قسمت دوم و سوم و چهارم رمان . این اثر به ۲۰ قسمت تقسیم شده است برای خواندن رمان بروی ادامه مطلب کلیک کنید
بروی
ادامه مطلب
کلیک نمایید ↓ص
کار ساخت منزل رو به اتمام بود این بنای جدید در قسمتی از حیاط بیرونی احداث میشد که مکانی وسیع و مخصوص مجالس مهمانیهایمان بود . کارگران بی وقفه کار میکردند . قرلر بود کار ساخت و ساز در طول هشت روز یه پایان رسید تا مجلس عروسی مهتا در این مکان برگزار شود . پدر دستمزد خوبی به آنها میداد و این خود باعث سرعت کار آنان میشد .
شب عروسی مهتا ٬ ویدا به همراه آرایشگری زبردست او را آراست . شبی به یادماندنی بود . مهتا آننقدر زیبا شد که دخترداییهایم ٬ خواهران ناصرخان به او غبطه میخوردند .
پدر غصد داشت در شب عروسی ٬ پذیرایی از زنان مردان در سالن جدید التاسیس انجام شود ٬ اما مادرم به سختی با این مسئله مخالف بود . بلاخره هم حرف مادر به کرسی نشست و مجلس مردانه در سالن جدید و مجلش زنانه را در حیاط اندرونی برپا کردند ٬ مشروط بر اینکه آخر شب مهمانهای خصوصی پدر بتوانند به مجلس زنانه بیایند و در خوشی عروس و داماد شریک باشند .
مادر با این که خود به این امر رضایت داده بود ٬ باز تاکید کرد : اما بهادرخان هنگام مختلط شدن من مجلس را به بهانهی رفتن به خانهی عروس ترک میکنم
___________________
نویسنده : ★ شین براری صیقلانی
مهمانان با دستههای گل و کادوهای فراوان به خانهی ما میآمدند . مهتا و ناصرخان بر تخت زیبای نقره کاریای که هدیهی پدر بزرگ به مادرم بود ٬ نشسته بودند . رو به رویشان سفرهی عقدی بود که به سلیقهی من و فئقه و فوزیه ٬ خواهران ناصرخان ٬ تزیین شده بود .
در گوشهای از حیاط گروه نوازندگان رو به دیوار و پشت به جمعیت نشسته بودند و مینواختند . این هم دستور مادر بود که آنان پشت به تماشاچیان مستقر گردند . کمیآن طرف تر گروه دلقکان وو شعبده بازان به سرگرم نمودن کودکان مشغول بدند .
من سرگرم نظارت بر پدیرایی خدمه بودم که ناگهان در آن سوی حیاط متوجهی ویدا شدم که با حسرت به مهتا و ناصرخان نگاه میکرد . به سمتش رفتم و کنارش نشستم . با دیدن من کمیخودش را جمع و جور کرد و با لبخندی که بر لب داشت اظهار خشنودی نمود .
بار برایم تن ندادن وی به ازدواج سوال شده بود . دل به دریا زدم و پرسیدم : ویدا دوست داشتی امشب عروسی تو بود ؟
با کمال خونسردی گفت : منظورت چیست ؟
هیچ فقط میخواستم بدونم در مورد ازدواج چه دیدگاهی داری .
من قصد ازدواج ندارم .
