌ای خواهیم بود

که در آن‌ها شخصیت اصلی با شخصیت فرعی در کشمکش هست. فرض کنید که در داستان هیچ خبری از پدر و مادر و برادر و خواهر نیست. کافی هست برای شخصیت اصلی مان که درگیر بدهی و قرض هست و یک برادر انتخاب بکنیم که به تازگی ورشکست شده و در آستانه‌ی رفتن به زندان هست. یا یک پدر پیر و سالخورده که به تازگی سکته کرده و نیاز به مراقبت دارد. یا یک همکار تازه وارد که می‌خواهد جای او را اشغال بکند یا یک دوست همدانشگاهی قدیمی‌که می‌خواهد سر شخصیت اصلی کلاه بگذارد و از رانت او استفاده کند یا یک عشق جدید اعتنایی به شخصیت اصلی ما نمی‌کند یا ... هر چقدر روابط شخصیت گسترده تر باشد به همان میزان می‌توانیم خط داستانی بیشتری طراحی بکنیم.

[email protected]

2- فعال کردن شخصیت‌های فرعی: اگر از قبل شخصیت‌هایی فرعی داشتید که فقط در حد یک اسم در رمان حضور داشتند برای شان خط داستانی بنویسید. برای این شخصیت فرعی هدفی خلق بکنید که در تضاد با شخصیت اصلی هست. مثلا: قبلا در رمان به صورت گذرا به مرد همسایه اشاره کرده اید که در طبقه‌ی پایین زندگی می‌کند و فقط اسم او را گفته اید و تمام. حالا می‌توانید این شخصیت را در کشمکش با شخصیت اصلی فعال بکنید. شخصیت ما هر شب خسته از کار به خانه بر می‌گردد. شخصیت مرد همسایه را تبدیل به مرد تندمزاجی می‌کنیم که دوست دارد هر شب بعد از ساعت 12 با صدای بلند موسیقی گوش کند، یا با دوست‌هایش مهمانی شبانه داشته باشد و بلند بلند حرف بزنند و با تعریف کردن جوک‌های رکیک قاه قاه بخندند. برای همین آسایش را از شخصیت اصلی می‌گیرد. حتی می‌توانیم این شخصیت فرعی را بیشتر معرفی بکنید و وارد زندگی اش شویم: مجرد هست؟ چرا ازدواج نکرده؟ چرا موسیقی گوش می‌دهد؟ مگر فردا نباید سر کار برود؟ هر چقدر شناخت ما از این شخصیت فرعی بیشتر شود می‌توانیم بیشتر به او بپردازیم و شاهد این باشیم که در مقابل خواست شخصیت اصلی برای سر و صدا نکردن مقاومت می‌کند و بعد از قصد مهمانی‌هایش را طولانی تر میکند سر و صدای بیشتری به راه می‌اندازد. می‌توانیم نشان بدهیم که زن این مرد او را رها کرده یا مردهمسایه به تازگی شکست در عشق را تجربه کرده یا از کارش اخراج شده یا ... این فقط یک مثال ساده و دم دستی بود برای اینکه داستان مان را پر و پیمان تر و صحنه‌های جان دار تازه‌‌‌ای به رمان اضافه. میکنیمًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُِِِِِِِِِِِِِِِْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْْ

3- وضعیت زندگی شخصیت را دشوارتر و بحرانی تر بکنید: هر چقدر که شخصیت در شرایط بحرانی تری به سر ببرد به همان میزان لازم هست که فعال تر و پویا تر باشد و به جای آنکه در پی حل کردن فقط یک مشکل باشد به دنبال چند هدف باشد و برای رسیدن به چند هدف تلاش بکند. شاید شما رمانی عاشقانه می‌نویسید که در آن شخصیت مرد در تقابل با پدر پولدار دختر هست که حاضر نیست دختر به آدم مفلس بدهد. طبیعتا همین یک ایده قابلیت آنچنان زیادی برای نوشتن رمانی بلند ندارد. حال ما مانع‌های دیگری بر سر راه رسیدن پسر به دختر مورد علاقه اش قرار می‌دهیم: یک رقیب عشقی پولدار که برق کاپوت ماشینش می‌تواند هر لحظه دل دختر را بلرزاند و پدر دختر را مجاب کند. یا یک پدر معتاد که پسر نمی‌خواهد خانواده دختر متوجه او شوند. یا اقساط وامی‌که پسر از عهده‌ی پرداخت آنها بر نمی‌آید یا صاحبخانه‌‌‌ای که می‌خواهد پسر را بیرون کند یا ...

4- کشمکش را در چند لایه ایجاد بکنید: کشمکش می‌تواند در چند سطح اتفاق بیافتد.

اولین راهکار و لایه _» درونی (کشمکش شخص با خودش)

دومین لایه » _» : میان فردی (کشمکش شخص با افراد دیگر)

سومین لایه »» _ اجتماعی ( با یک نهاد یا یک سازمان یا یک تفکر و ایدئولوژی)

چهارمین لایه‌ی کشمکش زایی»» : طبیعت (سیل و زلزله یا سختی زندگی در کوهستان و جنگل یا گیر کردن در یک بیابان بی آب و علف یا ...)

__اخرین سطح و راهکار برای لایه‌ی کشمکشها »»» با نیروهای مافوق الطبیعه

اگر رمان ما فقط در یکی از لایه‌ها پیش برود احتمالا طرحی لاغر خواهد داشت اما اگر شخصیت در چند لایه هم با خود، هم با افراد دیگر و هم با یک نهاد اجتماعی در کشمکش باشد رمان ما بسیار پر مایه تر و غنی تر خواهد بود. مثلا همان شخصیت مرد جوان عاشق علاوه بر شخصیت‌های دیگر می‌تواند با خود هم در کشمکش باشد. مثلا از حس خود کم بینی در عذاب باشد و تلاش کند که در طول رمان به این حس خود کم بینی غلبه بکند. یا او یک فرد مذهبی باشد که فکر کند این عشق در تضاد با باورها و عقایدش هست یا او در طی یک زلزله و نابسامانی بعد از آن رد و نشانی دختر را گم بکند. می‌بینید که از آن پیرنگ تک بعدی به سمت یک پیرنگ چند لایه پیش رفتیم.

پرسش از استاد؛

توسط هنرجویان _؛ استاد آیا حقیقت داره که اکثر اساتید برجسته و بزرگان عرصه‌ی اموزشی یه قانون نانوشته دارند که هرگز به دانشجویان بااستعداد وپیگیر تمام فن و فنون رو یاد نمیدند؟

پاسخ؛_استاد_ سوال شما به حد کافی واضح و عریان بود ، گاه زیباتره چنین سوالاتی رو سربسته تر عنوان کرد . بله درست میفرمایید. چند بار چنین چیزی رو به من گوشزد کردند ، اما بنده در مرام و چارچوب اخلاقیم نیست و هرچه در توان دارم در طبق اخلاص میزارم

پرسش مجدد توسط هنرجو__ استاد ببخشید؟ اینی که الان اشاره کردید دقیقا کجاست؟؟

__پاسخ_استاد_ چی کجاست؟

هنرجو؛ طبق اخلاص رو میگم استاد

.خخخخخ. خنده‌ی حضار.....

هنرجو__ ؛ استاد واقعا چه عجب؟

استاد__؛ چی چه عجب؟

هنرجو_ اینکه باز نگفتید برو واحدت رو حذف کن یا با استاد مولایی بردار!!

خخخخخ

هنرجو_ استاد چه عجیب؟

استاد __ چه چیزی چه عجیب؟

هنرجو__؛ اینکه پس شما هم بلد هستید لبخند بزنید

خخخخخخ

هنرجو_؛ استاد واسه اینکه تونستیم شما رو خنده بیاریم هیچ تاثیری در نمره‌ی میان ترم نداره؟

خخخخخ

استاد_ روزی روزگاری درون یک دیار خیس و بارانی ، صدای قهقهه‌ی خنده‌های پسرکی واژه فروش ، گوش آسمان را کَر میکرد ، روزگار ، تقدیر به دست ایستاده بود ، یک چشمش کور و چشم دیگرش حسود بود ، صدای خنده‌های سرخوش و بی انتها بگوش روزگار سنگین بود ، عاقبت پسرک به چشم حسود روزگار نشست و تقدیری عجیب پیچیده گشت به دور او . پسرک اموخت نباید بلند بخندد.....

پایان ......

[][][]رشت :ْْ•";°َِْ بارانی [][][]آذر1393

¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶

سه اصل مهم نویسندگی که از جخوف می‌اموزیم.

گر چه امروزه، اصول داستان نویسی، دستخوش دگرگونی‌ها و فراز و نشیب‌های خاصی است و به نظر می‌رسد که متعهد به هیچ گونه سفارش توصیه و قاعده‌‌‌ای نیست اما عجیب است که سه اصل طلایی چخوف، هنوز هم برای نوشتن یک داستان کوتاه خوب و خواندنی، واجب و ضروری به نظر می‌رسد.

هنوز هم می‌توان تازگی و طراوت آن را، وقتی که رعایت و اجرا شود، حس کرد و به اهمیت آن پی برد.

هنوز هم می‌توان با تکیه بر این اصول گرانبها، بر سر شوق آمد، داستان‌های کوتاه زیبایی آفرید و آنها را برای همیشه در وادی ادبیات داستانی جاودانه ساخت چرا که چخوف با آن دوراندیشی خاص خود، عناصر اصلی و جاودان. همه نظریه‌های ادبی را یکجا دراین سه اصل موجز و جامع، جمع آورده است. از آن گذشته، اگر چه در بخشی از صحنه‌های فعال ادبیات داستانی جهان، برخی از این اصول به فراموشی سپرده شده اما به یقین می‌توان گفت که در اذهان اکثریت عظیم نویسندگان و فعالان جهان داستان، هنوز باور به این اصول، جایگاه ویژه ارزشمند و انکارناشدنی خود را حفظ کرده است. هنوز هم آن بخش مهم و ستودنی ادبیات داستانی جهان، حرکت خود را براساس این اصول، و نظریه‌هایی که از این اصول تبعیت کرده اند ادامه می‌دهد.

برای پی بردن به راز ماندگاری این اصول، نگاهی اجمالی خواهیم داشت به هر کدام و در کنار آن، از اقوالی که نویسندگان دیگر درجهت درجهت تأیید آن ابراز کرده اند نیز غافل نخواهیم بود.

اصل اول : « پرهیز از درازگویی بسیار در مورد سیاسی، اقتصادی، اجتماعی »

این اصل اصلی است که اهمیت آن، با وجود نظریه‌های جدید این رشته، هنوز هم پا برجاست و به زندگی خود ادامه می‌دهد.