چرا ؟ نکنه تو هم مانند من عقیده داری که هنوز برای ازدواج خیلی زود است ؟
با تکان دادن سر حرفم را تایید نمود .سپس پاهایش را روی هم انداخت و گفت : دیبا جان من تا زمانی که به اهدافم نرسیده ام ازدواج نمیکنم . البته این مسئله هنوزز برای خانواده ام جا نیفتاده و آنان نمیپذیرند . متاسفانه در میان مردان روشن فکر و با تحصیلات عالی ٬ دیده میشود که بعضی پس از ازدواج مانع حضور همسرشان در جامعه میشوند و راه تلاش و تلقی آنان را سد میکنند . و زندگی خانمها را در چهار چوب خانه و مطبخ محدود مینمایند . نگاهی به اطرافمان بنداز ! کدام یک از این مردان روشن فکر توانسته پا از حریم سنن موروثی خویش فراتر بگذارند ؟آنها فقط واژهی روشن فکری را یدک میکشند . بگو کدام یک از تعصبات قومیدست برداشته و حاضر شده اسن زنش در صحنهی کار و تلاش حضور یابد و خودی نشان دهد ؟ آنان فقط به حکم مرد بودن و تعصب و غیرتمندی ٬ زنان را در یوغ پندارهایشان در آورده اند . نه عزیزم من نمیخوام در گوشهی آشپزخانه و حیاط اندرونی پیر شوم و نیروهایی را که در خود یافته ام به کار نگیرم و تمام آرزوهایم را به گور بسپارم . من پیشرفت جانعه را در فکر آزاد و البته به دور از فساد اخلاقی میدونم. اگر زنان ما بتوانند مستقل باشند دیگر هیچ دست زوری نمیتواند بر سر آنان بکوبد . بعد لبخندی زد و افزود : من اگر بخواهم ازدواج کنم سعی میکنم مردی هم عقیدهی خودم پیدا کنم . آن زمان است که مطمئن میشوم در کنار او میتوانم به تکامل برسم . اگر هوای استقلال و شعور کامل داری ٬ سعی کن به اهدافت برسی ٬ نه این که بشینی کنج خانه و سالی یک بچه بیاوری و آنان را کورکورانه در همان مسیر غلط زندگی خود سوق دهی . دیبا جان سعی کن دینا را با دید وسیع تعقیب کنی . نه این که وزغی در چاه باشی که محدودهی بیرون را در همان دهانهی چاه ببیند . تلاش کن که از دخمهی جهالت خارج شوی و هوای آزاد را به ریهها بفرستی .
سخنان ویدا مانند جرغهای در ذهنم روشن شد و حسی بسیار قوی در من به وجود آورد به طوری که تمام حرفهایش را حفظ کردم . به اراده وو اعتماد به نفس او غبطه میخوردم . لابخندی زدم و گفتم : ویدا جان مصاحبت با تو بسیار برایم لذت بخش است . با حرفهایت مرا به زندگی امیدوار کردی . شب از نیمه گذشته بود و اندک اندک از عدهی مدعوین کاسته میشد . به طوری که غریب به اتفاق حضار را آشنایان ٬ بستگان و نزدیکان تشکیل میدادند . اما سر و صدای بسیار ساز و سرنا تمامینداشت و کم کم گوشهایم را میآزرد . مادر در آن طرف حیاط به خدمه دستورهای لازم را میداد تا مبادا در پذیرایی از مهمانان کوتاهی شود . با آن که از اول جلسه مشغول سازماندهی کارها بود٬ اما آثار خستگی در او دیده نمیشد و همواره برق خوشی در چشمانش میدرخشید . در همین اثنا او به اتاق عروس و داماد رفت و مرا با اشارهای به سمت خود خواند . من که غرق در صحبتهای ویدا بودم ٬ در ذهن خود افکاری جدید را میپروراندم و مدام با خود میاندیشیدم : روزی میشود که من هم بتوانم به استقلال کامل برسم ؟
ناگهان دست مادر بر شانههایم نشست . چی شده داری به چی فکر میکنی دیبا ؟
هیچی داشتم فکر میکردم این سرو صداها و شلوغیها کی تمام میشود به خدا دیگر نای هیچ کاری را ندارم .