این اصل، 115 سال قبل، یعنی درست در زمانه‌‌‌ای توسط چخوف ابراز شده است، که آثار ادبی، سرشار از درازگویی بسیار درباره سیاست، اجتماع و مسائل از این دست بود و مخالفت با آن، دوراندیشی و شجاعت فراوانی می‌طلبید اما چخوف رعایت این مسأله مهم را در سرلوحه اصول گرانبهایش قرارداد، و خود تا آخر عمر به آن وفادار ماند. اگر با حوصله به کلمات این اولین دستورالعمل چخوف برای داستان کوتاه دقت کنیم درمی‌یابیم که او نویسنده را از سخن گفتن در این امور باز نداشته بلکه با هوشمندی و درایت تمام، نویسنده داستان کوتاه را تنها از درازگویی، بسیار در این امور بازداشته چون خود با تمام وجود دریافته بود که در داستان کوتاه نمی‌توان به دور از این مسائل بود. نویسنده اگر بخواهد داستانش را برای مردم بنویسد، چه گونه می‌تواند عناصر مهمی‌همچون مسائل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی روزگارش را نادیده بگیرد و آنها را به فراموشی عمدی بسپارد؟

پرداختن به این امور، شیوه و شگردی می‌طلبد که چخوف عدم رعایت آنها را در اغلب داستانهای کوتاه روزگار خود به وضوح می‌دید و همین امر او را وادار کرد نویسندگان جوان را از افتادن به دام آن برحذر دارد. دریافته بود که در این درازگوایی‌هاست که چهره کریه شعارزدگی رخ می‌نماید و خواننده را از خواندن داستان دلزده می‌کند. می‌دید که در همین درازگویی‌ها، داستان کوتاه که به قولی «حداکثر زندگی در حداقل فضاست» تبدیل به مقاله‌‌‌ای خواهد شد درباره موقعیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی یک دوره. که البته پرداختن به این مسائل، فی نفسه بد نیست و بلکه در جای خود لازم و حتی مفید خواهد بود.

و اینکه پرداختن به مسائل این چنینی، خود بخشی از اهداف داستان نویسی واقعی است اما رهیافت هنرمندانه و هوشمندانه به عمق آن، نویسنده را ملزم به رعایت اصول، و قرار گرفتن در چارچوبهایی می‌کند که یکی از آنها همین اصلی است که چخوف به عنوان بند اول اندرز خود به نویسندگان جوان توصیه کرده است.

به عبارت دیگر، داستان کوتاه واقعی، در اصل برای آن نوشته می‌شود که موقعیت انسان را در چنین وضعیت‌هایی به نمایش بگذارد. یا علل و انگیزه‌های فراز و نشیب موقعیتهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی هر دوره را در ارتباط با شخصیتهای داستانی خود قرار دهد، و نتایج آن را با سادگی هنرمندانه خود فرا روی چشم و دل خواننده را

اثر بگذارد. در این روند، نمایش وضعیت آدمها، نباید در مقابل نمایش خود بحران، کم رنگ جلوه داده شود چرا که بحران در اغلب موارد واقعیتی بیرونی است و اکثر مواقع، خارج از اراده آدمها بروز می‌کند. اما عکس العمل آدمها در برابر آن، واقعیتی درونی است و هر کس با داشتن روحیه‌‌‌ای سالم، و برخوردار از بینش منطقی، راههای درست مقابله با آن را می‌داند. راز ماندگاری هر داستان، دقیقاً در همین نکته به ظاهر ساده نهفته است. یعنی رعایت این نکات ظریف است که داستان کوتاه را برای همه آدمها و همه زمانها خواندنی می‌کند.

به عنوان مثال، پسرکی به نام «وافکا. در اثر کوتاهی به همین

نام از چخوف، دنیایی را که در آن به سر می‌برد نمیشناسد

پرداختن به این امور، شیوه و شگردی می‌طلبد که چخوف عدم رعایت آنها را در اغلب داستانهای کوتاه روزگار خود به وضوح می‌دید و همین امر او را وادار کرد نویسندگان جوان را از افتادن به دام آن برحذر دارد. دریافته بود که در این درازگوایی‌هاست که چهره کریه شعارزدگی رخ می‌نماید و خواننده را از خواندن داستان دلزده می‌کند. می‌دید که در همین درازگویی‌ها، داستان کوتاه که به قولی «حداکثر زندگی در حداقل فضاست» تبدیل به مقاله‌‌‌ای خواهد شد درباره موقعیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی یک دوره. که البته پرداختن به این مسائل، فی نفسه بد نیست و بلکه در جای خود لازم و حتی مفید خواهد بود.

و اینکه پرداختن به مسائل این چنینی، خود بخشی از اهداف داستان نویسی واقعی است اما رهیافت هنرمندانه و هوشمندانه به عمق آن، نویسنده را ملزم به رعایت اصول، و قرار گرفتن در چارچوبهایی می‌کند که یکی از آنها همین اصلی است که چخوف به عنوان بند اول اندرز خود به نویسندگان جوان توصیه کرده است.

به عبارت دیگر، داستان کوتاه واقعی، در اصل برای آن نوشته می‌شود که موقعیت انسان را در چنین وضعیت‌هایی به نمایش بگذارد. یا علل و انگیزه‌های فراز و نشیب موقعیتهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی هر دوره را در ارتباط با شخصیتهای داستانی خود قرار دهد، و نتایج آن را با سادگی هنرمندانه خود فرا روی چشم و دل خواننده را

اثر بگذارد. در این روند، نمایش وضعیت آدمها، نباید در مقابل نمایش خود بحران، کم رنگ جلوه داده شود چرا که بحران در اغلب موارد واقعیتی بیرونی است و اکثر مواقع، خارج از اراده آدمها بروز می‌کند. اما عکس العمل آدمها در برابر آن، واقعیتی درونی است و هر کس با داشتن روحیه‌‌‌ای سالم، و برخوردار از بینش منطقی، راههای درست مقابله با آن را می‌داند. راز ماندگاری هر داستان، دقیقاً در همین نکته به ظاهر ساده نهفته است. یعنی رعایت این نکات ظریف است که داستان کوتاه را برای همه آدمها و همه زمانها خواندنی می‌کند.

به عنوان مثال، پسرکی به نام «وافکا. در اثر کوتاهی به همین

نام از چخوف، دنیایی را که در آن به سر می‌برد نمیشناس د و از آن استنباط نادرستی دارد. به قول «یرمیلوف»، گمان می‌کند که این دنیا در فکر اوست و همه چیز آن را با درون گرایی کودکانه خود می‌نگرد. اما خواننده می‌داند که در این دنیا هرگز دستی به مهربانی به سوی وافکا دراز نخواهد شد. بین این دو شناخت از جهان و استنباط از واقعیت، تعارضی هست که بر اندوه خواننده می‌افزاید:

نفس ارسال نامه به نشانی پدربزرگ در یک دهکده بی نام و نشان، سادگی این کودک و استنباط غلط او از جهان را به خوبی می‌رساند. در دنیای وانکا تنها یک دهکده است، و آن هم دهکده خودشان است دهکده خودشان است. و تنها یک پدر بزرگ وجود دارد که آن هم پدربزرگ خودش است. از آنجا که در ذهن او، دهکده و پدربزرگ تنها چیزهای مهم و بزرگ این جهان هستند، پس او حق دارد که در درون گرایی اش، دنیا را نسبت به خود صمیمی‌و مهربان بداند و گمان ببرد که جهان به سرنوشت او بی توجه نیست. وانکا نامه خود را به دنیایی می‌فرستد که تخیل کودکانه اش آن را خلق کرده و به صورتی ایده آل درآورده، و یقین دارد که این دنیا پاسخ او را خواهد داد. می‌اندیشد که می‌تواند از ژرفنای باور نکردنی وحشتبار خود، به دنیای آکنده از مهربانی و صمیمیت بازگردد.

پایان این داستان، قدرت شگفت آور چخوف را در استفاده از استفاده از یک داستان کوتاه برای آفرینش و تصویر کردن ابعاد عمیق زندگی، که به ناگزیر با واقعیت عینی پیوند نزدیک دارد، نشان می‌دهد.

چخوف در این داستان کوتاه- به عنوان نمونه- بدون آن که درباره مسائل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دوره خود اظهارنظر کند، واقعیت عریان آن را در قالب یک داستان کوتاه، چنان بی رحمانه و صریح ابراز کرده که خواننده داستان متحیر می‌شود. این تحیر بعد از خواندن دوباره داستان، به تحسین بدل می‌شود چرا که چخوف هرگز آن واقعیت عریان را به صراحت ابراز نکرده و بر بی رحمی‌اش، پای نفشرده و آن را فریاد نزده اما همگان، تلخی اش را احساس می‌کنند.

اصل دوم : « عینیت کامل »

این اصل یکی از اساسی ترین اصولی است که خود چخوف با رعایت آن به یکی از ماندگارترین نویسندگان جهان تبدیل شده است. در تمامی‌داستانهای کوتاه او، رعایت دقیق این اصل به خوبی مشهود است. یعنی داستانی از چخوف نمی‌توان یافت که براساس عینیت کامل شکل نگرفته باشد. شاید گفته شود که مگر قهرمانان داستانهای چخوف ذهن نداشتند، فکر نمی‌کردند، در رویا فرو نمی‌رفتند، و تخیل در زندگی شان جایی نداشته است؟

باید گفت چرا، داشتند، اما همه اینها به شیوه‌‌‌ای که خود چخوف در آن استاد بود، در لابلای داستانها و اعمال و حرکات شخصیتهای داستانهایش گنجانده شده و در واقع با عینیت کامل به داستان راه یافته اند. چخوف از آنجا که خود انسانی اجتماعی و مردم گرا بود، تمامی‌اعمال فرد را در رابطه مستقیم با محیط و اجتماع و مردمی‌که با او زیست می‌کنند می‌دید. بنابراین تعجبی ندارد که صرف ذهنیت یک فرد را در چارچوب نگاه او به دور و برش، شایسته داستان کوتاه نداند. البته امروزه، ذهنیت آدمها، اصل اساسی داستان نویسی، پیشروست و کتمان آن به هر دلیل، در افتادن با برنامه‌های توسعه در این ژانر ادبی است.

چخوف و سبک داستان نویسی او، به عینیت، بیشتر از ذهنیت وفادار است. او به گواهی داستانهایش، هرگز اثر خود را سراسر به ذهنیت خود و قهرمانان داستانهایش اختصاص نداد. اگر هم در بعضی جاها به تخیل و رویا اهمیت می‌داد، فقط در جهت عینیتی بود که قصد توصیف آن را داشت. بعضی از قهرمانان آثار او در رویا فرو می‌روند، در تخیل خود غرق می‌شوند، اما همه اینهاعینی است و در ارتباط مستقیم با خود زندگی است. منظور چخوف از عینیت کامل، در نیفتادن به ذهنیت صرف و در نغلتیدن به آن رویاهایی است که ارتباطی با زندگی آدمها ندارند. وجودشان محسوس است، اما در واقع به غلط جایگزین تفکر درست و منطقی می‌شوند و شخصیت را شخصیت را از زندگی واقعی و عمل به هنگام و جنب وجوش عقل گرایانه باز می‌دارند.

چخوف، اگر ذهنیتی این چنین را هم- حتی- در داستان‌های کوتاه خود می‌آورد، بیشتر در جهت نشان دادن وضعیت جامعه و آن نوع زندگی‌هایی است که اندوه را شدت می‌بخشند و آدمی‌را به سوی ملال و انزوا سوق می‌دهند.

به عنوان نمونه، اگر به یکی از داستانهای چخوف مثلا «سوگواری» نگاه کنیم خواهیم دید که منظور او از عینیت کامل چه بوده است. در داستان سوگواری، درشکه چی پیری که فرزند خود را از دست داده، در این جهان بزرگ کسی را نمی‌یابد تا اندوهش را با او در میان بگذارد. سرانجام به سوی اصطبل می‌رود و ماجرا را برای اسب خود بازگو می‌کند.

«... دیگر چیزی به هفتأ پسرش نمانده، اما هنوز نتوانسته از مرگش لام تا کام با کسی حرفی بزند. آدم باید آهسته و با دقت تعریف کند. چطور یک سر و یک و یک کله افتاد؟ چطور درد کشید؟ پیش از مرگ چه حرفهایی زد؟ و چطور مرد؟ آدم باید جزییات کفن و دفن را شرح بدهد، و همین طور ماجرای رفتنش را به بیمارستان برای پس گرفتن لباسهای پسرش...

کتش را می‌پوشد و سراغ اسبش به سوی اصطبل راه می‌افتد. به ذرت، به کاه و به هوا فکر می‌کند. در تنهایی جرأت ندارد به پسرش حرفی بزند، اما در فکر پسر بودن و پیش خود او را مجسم کردن برایش دردآور است. به چشمهای درخشان اسبش نگاهی می‌کند و می‌پرسد: «داری شکمت را از عزا درمی‌آوری؟ باشد، در بیاور. حالا که نتوانستیم پول ذرت را گیر بیاوریم، علف می‌خوریم. آره، من خیلی پیر شده ام. درشکه رانی از من برنمی‌آید، از پسرم برمی‌آمد. توی درشکه رانی، روی دست نداشت، کاش زنده بود.»

لحظه‌‌‌ای ساکت می‌شود، سپس ادامه می‌دهد: «همین است که می‌گویم، اسب پیر من! دیگر پسرم وجود ندارد. ما را گذاشته و رفته. این طور بگویم، بگیر تو کره‌‌‌ای داشته ای، مادر یک کره اسب بوده ای، و آن وقت ناگاه کره اسب تو را می‌گذارد و می‌رود. ناراحت کننده نیست؟» اسب کوچک مشغول جویدن است. گوش می‌دهد و نفسش به دستهای صاحبش می‌خورد.

افکار درشکه چی سرریز شده اند. این است که داستان را از اول تا آخر برای اسب کوچک تعریف می‌کند.

با نگاهی دقیق به داستان درمی‌یابیم روشن ترین نکته‌هایی که باعث ماندگاری آن شده اند، از ارائه عینی و بی طرفانأ داستان سرچشمه می‌گیرند.

«کلینت بروکس» و «رابرت پن وارن» دو منتقد مشهور، در نقدی مشترک بر این داستان چخوف، به این اصل مهم در سبک

نویسندگی وی توجه کرده و نوشته اند: «یکی از روشن ترین نکته‌هایی که خواننده در بازنگری داستان کوتاه «سوگواری» درمی‌یابد، ارائه عینی و بی طرفانأ داستان است.

نویسنده به ظاهر، صحنه‌ها و کنشهایی می‌آورد، بی آنکه به هیچ یک از آنها، به منظور القای تعبیری خاص، اهمیتی بیشتر ببخشد. در بند نخست داستان، اگر به تصویر تنهایی مرد در سر پیچ خیابان به هنگام شب، با برفی که بر او و اسب کوچک می‌بارد، دقت کنیم، می‌بینیم که این صحنه هرچند تنهایی را القا می‌کند، اما شرحی که در توصیف صحنه داستان می‌آید، همدردی ما را برمی‌انگیزد:

هوا گرگ و میش است. دانه‌های درشت برف گرداگرد چراغ برقهای خیابان که تازه روشن شده اند، چرخ می‌خورد و به شکل لایه‌های نرم و نازک روی بامها، پشت اسبها، شانه و کلاه آدمها می‌نشیند. «ایونا»ی درشکه چی، سراپا سفید است و به صورت شبح درآمده است. پشتش را تا آنجا که یک انسان توانایی دارد، خم کرده، روی صندلی خود نشسته و کوچکترین تکانی نمی‌خورد. هربار که انبوهی برف به رویش ریخته می‌شود، گویی لازم نمی‌داند که آنها را از خود بتکاند. اسب کوچکش نیز سراپا سفید است و بی حرکت ایستاده و با آن حال تکیده، بی تحرک، و پاهای راست چوب مانندش

،حتی از فاصله نزدیک، به یک اسب زنجبیلی می‌ماند.

درحقیقت، هنگامی‌که چخوف، توصیف مستقیم، بی طرفانه و عینی را کنار می‌گذارد، بر سر آن است که از شدت همدردی ما کاسته شود نه آنکه بر آن افزوده گردد. زیرا صحنه کمتر حقیقی جلوه می‌کند. دقت کنید: «درشکه چی، سراپا سفید است و به شکل شبح درآمده است.» یا «اسب کوچکش نیز سراپا سفید است و بی حرکت ایستاده است، و با آن حال تکیده، بی تحرک و پاهای راست چوب مانند، حتی از فاصله نزدیک، به یک اسب زنجبیلی می‌ماند...»

مقایسه مرد، و اسب با شبح و اسب زنجبیلی، از این رو به میان آمده است تا صحنه، زنده و دقیق ارائه شود، اما شبح و اسبهای زنجبیلی، خیالی اند، که نه احساسی دارند و نه رنج می‌برند و بنابراین، نمی‌توانند همدردی کسی را جلب کنند. به سخن دیگر، صحنه هرچند به یقین، تنهایی را القا می‌کند که این خود در داستان «سوگواری» با اهمیت است، اما به گونه‌‌‌ای تنظیم شده تا در جهتی خلاف جلب همدردی حرکت کند نه به سوی آن. گویی چخوف بر سر آن است که بگوید صحنه داستان باید تنها به یاری ارزشهای خویش، خود را نشان دهد.»

[email protected]

اصل سوم : « توصیف صادقانه اشخاص و اشیاء

این اصل اگرچه در پخش کوچکی از داستان نویسی امروز، که به داستان ذهنی و روانشناختی مشهور شده، نادیده گرفته می‌شود، اما در بخشهای مهم و فعال آن هنوز هم با سربلندی تمام به زندگی خود ادامه می‌دهد چرا که صداقت در توصیف اشخاص و اشیاء، یکی از عوامل مهم جذب مخاطب است. آنتون چخوف، خود یکی از نویسندگانی است که صداقت و معرفت در توصیف این عناصر، داستانهایش را با استقبال کم نظیر خوانندگان مواجه کرده، او هیچگاه در هیچیک از داستانهایش، در مورد آدمها و اشیاء پیرامونشان غلو نکرده است. آنها را نه آنچنان بی بها طرح کرده که ماهیتشان را از دست بدهند، و نه آنچنان به توصیفشان نشسته که خواننده آن را باور نکند.

اصل مهم حقیقت مانندی، که بعدها در داستان-نویسی رواج پیدا کرد.....

__________________

چگونه رمان بنویسیم ؟

(شهروزبراری صیقلانی) توجه این مطلب بازنشر است

به نام خالق هستی...

چگونه کتاب بنویسم؟

باید بپذیریم هیچکس نویسنده به دنیا نمی‌آید و شکست‌های پی‌ در پی، مقدمه‌ی پیروزی بسیاری از نویسندگان و هنرمندان بزرگ دنیا بوده است، از جمله جک لندن که نخستین تلاش‌هایش در نویسندگی حرفه‌ای با شکست مواجه شد، اما سرانجام، نام او به عنوان یکی از نخستین نویسندگان آمریکایی در تاریخ ثبت شد که از راه نوشتن به ثروت زیادی دست یافت. همینطور می‌توان از پابلو پیکاسو، نقاش معر

بازدید : 2099
دوشنبه 7 ارديبهشت 1399 زمان : 21:24
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه

نسیم مخالف از اثار شهروز براری صیقلانی توسط انتشارات کانون شیراز در فرانکفورت شهروز براری صیقلانی مدرس فن نویسندگی خلاق  میهن داستان کوتاهترانه عاشقانه شین براری برای دریافتنمایید

عنوان: شهروز براری صیقلانی ترانه ↑عاشقانه رشتی
توضیحات: ترانه لاکو جان فورکلور ↑محلی گیلانی . با گیتار و ترانه‌‌‌ای قدیمی‌ در غم رنجش یار از عاشق بابت بروز سؤ تفاهمی‌که یک حسود و غریبه به دروغ ادعا کرده است که یار ↑دخترک با شخصی دگر است و این سبب جدایی گشته . شهروز براری صیقلانی برای گوش دادن و یا دانلود این ترانه به روی علامت سبز رنگ بالا↑ کلیک تمایید . ↑
آهنگ یاس در وصف مولانا رومی‌و آموزگار تاریخ که از صلح میگفت ↓ خواننده و رپر یاس ، (یاسربختیاری) تقدیم به تمام اموزگاران ایرانی↓


بازدید : 1828
دوشنبه 7 ارديبهشت 1399 زمان : 21:24
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه

قسمت دوم و سوم و چهارم رمان . این اثر به ۲۰ قسمت تقسیم شده است برای خواندن رمان بروی ادامه مطلب کلیک کنید بروی ادامه مطلب کلیک نمایید ↓ص

کار ساخت منزل رو به اتمام بود این بنای جدید در قسمتی از حیاط بیرونی احداث می‌شد که مکانی وسیع و مخصوص مجالس مهمانی‌هایمان بود . کارگران بی وقفه کار می‌کردند . قرلر بود کار ساخت و ساز در طول هشت روز یه پایان رسید تا مجلس عروسی مهتا در این مکان برگزار شود . پدر دستمزد خوبی به آنها می‌داد و این خود باعث سرعت کار آنان میشد .

شب عروسی مهتا ٬ ویدا به همراه آرایشگری زبردست او را آراست . شبی به یادماندنی بود . مهتا آننقدر زیبا شد که دختردایی‌هایم ٬ خواهران ناصرخان به او غبطه می‌خوردند .

پدر غصد داشت در شب عروسی ٬ پذیرایی از زنان مردان در سالن جدید التاسیس انجام شود ٬ اما مادرم به سختی با این مسئله مخالف بود . بلاخره هم حرف مادر به کرسی نشست و مجلس مردانه در سالن جدید و مجلش زنانه را در حیاط اندرونی برپا کردند ٬ مشروط بر اینکه آخر شب مهمان‌های خصوصی پدر بتوانند به مجلس زنانه بیایند و در خوشی عروس و داماد شریک باشند .