ای شیطون چطور دلت میاد در شب عروسی تنها خواهرت چنین حرفی بزنی ؟
خب مادرجان ٬ چه کار داشتید که مرا صدا زدید ؟
خب گوش کن من و دایه و زن دایی ات به خانهی مهتا میریم تا مقداری وسایل لازم را به آنجا ببریم . حواست باشد ٬ دخترم دوست دارم زمانی که مهتا و ناصرخان به آنجا میآیند تو همراهشان باشی و روتختی عروس و داماد به دست تو پهن شود .
مادر طبق عقیدهای خرافی معتقد بود اگر در شب زفاف روتختی عروس یا رختخوابش به دست دختر دم بختی پهن شود ٬ او در مدت زمان کوتاهی به خانهی شوهر میرود . به جهت این که مادر را نرنجانم با شوخی گفتم : امدر جان من اول باید به اسر و دوستانش به حیاط اندرونی اعلام شد تقلال کامل برسم . فعلا همین عروسی مهتا را داشته باشید تا نوبت من برسه .
مادر اخمیکرد و اتاق را ترک گفت . من هم پشت سر او از اتاق بیرون آمدم و به جمع مهمانان پیوستم .
ورود پدر و دوستانش به حیاط اندرونی اعلام شد . همگی به احترام پدر و دایی جمشید و سایرین از جا برخاستند و با عرض تبریک ادای احترام کردند . پدر نیز پس از خیر مقدم به مهانان تشکر کرد و به سمت ناصرخان و مهتا رفت . من سریعا خود را به پدر رساندم و شانه به شانه به شانه اش قرار گرفتم . او با دیدن من گل از گلش شکفت و گفت : کی باشه شیرینی عروسی دیبای عزیز را بخوریم .
من به علامت نا رضایتی سر به زیرافکندم . پدر جلو آمد و پیشانی ام را بوسید .بعد مهتا و ناصرخان را در آغوش گرفت و برایشان آرزوی خوشبختی و موفقیت کرد .اندو نیز دست پدرجان را بوسیدند و بابت تمام زحماتش از او تشکر کردند . آقا جان سینه ریز طلایی را از جیبش بیرون کشید و به گردن مهتا انداخت و به رسم یادبود که نام مبارک الله بر رویانحک شده بود در دست ناصرخان کرد .سپس گفت : هدیهی دیگری هم نزد من داری کهانرا رمان رفتن به خانه خواهید دید .
با کنجکاوی گفتم : پدر ممکن است من بدانمانهدیهی دیگر چیست ؟
پدر در حالی که لبخند میزد گفت : انقدر عجله نکن بعدا میبینی . هدیهای برای ناصرخان و مهتا و هدیهای دیگر برای خودم و مادر و دیبا جان .
ار پدر جدا شدم و در گوشهای دنج نشستم . و اوضاع مجلس را زیر نظر گرفتم . در میان جمعیت رو به رو ناگهان چشمم به سروان ماکان افتاد. انگار او هم مرا مینگریست . لجظهای نگاهمان به هم گره خورد . چقدر قیافه اش با چندی پیش متفاوت بود .او را در لباس نظامیبسیار زیبا و متین یافتم . یونیفورم اتو کشیده ٬ چکمههایی بلند ٬ سردوشیهایی که برقشان چشم آدم را خیره میکردند . مثل همیشه موهایش را به طرز زیبایی روغن زده بود و سیگار برگ پهنی بر لب داشت .
خود را مشغول صحبت با زن دایی مهوش کردم . سعی کردم دیگر آن نگاههای پر حرارت بین ما تکرار نشود . هیچ دلم نمیخواست این مسدله باعث رسوایی خانواده ام شود . فکر خود را به گفتههای ویدا معطوف کردم .
در همین لحظه بود که بوی پدر به مشامم رسید . سر بلند کردم و پدر را به همراه سروان ماکان بالی سر خود دیدم . از جا برخاستم . سلامیکردم . ماکان با دیدنم لبخندی زد و گفت : بلاخره خود را به مجلس بهادرخان عزیز رساندم . خانم واقعا از دیدن مجددتان خوشبخت شدم . امیدوارم مرا ببخشید که با لباس نظامیدر ضیافت شما ظاهر شدم . وقت تعویض لباس نداشتم .