مادر با این که خود به این امر رضایت داده بود ٬ باز تاکید کرد : اما بهادرخان هنگام مختلط شدن من مجلس را به بهانه‌ی رفتن به خانه‌ی عروس ترک می‌کنم

___________________

نویسنده : ★ شین براری صیقلانی

مهمانان با دسته‌ها‌ی گل و کادو‌های فراوان به خانه‌ی ما می‌آمدند . مهتا و ناصرخان بر تخت زیبای نقره کاری‌‌‌ای که هدیه‌ی پدر بزرگ به مادرم بود ٬ نشسته بودند . رو به رویشان سفره‌ی عقدی بود که به سلیقه‌ی من و فئقه و فوزیه ٬ خواهران ناصرخان ٬ تزیین شده بود .

در گوشه‌‌‌ای از حیاط گروه نوازندگان رو به دیوار و پشت به جمعیت نشسته بودند و می‌نواختند . این هم دستور مادر بود که آنان پشت به تماشاچیان مستقر گردند . کمی‌آن طرف تر گروه دلقکان وو شعبده بازان به سرگرم نمودن کودکان مشغول بدند .

من سرگرم نظارت بر پدیرایی خدمه بودم که ناگهان در آن سوی حیاط متوجه‌ی ویدا شدم که با حسرت به مهتا و ناصرخان نگاه می‌کرد . به سمتش رفتم و کنارش نشستم . با دیدن من کمی‌خودش را جمع و جور کرد و با لبخندی که بر لب داشت اظهار خشنودی نمود .

بار برایم تن ندادن وی به ازدواج سوال شده بود . دل به دریا زدم و پرسیدم : ویدا دوست داشتی امشب عروسی تو بود ؟

با کمال خونسردی گفت : منظورت چیست ؟

هیچ فقط می‌خواستم بدونم در مورد ازدواج چه دیدگاهی داری .

من قصد ازدواج ندارم .

چرا ؟ نکنه تو هم مانند من عقیده داری که هنوز برای ازدواج خیلی زود است ؟

با تکان دادن سر حرفم را تایید نمود .سپس پا‌هایش را روی هم انداخت و گفت : دیبا جان من تا زمانی که به اهدافم نرسیده ام ازدواج نمی‌کنم . البته این مسئله هنوزز برای خانواده ام جا نیفتاده و آنان نمی‌پذیرند . متاسفانه در میان مردان روشن فکر و با تحصیلات عالی ٬ دیده می‌شود که بعضی پس از ازدواج مانع حضور همسرشان در جامعه می‌شوند و راه تلاش و تلقی آنان را سد می‌کنند . و زندگی خانم‌ها را در چهار چوب خانه و مطبخ محدود می‌نمایند . نگاهی به اطرافمان بنداز ! کدام یک از این مردان روشن فکر توانسته پا از حریم سنن موروثی خویش فراتر بگذارند ؟آنها فقط واژه‌ی روشن فکری را یدک می‌کشند . بگو کدام یک از تعصبات قومی‌دست برداشته و حاضر شده اسن زنش در صحنه‌ی کار و تلاش حضور یابد و خودی نشان دهد ؟ آنان فقط به حکم مرد بودن و تعصب و غیرتمندی ٬ زنان را در یوغ پندار‌هایشان در آورده اند . نه عزیزم من نمی‌خوام در گوشه‌ی آشپزخانه و حیاط اندرونی پیر شوم و نیرو‌هایی را که در خود یافته ام به کار نگیرم و تمام آرزو‌هایم را به گور بسپارم . من پیشرفت جانعه را در فکر آزاد و البته به دور از فساد اخلاقی می‌دونم. اگر زنان ما بتوانند مستقل باشند دیگر هیچ دست زوری نمی‌تواند بر سر آنان بکوبد . بعد لبخندی زد و افزود : من اگر بخواهم ازدواج کنم سعی می‌کنم مردی هم عقیده‌ی خودم پیدا کنم . آن زمان است که مطمئن می‌شوم در کنار او می‌توانم به تکامل برسم . اگر هوای استقلال و شعور کامل داری ٬ سعی کن به اهدافت برسی ٬ نه این که بشینی کنج خانه و سالی یک بچه بیاوری و آنان را کورکورانه در همان مسیر غلط زندگی خود سوق دهی . دیبا جان سعی کن دینا را با دید وسیع تعقیب کنی . نه این که وزغی در چاه باشی که محدوده‌ی بیرون را در همان دهانه‌ی چاه ببیند . تلاش کن که از دخمه‌ی جهالت خارج شوی و هوای آزاد را به ریه‌ها بفرستی .

سخنان ویدا مانند جرغه‌‌‌ای در ذهنم روشن شد و حسی بسیار قوی در من به وجود آورد به طوری که تمام حرف‌هایش را حفظ کردم . به اراده وو اعتماد به نفس او غبطه می‌خوردم . لابخندی زدم و گفتم : ویدا جان مصاحبت با تو بسیار برایم لذت بخش است . با حرف‌هایت مرا به زندگی امیدوار کردی . شب از نیمه گذشته بود و اندک اندک از عده‌ی مدعوین کاسته می‌شد . به طوری که غریب به اتفاق حضار را آشنایان ٬ بستگان و نزدیکان تشکیل می‌دادند . اما سر و صدای بسیار ساز و سرنا تمامی‌نداشت و کم کم گوش‌هایم را می‌آزرد . مادر در آن طرف حیاط به خدمه دستور‌های لازم را می‌داد تا مبادا در پذیرایی از مهمانان کوتاهی شود . با آن که از اول جلسه مشغول سازماندهی کار‌ها بود٬ اما آثار خستگی در او دیده نمی‌شد و همواره برق خوشی در چشمانش می‌درخشید . در همین اثنا او به اتاق عروس و داماد رفت و مرا با اشاره‌‌‌ای به سمت خود خواند . من که غرق در صحبت‌های ویدا بودم ٬ در ذهن خود افکاری جدید را می‌پروراندم و مدام با خود می‌اندیشیدم : روزی می‌شود که من هم بتوانم به استقلال کامل برسم ؟

ناگهان دست مادر بر شانه‌هایم نشست . چی شده داری به چی فکر می‌کنی دیبا ؟

هیچی داشتم فکر می‌کردم این سرو صدا‌ها و شلوغی‌ها کی تمام می‌شود به خدا دیگر نای هیچ کاری را ندارم .

ای شیطون چطور دلت میاد در شب عروسی تنها خواهرت چنین حرفی بزنی ؟

خب مادرجان ٬ چه کار داشتید که مرا صدا زدید ؟

خب گوش کن من و دایه و زن دایی ات به خانه‌ی مهتا می‌ریم تا مقداری وسایل لازم را به آنجا ببریم . حواست باشد ٬ دخترم دوست دارم زمانی که مهتا و ناصرخان به آنجا می‌آیند تو همراهشان باشی و روتختی عروس و داماد به دست تو پهن شود .

مادر طبق عقیده‌‌‌ای خرافی معتقد بود اگر در شب زفاف روتختی عروس یا رختخوابش به دست دختر دم بختی پهن شود ٬ او در مدت زمان کوتاهی به خانه‌ی شوهر می‌رود . به جهت این که مادر را نرنجانم با شوخی گفتم : امدر جان من اول باید به اسر و دوستانش به حیاط اندرونی اعلام شد تقلال کامل برسم . فعلا همین عروسی مهتا را داشته باشید تا نوبت من برسه .

مادر اخمی‌کرد و اتاق را ترک گفت . من هم پشت سر او از اتاق بیرون آمدم و به جمع مهمانان پیوستم .

ورود پدر و دوستانش به حیاط اندرونی اعلام شد . همگی به احترام پدر و دایی جمشید و سایرین از جا برخاستند و با عرض تبریک ادای احترام کردند . پدر نیز پس از خیر مقدم به مهانان تشکر کرد و به سمت ناصرخان و مهتا رفت . من سریعا خود را به پدر رساندم و شانه به شانه به شانه اش قرار گرفتم . او با دیدن من گل از گلش شکفت و گفت : کی باشه شیرینی عروسی دیبای عزیز را بخوریم .

من به علامت نا رضایتی سر به زیرافکندم . پدر جلو آمد و پیشانی ام را بوسید .بعد مهتا و ناصرخان را در آغوش گرفت و برایشان آرزوی خوشبختی و موفقیت کرد .‌‌ان‌دو نیز دست پدرجان را بوسیدند و بابت تمام زحماتش از او تشکر کردند . آقا جان سینه ریز طلایی را از جیبش بیرون کشید و به گردن مهتا انداخت و به رسم یادبود که نام مبارک الله بر روی‌‌ان‌حک شده بود در دست ناصرخان کرد .سپس گفت : هدیه‌ی دیگری هم نزد من داری که‌‌ان‌را رمان رفتن به خانه خواهید دید .

با کنجکاوی گفتم : پدر ممکن است من بدانم‌‌ان‌هدیه‌ی دیگر چیست ؟

پدر در حالی که لبخند می‌زد گفت : انقدر عجله نکن بعدا می‌بینی . هدیه‌‌‌ای برای ناصرخان و مهتا و هدیه‌‌‌ای دیگر برای خودم و مادر و دیبا جان .

ار پدر جدا شدم و در گوشه‌‌‌ای دنج نشستم . و اوضاع مجلس را زیر نظر گرفتم . در میان جمعیت رو به رو ناگهان چشمم به سروان ماکان افتاد. انگار او هم مرا می‌نگریست . لجظه‌‌‌ای نگاهمان به هم گره خورد . چقدر قیافه اش با چندی پیش متفاوت بود .او را در لباس نظامی‌بسیار زیبا و متین یافتم . یونیفورم اتو کشیده ٬ چکمه‌هایی بلند ٬ سردوشی‌هایی که برقشان چشم آدم را خیره می‌کردند . مثل همیشه موهایش را به طرز زیبایی روغن زده بود و سیگار برگ پهنی بر لب داشت .

خود را مشغول صحبت با زن دایی مهوش کردم . سعی کردم دیگر آن نگاه‌های پر حرارت بین ما تکرار نشود . هیچ دلم نمی‌خواست این مسدله باعث رسوایی خانواده ام شود . فکر خود را به گفته‌های ویدا معطوف کردم .

در همین لحظه بود که بوی پدر به مشامم رسید . سر بلند کردم و پدر را به همراه سروان ماکان بالی سر خود دیدم . از جا برخاستم . سلامی‌کردم . ماکان با دیدنم لبخندی زد و گفت : بلاخره خود را به مجلس بهادرخان عزیز رساندم . خانم واقعا از دیدن مجددتان خوشبخت شدم . امیدوارم مرا ببخشید که با لباس نظامی‌در ضیافت شما ظاهر شدم . وقت تعویض لباس نداشتم .

با خنده در جوابش گفتم : نه اتفاقا این طرز پوشش بسیار به شما برازنده است . به هر حال ما خوشحال شدیم که شما را امشب ملاقات کردیم . امیدوارم شب خوبی را سپری کنید .

پس از اتمام حرفم سروان دست در جیبش کرد و دوباره سیگار برگی بیرون کشید و رو به سمت پدر گفت : بهادرخان عزیز اگر صلاح بدانید سری هم به حسن خان بزنیم . سپس از من اجازه‌ی مرخصی خواست.

هردو دور شدند و من با نگاهم انان را تعقیب نمودم . روی مبل رو به روی عروس و داماد نشستند و مشغول گفتگو شدند . حسن خان نیز همراه ویدا همسرش به جمع آنان پیوستند . به علت فاصله‌ی کم به وضوح حرف‌هایشان را می‌شنیدم . حسن خان از ماکان پرسید : سروان عزیز چند روز در تهران هستید ؟

- دوست عزیز به دلیل این که هنوز به خوبی در شیراز مستقر نشده ام . دو سه روزی در تهران می‌مانم .البته مثل همیشه مزاحم شما و خانواده هستم .

هنوز حرفش تمام نشده بود که ویدا گفت : این چه حرفی است ؟ حضور شما همیشه باعث افتخار ما بوده . اتفاقا می‌شود آمدنتان را به فال نیک گرفت . یکی از دوستانم با مشکلی برخورد کرده است که گره اش به دست شما باز می‌شود . اگر اجازه دهید فردا ساعتی با شما مذارکره ایداشته باشم .

ماکان لبخندی به او زد و گفت : بگویید . فکر می‌کنم همین الان بدانم بهتر است زیرا فردا تمام وقتم را در امنیه خواهم بود . ویدا شنل بلند و کیفش را روی دو صندلی جای داده بود ٬ برداشت و پدر و ماکان را دعوت به نشستن کرد . والله یکی از دوستانم برای رفتن به اروپا با مشکل برخورد کرده .

ماکان گیلاسش را روی میز گذاشت . چه مشکلی ؟ یعنی انقدر حاد است که امنیه و وزارت امور خارجه گره اش باز میشود ؟

- بله ماکان عزیز . متاسفانه به او اجازه‌ی خروج نمی‌دهند . آن هم به این علت که پدرش را دو سال پیش در جریانات سیاسی تبعید کرده و بعد از مدتی حکم قتل او را صادر کرده اند .آنها سخت ترین اوضاع را تحمل نموده اند . حقوق ماهیانه‌‌‌ای را که از دولت می‌گرفته اند نیز قطع کرده اند . ماکان عزیز ٬ او در رشته وبلاکت بورسیه شده است . اما دست‌هایی در کارند و مانع رفتنش می‌شوند .

ماکان در حالی که بر می‌خاست دست ویدا را گرفت و گفت : حتما این مسدله را حل می‌کنم . قول می‌دهم . تا جایی که راه داشته باشه .

- باور کنید دلم برای استعداد این جوان می‌سوزد . چون مملکت ما نیاز به چنین افرادی دارد . بعد از اتمام سخنان ویدا پدر و مادرش نیز حرف او تایید کردند . ماکان مشغله‌ی کاری در این دو روز اقامت ٬ عذری برای نماندن در مجلش پدر خواند .

صدای سرنا‌ها به آسمان می‌رفت . همه به جشن و پایکوبی مشغول بودند . از فرط خستگی دست در موهایم بردم و احساس می‌کردم اثری از آن موهای صاف و مشکی در سرم نیست . موهایم مجعد و خشک شده بود . روز قبل ورقه‌های ضخیمی‌آغشته به داروی بد بو کرده و لا به لای موهای جا داده بدند . به طوری که از چشمانم اشک جاری شده بود . هرچه دایه شربت و آب یخ می‌آورد احساس می‌کردم گلویم از این بوی بد بسته شده است . آخر سر فریاد زدم : دایه به این مشازخ بگو که من از فرط سورش سر دارم بیهوش میشوم .

الحق کار آن زن جوان بسیار خوب بود . هرچه به مادر اصرار کرده بودم که موهایش را بیارید ٬ راضی نشده بود و خرمن گیسوان طلایی اش را به سینه آویخته و به آرایشی ساده بسنده کرده بود .

آن شب موقع رفتن به خانه‌ی داماد پدر هدایای با ارزشش را به ما داد . هر دو از دیدن اتومبیل‌های سفارشی نویی که به تعداد انگشت شماری بیشتر در شهر رشت نبود شاد شدیم .

در خانه‌ی مهتا روتختی عروس داماد را به اجبار من پهن کردم . موقع برگشت انقدر خسته بودم که سر بر زانوی دایه گذاشتم و به خواب رفتم

دو ماه از عروسی مهتا می‌گذشت رفتن او باعث شده بود که احساس تنهایی بر من غالب شود و بیشتر اوقاتم را صرف نواختن پیانو و خواندن کتاب کنم . روز‌ها به سرعت طی می‌شد و هر روز نظرم نسبت به زندگی تغییر می‌کرد . گاهی اوقات به مهتا سر می‌زدم و کتاب‌های جدید را که به دستم می‌رسید به او امانت می‌دادم . مهتا مثل من عاشق کتاب نبود ٬ ولی به قول خودش در تنهایی غنیمت بود . یک روز عصر به اتفاق دایه به دیدن مهتا رفتیم . صحبت از ازدواج من به میان آمد . مهتا با دلسوزی به من نگته کرد و گفت : دیبا جان تو کی می‌خواهی سر و سامان بگیری ؟ فکر نمی‌کنی خیلی دیر شده ؟ تو حالا ۱۸ سال داری و در خانواده‌ی ما هیچ دختری تا این سن مجرد نمانده است . همه در سنین پایین به خانه‌ی بخت رفته اند ٬ اما انگار تو هم مانند خواهر کوچک زن دایی خشایار می‌خواهی هیچوقت سر خانه زندگی ات نروی . دختر٬ می‌دانی مردم پشت سرت حرف خواهند زد ؟ به فکر آبرویمان باش .

از این که مهتا مرا با مینا ٬ خواهر کوچک زندایی خشایار که برادر دوم مادرم بود و از ملاکین بزرگ تهران به شمار می‌آمد مقایسه کرده بود هیچ خوشم نیامد ٬ زیرا می‌دانستم که مردم چه اراجیفی را راجع به او می‌گویند .

دایه دنبال حرفش را گرفت و گفت : والله مهتا خانم به خدا من شاهدم که هر وقت هر خواستگاری می‌آید و دیبا جان ردشان می‌کند ٬ مادرتان مثل بچه‌ها گریه می‌کند . به خدا قسم اگر گل گاوزبان نباشد ٬ قلبش می‌گیرد . دائم می‌گوید : دایه جان تو با دیبا خانم صحبت کن . او دارد راستی راستی مرا به گور می‌فرستد .

از حرف دایه و مهتا د دلم گرفت با ناراحتی گفتم : مهتا جان همه حرف‌ها صحیح به خدا من نمی‌خواهم لج کنم . ٬ ولی کسی را که مورد پسندم باشد نمی‌یابم .

مهتا - دیبا جان این چه حرفی است که میزنی ؟ خودت می‌دانی که در مورد این مسئله نباید زیاد سختگیر بود . فقط کافی است که آقاجان بپسندد . آن وقت بعد از ازدواج احساس می‌کنی که همسرت را دوست داری .

- مهتا درست است که نظر پدر شرط است ٬ اما شاید پسند پدر مورد قبول من نباشد .

دایه پشت دست کوبید و گفت : خدا مرگم بدهد . مادر ٬ نکند می‌خواهی قصه‌ی لیلی و مجنون راه زنده کنی ؟مگر نمی‌دانی که در خانواده‌ها عیان و اصیل این نسدله بی حرمتی به اصل و نسب است ؟ تو که دختر شیر فروش نیستی که عاشق پسرک هیزم شکن بشی . وای ! زمانه عوض شده . دختر‌ها قدیم حق نظر دادن نداشتن . بعد رو به مهتا کرد و افزود : مگر مهتا جان ٬ تو خودت عاشق ناصرخان بودی ؟

مهتا خنده‌‌‌ای کرد و گفت : این چه حرفی است دایه ؟ خودتون و دیبا شاهد بودید که من روی حرف آقاجان حرف نزدم . اما حالا ناصرخان رو دوست دارم .

دایه دوباره رو به من کرد و گفت : ببین مادر ٬ این هم خواهرت . اصلا یک کدام از نطر‌های تو را نداشته و نداره . حالا هم خوشبخت است . اخم کردم و گفتم : دایه جان بس است . آمده ایم مهتا را ببینیم ٬ نه این که حرف شوهر بزنیم . چشم ٬ من هم عروس می‌شوم تا خیال شما راحت شود . ولی نمی‌دانم چرا این مسئله برای شما مهم است . البته برای شما و مادر . پدر که حرفی ندارد . تازه ! تازه مگر ویدا دختر حسن خان چند سال از من بزرگتر نیست ؟ کسی او را در فشار گذاشته که تن به ازدواج بدهد ؟

مهتا خنده‌‌‌ای کرد و گفت : ویدا دختر حسن خان ؟ تو واقعا بچه‌‌‌ای . می‌دانی چرا او ازدواج نمی‌کند ؟ خبر داری مردم چه اراجیفی پشت سر پدر و مادر و برادر‌های بی غیرتش می‌گویند ؟ به خدا هممین آزادی بیش از اندازه‌ی اوست که باعث شده کسی در منزلشان را نزند . مادر راست می‌گوید. تو تحت تاثیر او قرار گرفته‌‌‌ای . اما نمی‌دانی همین خانم که به بهانه‌ی تحصیل به فرنگستان پناه برده اند ٬ از حرف مردم و آوازه‌ی بدنامی‌شان پا به فرار گداشته اند .

با تعجب پرسیدم : چه می‌گویی مهتا ؟

- مگر خبر نداری ؟ چند سال پیش همین خانم با فرهنگ عاشق جوانکی یک لاقبا شد و با وی گریخت . بیچاره حسن خان تمام شهر تهران را زیر پا گذاشت. و آخر سر دختره را از کنار مرد نامحرم بیرون کشید . نتوانستند مهارش مننند . به همین دلیل روانه‌ی فرنگش کردند . تازه بعد از گدشت چند سال مسدله فرار و رفتنش هنوز دهن به دهن مردم می‌چرخد . تو فکر می‌کنی ما می‌توانیم مثل خانواده‌ی انها چشم بر هم بگذاریم و تو را سرخود بار آوریم ؟

تازه فهمیدم چرا آن شب ویدا با حسرت به مهتا نگاه می‌کرد . اما چرا با آن اراده‌ی قوی به خاطر خواسته اش مقاومت نکرد ؟ به خاطر شباهت افکارش با نظرات خودم درباره‌ی ازدواج ٬ احساس نزدیکی شدیدی به او کردم . دختری که در انظار ندم بد جلوه می‌کرد در چشم من احترام خاصی داشت ٬ زیرا من هم معتقدر بودم ازدواج یعنی عاشقی و تفاهم ٬ و این امر نباید به اجبار صورت بگیرد .

تابستان فرا رسیده بود . در آن مدت یروان ماکان چندین مرتبه به خانه‌ی ما آمده بود . او مردی شوخ و بذله گو و در عین حال مودب و وقت شناس بود و عاشق کتاب خواندن . در مصاحبتی که چندین مرتبه با هم داشتیم ٬ روحیات وی را کاملا درک کردم . گاهی اوقات آنقدر به او نزدیک می‌شدم که دلم می‌خواست از خودم و علایقم بیشتر برایش سخن بگویم . زیرا در بین اطرافیانم به جز پدر - او تنها کسی بود که بسیار روشنفکرانه عمل می‌کرد . ولی همیشه فاصله‌ی دوستی خانوادگی را رعایت می‌کردم . پدر مرا تشویق به نواختن پیانو می‌کرد و من خیلی راحت و آسوده پشت پیانو می‌نشستم و برای آنها می‌زدم . ماکان با نگاهی سراسر تشویق به صورتم لبخند می‌زد .

صبح یکی از روز‌های تابستان خانواده‌ی ما و سروان ماکان همراه ناصرخان و مهتا و چندین نفر از مستخدمین به باغ شمیران پدر رهسپار شدیم . مهتا تازگی رنگ و رویش پریده به نظر می‌رسید ! اما مثل همیشه زیبا بود . در راه کنارش نشسته بودمو از پنجره‌ی ماشین به اظراف خیره شده بودم . آن سال ٬ سال پرباری بود ُ به خصوص برای کشاورزان و باغداران . تمام درخت‌ها پر بود از میوه‌های تابستانی .

مهتا آرنجی به پهلویم زد و گفت : دیبا ببین چه هوای خوبی است . هرچه به کوچه باغ‌ها نزدیسک تر می‌شویم ٬ بوی گل وحشی و کاهگل باران خورده‌ی بام‌ها بیشتر حس می‌شود .

خنده‌‌‌ای کردمم و گفتم : بله ٬ خواهر جان . اما می‌دانی به چه فکر می‌کنم ؟ مادر از این که دوباره با هم هستیم خیلی خوشحال است ٬ اما می‌توانم قسم بخورم اگر سروان ماکان در جمع خانوادگی نا نبود کیف مادر کوک کوک بود ٬ چون همانطور که می‌دانی امرد از دیدن غریبه‌ها خیلی دلشاد نمی‌شود .

مهتا با خنده گفت : پس اگر بفهمد امشب مهمان داریم چه می‌کند ؟

با تعجب پرسیدم : که می‌خواهد بیاید ؟ اگر منظورت دایی جان است که انها غریبه نیستند .

مهتا سری تکان داد و گفت : نه بابا ٬ خانواده‌ی حسن خان را می‌گویم . مثل این که چند روزی است که به باغشان آمده اند . ناصرخان می‌گفت آقاجان امشب آنها را برای شام دعوت کرده است . حتما آنها هم می‌آیند .

با خوشحالی گفتم : خدا کند ویدا بیاید . چون از دیدن دختر دایی‌های پر فیس و افاده مان هیچ خوشم نمی‌آید .

مهتا کمی‌سرخ شد و آهسته زیر گوشم گفت : آرام دیبا جان ٬ الان است که آقا ناصر صدایمان را بشنود . خدایا ٬ دختر ٬ تو چرا این طور از فامیلانت گریزانی ؟

به حرفش خندیدم : مهتا جان منظوری نداشتم . تو هم انقدر دفاع نکن می‌دانم دل خوشی از زن دایی نداری .

حرف‌هایمان به پایان نرسیده بود که به مقصد رسیدیم . ماشین‌ها جلوی در بتتغ نوقف کردند . باغبان پیر خانه ٬ با پای لنگش آرام آرام به نرده‌های در نزدیک شد . با دیدنمان قد راست کرد و به اححترام سلامی‌داد و بعد در‌ها را باز کرد و تا لحظه‌ی عبور ماشین‌ها به حالت تعظیم کمر خم کرد . به عمارت وسط باغ رسیدیم . دایه انگار حال خوشی نداشت . در حالی که به ما نزدیک می‌شد ٬ رو به من کرد و گفت : دیبا خانم سرم گیج می‌رود و حال به هم خوردگی دارم .

ناصرخان برگشت و به صورت دایه خیره شد ٬ یعد با خنده‌‌‌ای بلند گفت : دایه جان علت ماشین است ٬ شما را هوای ماشین گرفته .

دایه با اخم افزود : آقا ناصر یعنی چه ؟ مگر ماشین سگ است که مرا گرفته ؟

از حرف دایه همگی خندیدیم . دایه حق داشت چون حال من هم کمی‌شبیه او بود . ابتدای ورود به ماشین احساس سرگیجه کرده بودم . اما بعد از طی مسافتی حالم به حالت اولیه برگشت .

از صدای خنده‌ی ما متدر و سروان با تعجب به ما نزدیک شدند . مادر گفت : چی شده دایه جان ؟

دایه -‌‌‌ای بابا خانم بزرگ حالت تهوع دارم .

مادر چشم گرد کرد و گفت : دایه ساکت شو . جلوی سروان مراعات کن . با این حرفت حال همه را به هم می‌زنی .

دایه سکوت کرد . سروان با متانت خاصی دست به موهایش کشید و گفت : باید با آن چند نفر دیگه با کالسکه می‌آمدید . موقع برگشت با کالسکه برگردید . فعلا این حالت تا مدت‌ها برایتان ادامکه دارد .

دایه چشمی‌گفت و به طرف اثاث و چمدان‌ها رفت . عده‌‌‌ای دیگر از مستخدمان با کالسکه به شمیران آمدند . بیچاره دایه قرار بود همراه آنان باشد ٬ اما به اصرار من با اتومبیل آمده بود .

پدر مشغول صحبت با تقی بود . از بارندگی و محصول حرف می‌زدند . تقی می‌گفت : امسال تمام کشاورزان از بارندگی و محصول زیاد راضی اند .

نزدیک ظهر دایی جمشید و خانواده اش به ما پیوستند . در آن هوای گرم تابستانی هوس کردم کنار جوی آب بروم و صورتم را کمی‌خیس کنم . قبل از ناهار کتاب شعری رو که به همراه آورده بودم برداشتم و آرام آرام به سمت غرب باغ پیش رفتم . زیر سایه‌ی درختان هورا کمی‌خنک تر بود . تصمیم گرفتم به سمت درخت‌های نارون بروم . در زمان کودکی من و مهتا ٬ گاهی هم با فئقه و فوزیه ٬ در زیر آن سایه‌های درهم که در زیرشان هیچ اثری از نور آفتاب نبود ٬ می‌نشستیم و بازی می‌کردیم .

در حال و هوای خودم بودم که احساس کردم بوی سیگار یرگ ماکان به مشامم می‌رسد . تازه به خاطر اوردم که ماکان قبل از من برای پیاده روی از پدر جدا شده بود و گفته بود در باغ گردشی می‌کند . در دل گفتم خدا نکند با من رو به رو شود و یا زن دایی یا دایی جان از غیبت همزمان با خبر شوند ٬ چون اصلا دلم نمی‌خواست پشت سرم حرفی گفته شود . می‌دانستم مادر در مورد این مسئله دیگر گذشت ندارد . تازه بعید هم نبود اجازه ندهند سروان به خانه‌ی ما رفت و آمد کند .

در زیر سایه‌ی یکی از درختان پیر باغ نشستم و سعی کردم آرامش خود را به دست آورم که ناگهان صدای پای ماکان مرا از عالم خود بیرون کشید . مدتی بود که بین ما نگاه‌های گرمی‌رد و بدل میشد . نمی‌دانم به چه جراتی احساس می‌کردم در دلم نسبت به او محبتی دارم . البته این راز سر به مهر فقط در قلب من جا داشت و نباید هیچ وقت در این صندوقچه را می‌گشودم ٬ مگر این که از جانب او ابراز علاقه‌‌‌ای به عمل آید .

ماکان به من نزدیک شد . آرام از جا برخاستم و سلام کردم . کنارم روی تنه‌ی بریده‌ی درختی نشست . صدای نفس‌هایمان تنها صدایی بود که در گوشم می‌پیچید . سرم را پایین انداخته بودم و ناخن‌هایم را طبق عادت همیشگی می‌جویدم . حضور ماکان برایم لذت بخش و دلهره آور بود .صدایش را شنیدم که به آرامی‌گفت : حیف نیست دستانی به این زیبایی و هنرمندی معیوب شود ؟

سر بلند کردم و از تحسین او تعجب شدم . گونه‌هایم را سرخی شرم فرا گرفته بود . دست‌هایم را پایین آوردم و بر روی زانو‌هایم گره کردم .

ماکان نگاهی به چهره ام انداخت و آرام تر از قبل گفت : دیبا ! واقعا که خودتان هم به ظرافت و زیبایی دیبا هستید . اسمتان کاملا برازنده‌ی شماست .

گفتم : ممنونم . و سپس سکوت کردم .

اماکن هم خاموش بود . اما بعد از مکثی تقریبا طولانی گفت : شما با حرکاتتان من را یاد کسی می‌اندازید که مدتی در کنارم می‌زسیت .

تا آن لحظه احساس نکرده بودم در زندگی اش ٬ زندگی این مرد تنها ٬ طنی وجود داشته باشد . با لکنت گفتم : همسرتان ؟

ماکان با نگاهی غمگین گفت : بله همسرم .

الان کجا هستند ؟

- سال‌ها پیش مرا ترک کرد .

در دل گفتم : عجب زن سنگدلی بوده ! چگونه توانسته مرد به این شایستگی را ترک کنه ؟

ماکان با حسرت گفت : به دیار باقی شتافت و مرا در اول زندگی تنها گذاشت . اما او فرشته‌‌‌ای بود که تعلق به این کره‌ی خاکی نداشت .

نمی‌توانستم غمش را درک کنم با لحنی مصنوعی گفتم : متاسفم .

ماکان برای لحظه‌‌‌ای انگار که در فکر دوری باشد گفت : اما با دیدن شما همیشه احساس می‌کنم که او در کنارم است . حرکات شما فوق العاده شبیه اوست ٬ با این فرق که شما جوان تر و زیباترید . چشمای شهلای شما شب‌های کویر را به یادم می‌آورد ٬ خرمن گیسوانتان با جیران هیچ فرقی ندارد .

دستپاچه از تعریفش گفتم : چه اسم زیبایی جیران ! هنوز هم دوستش دارید ؟

ماکان خنده‌‌‌ای کرد و گفت : شاید گاهی اوقات که بسیار تنهایم ٬ به سادش می‌افتم و خاطرش را عزیز می‌دارم . اما می‌دانید ٬ از دل برود هر‌‌ان‌که از دیده برفت . حالا آرزو‌های دیگری در سر دارم . احساس می‌کنم عشقم مختص کس دیگری است . از نگاه زیبا و مردانه اش شراره‌های عشق ساطع می‌شد و من احساس می‌کرد در این شراره‌ها ذوب می‌شوم . گرمی‌حرف‌هایش قلب یخی مرا چون چشمه‌‌‌ای جوشان و سرشار از محبت می‌کرد .

سر بلند کردم . انگار حرف‌ها برای گفتن داشت . اما فقط به این بسنده کرد که بگ.ید : دیبا دوست دارم از این لحظه مرا همراز خود و برادر بزرگت بدانی . امیدوارم اعتمادت را جلب کرده باشم .

در جوابش گفتم : آه سروان من به دوستی شما افتخار می‌کنم امیدوارم لیاقت این دوستی را داشته باشم .

خنده‌‌‌ای کرد و گفت : مرا ماکان خطاب کن نه چیز دیگری . درضمن من امیدوارم لیاقت این مصاحبت را داشته باشم ٬ نه تو .

آخر اگر من شما را ماکان خطاب کنم جواب پدر و مادرم را چه بدهم . می‌دانید در خانواده‌ی ما احترام گذاشتن به بزرگ تر‌ها امری واجب و مهم است .

- من نخواستم تو رسوم خانواده ات را نادیده بگیری . جلوی جمع هر چه خواستی مرا خظاب کن اما در خلوت و تنهایی دوست دارم مرا ماکان بنامی‌. همین و بس و اط لحظه‌‌‌ای که تو را در خانه‌ی حسن خان دیدم مهرت را به دل گرفتم . اول قصدم خواستگاری از تو بود اما بعد که با پدرت پیمان برادری بستم و نان و نمکتان را خوردم ددیگر شرم و حیا و مردانگی نگذاشت چنین پیشنهادی بدهم .

از حرف‌هایش دلم گرفت .‌‌‌ای کاش چنین فکری نداشت. اگر مرا از پدر خواستگاری می‌کرد حتما جوابم مثبت بود . در دل گفتم : چه کسی از فردا با خبر است؟صدای دایه از‌‌ان‌سوی باغ به گوش رسید : دیبا دیبا جان مادر ناهار .

هول برم داشت نگاهی به ماکان انداختم و بلند شدم . قبل از این که حرفی بزنم خودش راهش را از من جدا کرد . چند قدمی‌برداشت ٬ سپس به سمتم بازگشت و دستهایم را در دست گرفت و گفت : حالا عشق و امیدم را تنها به پای تو می‌ریزم .

از لرزش دستانم احساس شرم کردم اما او به رویم نیاورد و قبل از این که دایه ما را ببیند از من جدا شد . از مسیر‌‌ان‌خلوتگاه ٬ که تصادفی برایم تبدیل به میعادگاه عشق شده بود ٬ برگشتم .

تو رو خدا نظر مارو فراموش نکن

ادامه دارد .

پارت سوم

در نزدیکی ایوان دایه را دست به کمر دیدم . جلو آمد و گفت :‌‌‌ای خانم جان کجایی ؟ ناهار را کشیده ایم . راستی سروان کو ؟

با لکنت گفتم : چه می‌دانم ؟ مگر با من بوده ؟ حتما همین اطراف است .

دایه نگاهی به چهره ام انداخت و به صورتش ضربه‌‌‌ای زد . خدا مرگم بدهد انگار تب دارید خانم جان .

با سادگی او خندیدم . نه دایه جان چه تبی ؟ آن هم وسط تابستان ؟ خسته‌ی راهم .

دایه دستی به پیشانی ام زد و گفت : داغی مادر . تو رو خدا مریض نشو وگرنه عصری باید به تهران برگردیم .

چه باید می‌گفتم ؟ این زن ساده دل نمی‌دانست سرخی چهره ام از تب عشق ماکان است .

خیالت راحت برو ٬ دایه بگو آب بیاورند صورتم را بشورم .

غلام ظرف آب را آورد و سلامی‌کرد . با تعجب پرسیدم : شما کی آمدید ؟

حنده‌‌‌ای کرد و گفت : خانم همین الان با کالسکه رسیدیم .

به اطراف نظری افکندم . کالسکه زیر درخت سرو آن طرف مستقر بود و اسب‌هایش در اسطبل استراحت می‌کردند . خم شدم تا دست و رویم را بشورم که ناگهان دست ماکان را پشت سرم احساس کردم . شاخه گل رزی را بالا گرفت ٬ به طوری که من فقط دستش و گل را می‌دیدم. رو برگرداندم . با خوشحالی گل را از وی گرفتم و به آرامی‌گفتم : سروان غذا را کشیده اند . امیدوارم غیبت ما سبب شک نشود.

با چشمان فوق العاده جذابش خنده‌‌‌ای کرد و گفت : خیالت راحت باشد . درضمن فراموش کردی مرا ماکان خطاب کنی .

چیزی نگفتم . سپس به غلام دستور دادم آب بریزد تا سروان دست و رویش را بشورد . بعد از انجا دور شدم و به سمت اتاق رفتم .

خدمه در حال چیدن سفره‌ی ناهار بودند . سلامی‌کردم و وارد شدم . پدر مشغول صحبت با دایی بود و ناصر و مهتا هم در گوشه مشغول بازی تخته نرد بودند . ما از بچگی این بازی را آموخته بودیم . من بیشتر از مهتا در این بازی مهارت داشتم . مادر و زن دایی و دخترانش در آن طرف روی مبل نشسته و گرم گفتگو بودند . مادر با دیدنم چشم غره‌‌‌ای رفت و گفت : دختر جان کجا بودی ؟ فکر نمی‌کنی عزیزم دختر دایی‌هایت تنها هستند .

منظورش را فهمیدم . فکر می‌کرد با ماکان بیرون رفته ام . به خاطر این که سوء تفاهم پیش آمده را برطرف کنم گفتم : مادر رفته بودم اسطبل تا ببینم کره اسبم بزرگ شده یا نه .

زن دایی پشت چشم نازک کرد و با پوزخندی گفت : پس جناب سروان کجا هستند ؟

شانه‌‌‌ای بالا انداختم و گفتم : من چه می‌دانم ؟ حتما رفته است قدم بزند . با من که نبود . انگار زن دایی بویی برده بود . حس می‌کردم همه می‌دانند . دچار نرس شدیدی بودم . سر سفره ناهار بی میل فقط به غذا گهگاه نگاه می‌کردم . هنوز حرف‌های ماکان مرا از رویایی تازه که عشق نام داشت بیرون نیاورده بود . ماکان بر خلاف من غذایش را با اشتها خورد و در اخر بعد از تشکر کنار پدر نشست و با اجازه گرفتن از خانم‌ها سیگاری روشن کرد . به دایی و ناصرخان هم تعارف نمود . بعد از لحظه‌‌‌ای مهتا و ناصرخان به طرف حیاز رفتند. می‌دانستم که دلیل رفتنشان فقط این بود که ناصرخانن به راحتی بتواند سیگار بکشد .

از پشت پنجره به بیرون خیره شدم . تمام حواسم به ماکان بود نمی‌دانم چرا احساس می‌کردم قلبم در گرو عشق اوست. هر لحظه نگاهم را به سمتش معطوف می‌کردم و باز به خود نهیب می‌زدم که خدا نکند کسی بویی ببرد .

در همین هنگام دو اسب سوار وارد باغ شدند . از دور قیافه شان را به خوبی نمی‌دیدم . اما بعد از نزدیک شدن احمد ! پسر دایی خشایار و یاسر ٬ پسر دایی جمشید را شناختم و ورودشان را به پدر و بقیه اعلام کردم . زن دایی رنگ چهره اش را باخت . با شنیدن نام احمد زیر لب غرولند کرد و گفت : خدا به دور ! نکند مهوش خانم ٬ مادر محترمش هم امده باشد شمیران !

مادر خنده‌‌‌ای کرد و گفت : نه ! طاهره جان ٬ خیالت راحت . مهوش از زمانی که زن خشایار شده ٬ شاید دوبار بیشتر به شمیران نیامده . او ما را لایق مصاحبت نمی‌داند .

- مردم جاری دارند ٬ ما هم جاری داریم . ناراحت نشوی ! اختر جان ٬ با این که زن برادرت می‌شود و جاری من هم هست ! اصلا از او خوشم نمی‌اید . انگار از دماغ فیل افتاده است . با هیچ کس رفت و امد نمی‌کند و فقز بلد است حرف‌های قلنبه بارمان کند . از عید دوسال قبل پایش را خانه‌ی برادر شوهرش نگذاشته . تازه تعجب کردم برای عروسی مهتا و ناصرخان آمد .

اما از این غیبت‌های مادر وو زن دایی جمشید که اگر سر حرف زدن می‌افتادند ٬ هیچ احدی نمی‌توانست جلودارشان باشد . به ماکان لبخند زدم . او هم در جواب لبخندی زد .

پسر دایی‌هایم به اسطبل می‌رفتند تا اسب‌هایشان را آنجا ببندند . مهتا و ناصرخان هم با انها گرم گفتگو بودند .

زن دایی دوباره گفت : اختر جان از دست احمد ذله شدم .. دست از سر یاسر بر نمی‌دارد . درست است پسر عمو هستند ٬ اما هیچ دلم نمی‌خواد با پسرم بچرخد . به خدا مردم می‌گویند شراب خوار است و دائم در غمار خانه‌ها پلاس . نم دانم این مادر پر فیس و افاده اش که از تمامم دنیا ایراد می‌گیرد چرا جلودار پسرش نیست . در محله‌های بدنام شهر با آن زنان آن جوری که آدم رغبت نمی‌کند کلفت خانه اش باشند ٬ می‌پرد . طفلی بچه ام می‌گوید احمد دنبال من می‌آید وگرنه من هم دل خوشی از او ندارم . تازگی‌ها سه تار می‌زند و در بعضی از جشن‌ها هم می‌خواند . صدای خوبی دارد ولی نما دانم چرا به دل من نمی‌شیند .

مادر در حالی که به حرف‌های طاهره خانم گوش می‌داد ٬ بع ارامی‌گفت : خواهر جان عیب نگیر . خودت هم جوان داری . اصلا از کجا معلوم این حرف‌ها درست باشد ؟ در ضمن من با این که از موهش دل خوشی ندارم ٬ احمد و دختر‌ها را خیلی دوست دارم .

با ورود یاسر و احمد مادر ساکت شد . پسر‌ها سلامی‌کردند و به جرگه‌ی مرد‌ها پیوستند . مادر به طرف احمد و یاسر رفت ٬ پیشونیشان را بوسید و گفت : بگویید ببینم پسر‌ها ناهار خورده اید یا تمام راه را تاخته اید ؟

احمد سر به زیر انداخت و یاسر جواب داد : وقتی دست پخت دایه و عمه جان باشد ما ناهار هیچ کجا نمی‌خوریم .

مادر خندید و گفت : الان دایه را صدا می‌زنم تا برای پسر‌های گلم ناهار بیاورد .

احمد جواب داد : نه عمه جان زحمت نکشید .

-‌‌‌ای شیطان ! تو دیر به دیر به عمه سر می‌زنی حالا هم که آمدی تعارف می‌کنی ؟ راستی حال مهوش و دختر‌ها چطور است ؟احمد سر به زیر انداخت و گفت : خوبند . مادر همراه سروناز و صنوبر عازم رشت است . می‌خواهد سری به خواهر‌هایش بزند . در ضمن از شما هم خداحافظی کرد . من هم تنها بودم ٬ گفتم سری به باغمان بزنم . یاسر چون راهش سمت باغ شما بود مرا هم همراه خود آورد .

مادر در حالی که با مهربانی به او می‌نگریست در پاسخ گفت : خوب کردی عزیزم که اومدی . واقعا خوشحالمان کردی .

دایه ناهار را آورد و پسر‌ها مشغول خوردن شدند . حوصله ام از جو اتاق سر رفته بود . قصد بیرون رفتن کردم و از جا برخاستم که ناگهان نگاهم در نگاه ماکان گره خوورد . لبخندی زدم ٬ ولی نمی‌دانم چرا پاسخ لبخندم را احمد داد ! از بیرون رفتن منصرف شدم . برگشتم روی صندلی نشستم. مادر راست می‌گفت . احمد را خیلی وقت بود که ندیده بودم . به خانه‌ی ما کمتر سر می‌زد . ار آخرین باری که او را دیده بودم خیلی تغییر کرده بود . مردی تقریبا کامل شده بود . با سیبیل‌هایی باریک پشت لب ٬ ابرو‌های گره خورده ٬ و چشمانی سیاه که به گودی نشسته بود . از سنش بیشتر نشان می‌داد و در لباس سوار کاری باریکتر به نظر می‌رسید . روی هم رفته قیافه‌ی جذابی داشت . اما هرچه بود ٬ وقتی با ماکان مقایشه می‌شد ٬ خاری در برابر گل می‌نمود .

نزدیکی عصر بود که نوکر حسن خان به باغ ما آمد و خبر آورد حسن خان از شما خواهش کرده اند عذر نیامدن ایشان را بپذیرید و خودتان ایشان را برای شما سرافراز بفرمایید . چون فرمودند که حتما بهادرخان و خانواده خسته از سفرند .

پدر پذیرفت و تشکر نمود . مادر دوباره در لاک خود فرو رفت اما به خاطر این که در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود ٬ اعتراضی نکرد .

دم غروب بود که من و مهتا و ماکان همراه ناصر خان و ایه تصمیم گرفتیم پیاده خود را به عمارت حسن خان برسانیم . در حال تعویض لباس بودم که مهتا وارد اتاق شد و با لبخندی کنار من نشست . دوباره صحبت را راجع به ازدواج باز کرد و گفت : می‌دانی چه کسی تو رو از پدر خواستگاری کرده ؟

در جوابش مات وو مهبوت گفتم : نه چه کسی ؟

- جعفرخان شریک تجارتخانه‌ی پدر .

با ترشرویی گفتم : جعفرخان ؟ همان شریک آبله روی پدر که همیشه مورد خنده‌ی ما بود ؟

مهتا با اخمی‌گفت : این چه حرفی است که می‌زنی ؟ آن زمان بچه بودیم که به مسائل بیهوده می‌خندیدیم . اما حالا فکر می‌کنم که طرز فکرمان باید عوض شده باشه . برای مرد که عیب نیست آبله رو باشد . درضمن جعفرخان مرد ثروتمند و با درایتی است . خیلی هم مورد احترام پدر . از خوایت هم باشه که او تو خواستگاری کرده .

پوزخندی زدم و با ترشرویی گفتم : یعنی انقدر وبال گردنتان شدم که برایم نقشه می‌کشید ؟ از همین الان می‌گویم نه .

مهتا متعجب گفت : خواهر جان پس کی ؟ چرا انقدر بهناه می‌گیری ؟ مگر چند سال دیگر می‌توانی مجرد بمانی ؟ اصلا دختر ٬ شاید ناف تو را با نه بریدند . کمی‌عاقل باش و به فکر پدر و مادر .

دوباره به یاد ماکان افتادم . برق شادی از چشمانم اساطع شد . دیر یا زود شاید می‌توانستیم زیر یه سقف زندگی کنیم . فورا جواب دادم : صبر کنید به همین زودی‌ها نوبت ممن هم می‌شود . اما قبل از هر چیز جواب مرا به مادر بگو .

مهتا متعجب پرسید : کسی را در نظر داری ؟

سریعا گفتم : نه . مگر کسی دور و بر ما هست که بتوان گفت شاید او را در نظر دارم ؟

مهتا با خنده‌‌‌ای شیطنت آمیز گفت : شاید . شتید سروان ماکان نظر تو را گرفته .

از ترس زبانم به لکنت افتاد . خدا نکند مهتا بویی برده باشد ک٬ چون حتما تمام ماجرا را به مامان می‌گوید . سریعا جواب دادم : سروان ماکان ؟ می‌دانی ده - دوازده سال از من بزرگ تر است ؟ نه . تازه او هیچ توجهی به من ندارد .

مهتا نفس عمیقی کشید و گفت : خدا رو شکر . اگر می‌گفتی ماکان دلتو برده از خنده دیوانه می‌شدم .

- چرا از خنده دیوانه می‌شدی ؟ مگر ماکان از جعفر آبله رو کمتر است ؟

مهتا متعجب گفت : دفاع نکن . فعلا که به حال تو فرقی نمی‌کند . درضمن سرهنگ قبلا ازدواج کرده است . تازه پدر دوست نندارد تو با برادر خوانده اش چنین پیمانی ببندی . در آخر هم باید بگویم درست است که سروان ماکان مرد با شخصیت ئ محترمی‌است اما نه ما و نه حتی پدر کس و کار او را نمی‌شناسیم . می‌دانی که اصل مهم در ازدواج تصالت خانوادگی طرفین است . در صورتی که سروان هیچگاه در مهمانی یا مجلسی همراهی نیاورده که ریشه خویشی با هم داشته باشنند .

بدون هیچ جوابی از جا برخاستم و عازم رفتن شدیم . مهتا و دایه جلوتر قدم بر می‌داشتند و من پشت سر ناصر خان و ماکان می‌آمدم . از حرف‌های مهتا عصبی و دلخور بودم . اصلا دلم نمی‌خواست شانه به شانه اش راه بروم . در افکار خودم غوطه ور بودم و هیچ حواسم به اطراف نبود . فقط متوجه می‌شدم هر از گاهی ماکان به پشت سر نگاهی می‌اندازد و مرا که تنها قدم بر می‌داشتم برانداز می‌کند . یکبار هم با ادب و احترام گفت : اگر خسته هستید بفرستم کالسکه خبر کنند .

- نه متشکرم . لازم است کم پیادوه روی کنم .

ناصر خان هم چند بار برگشت و گفت : دیبا با ما همراه شو و انقدر آرام آرام حرکت نکن . اگر بخواهی به این آهستگی قدم برداری حتما فردا صبح می‌رسیم .

جلوی در عمارت رسیدیم . ماکان در فرصتی مناسب باخنده گفت : چی شده دیبا اخم کردی ؟ اتفاقی افتاده ؟ اگر موردی هست به من بگو .

- نه حوصله ام سر رفته .

فکر نمی‌کردم در این هوای خوب بعد از پیاده روی احساس کسالت کنی . امروز به من که بسیار خوش گذشت . زیرا در کنار تو بودن برایم تسکین اعصاب است .

- متشکرم سروان شما لطف دارید.

با دیدن ویدا حالم کمی‌جا آمد . ساعتی را در کنار هم به خنده و حرف زدن پرداختیم. تازگی‌ها مهتا هم به جمع ما پیوسته بود و بیشتر از قبل با ویدا صمیمی‌شده بود .

زمان به باغمان پدر و سروان و دایی به اصرار زیاد حسن خان شب را آنجا ماندند تا صبح به شکار بروند . موقع خداحافظی ماکان آرزوی شبی خوش برایمان کرد .

زمان رسیدم به باغ آنقدر خسته بودم که روی ایوان کنار مادر و دایه به خواب رفتم . اما آن شب کابوسی هولناک دیدم . در لباس عروس در کنار مردی بد چهره نشسته بودم و زیر پایم ما رسیاهی حلقه زده بود . سراسیمه از خواب برخاستم و لیوانی آب خوردم . چقدر آن مرد شبیه احمد بود . اما دیدن مار چه تعبیری داشت ؟ دوباره پلک‌هایم روی هم افتاد و صبح با روحی آشفته از خواب برخاستم .

بعد از صرف صبحانه قرار شد من و مهتا همراه دایه و مادر سری به خانواده‌ی تقی بزنیم . تمام وقتمان پر بود از برنامه‌هایی که مادر برای سراسر روزمان در نظر گرفته بود .

ظهر پدر و ماکان و دایی از شکارگاه برگشتند . چند کبک و یک بچه آهو صدی کرده بودند . با چشمانی پر از اشک پرسیدم : چطور دلتان آمد این حیوانک‌ها را بکشید ؟

پدر خنده‌‌‌ای کرد و گفت : دست شکار سروان است . وگرنه ما تیرمان به هدف نخورد .

ماکان با حالتی محترمانه گفت : امیدوارم مرا ببخشید اما در چنان موقعیتی اشتیاق شکار مانع احساسات می‌شود . شما هم انقدر نازک دل نباشید و سخت نگیرید .

اشک را از چشمانم پاک کردم و گفتم : مشکلی نیست اما من از گوشن شکار شما نمی‌خورم .

هر سه اط شنیدن حرف من به خنده افتادند . پدر گفت : خیلی خب دیگر جای این حرف‌ها نیست . برو بگو برای ما سه نفر خسته یک چای دبش بریزند . بعد از ناهار دایی جمشید به همراه خانواده اش به تهران برگشتند . دم عصر بعد از رفتنشان دلم هوای پیاده روی کرد . به مادر گفتم : می‌خواهم کمی‌در اطراف باغ قدم بزنم .

مادر سری تکان داد و گفت : برو فعلا کاری ندارم . امروز خیلی خسته شدید . برو قدم بزن . چون فردا صبح از رشت به تهران بر می‌گردیم .

هنوز چند قدیمی‌از خانه دور نشده بودم که صدای ماکان مرا به خود اورد . دیبا بایست نمی‌خواهی همراهت بیام ؟

با خوشحالی گفتم : چرا خیلی هم خوشحال می‌شوم . ماکان نزدیک شد و شانه به شانه‌ی هم به راه افتادیم . ماکان در مورد مسائل پیش پا افتاده حرف می‌زد و من به حرف‌هایش با دقت گوش می‌کردم . چقدر زیبا بود این سخنان پنهانی و به دور از هیچ مزاحمتی ٬ هر چند حرف‌هایمان رنگ و بوی خاصی نداشت .

تعداد صفحات : 2

آمار سایت
  • کل مطالب : 21
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 4
  • بازدید کننده امروز : 5
  • باردید دیروز : 14
  • بازدید کننده دیروز : 11
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 187
  • بازدید ماه : 32
  • بازدید سال : 2083
  • بازدید کلی : 55100
  • کدهای اختصاصی