با خنده در جوابش گفتم : نه اتفاقا این طرز پوشش بسیار به شما برازنده است . به هر حال ما خوشحال شدیم که شما را امشب ملاقات کردیم . امیدوارم شب خوبی را سپری کنید .
پس از اتمام حرفم سروان دست در جیبش کرد و دوباره سیگار برگی بیرون کشید و رو به سمت پدر گفت : بهادرخان عزیز اگر صلاح بدانید سری هم به حسن خان بزنیم . سپس از من اجازهی مرخصی خواست.
هردو دور شدند و من با نگاهم انان را تعقیب نمودم . روی مبل رو به روی عروس و داماد نشستند و مشغول گفتگو شدند . حسن خان نیز همراه ویدا همسرش به جمع آنان پیوستند . به علت فاصلهی کم به وضوح حرفهایشان را میشنیدم . حسن خان از ماکان پرسید : سروان عزیز چند روز در تهران هستید ؟
- دوست عزیز به دلیل این که هنوز به خوبی در شیراز مستقر نشده ام . دو سه روزی در تهران میمانم .البته مثل همیشه مزاحم شما و خانواده هستم .
هنوز حرفش تمام نشده بود که ویدا گفت : این چه حرفی است ؟ حضور شما همیشه باعث افتخار ما بوده . اتفاقا میشود آمدنتان را به فال نیک گرفت . یکی از دوستانم با مشکلی برخورد کرده است که گره اش به دست شما باز میشود . اگر اجازه دهید فردا ساعتی با شما مذارکره ایداشته باشم .
ماکان لبخندی به او زد و گفت : بگویید . فکر میکنم همین الان بدانم بهتر است زیرا فردا تمام وقتم را در امنیه خواهم بود . ویدا شنل بلند و کیفش را روی دو صندلی جای داده بود ٬ برداشت و پدر و ماکان را دعوت به نشستن کرد . والله یکی از دوستانم برای رفتن به اروپا با مشکل برخورد کرده .
ماکان گیلاسش را روی میز گذاشت . چه مشکلی ؟ یعنی انقدر حاد است که امنیه و وزارت امور خارجه گره اش باز میشود ؟
- بله ماکان عزیز . متاسفانه به او اجازهی خروج نمیدهند . آن هم به این علت که پدرش را دو سال پیش در جریانات سیاسی تبعید کرده و بعد از مدتی حکم قتل او را صادر کرده اند .آنها سخت ترین اوضاع را تحمل نموده اند . حقوق ماهیانهای را که از دولت میگرفته اند نیز قطع کرده اند . ماکان عزیز ٬ او در رشته وبلاکت بورسیه شده است . اما دستهایی در کارند و مانع رفتنش میشوند .
ماکان در حالی که بر میخاست دست ویدا را گرفت و گفت : حتما این مسدله را حل میکنم . قول میدهم . تا جایی که راه داشته باشه .
- باور کنید دلم برای استعداد این جوان میسوزد . چون مملکت ما نیاز به چنین افرادی دارد . بعد از اتمام سخنان ویدا پدر و مادرش نیز حرف او تایید کردند . ماکان مشغلهی کاری در این دو روز اقامت ٬ عذری برای نماندن در مجلش پدر خواند .
صدای سرناها به آسمان میرفت . همه به جشن و پایکوبی مشغول بودند . از فرط خستگی دست در موهایم بردم و احساس میکردم اثری از آن موهای صاف و مشکی در سرم نیست . موهایم مجعد و خشک شده بود . روز قبل ورقههای ضخیمیآغشته به داروی بد بو کرده و لا به لای موهای جا داده بدند . به طوری که از چشمانم اشک جاری شده بود . هرچه دایه شربت و آب یخ میآورد احساس میکردم گلویم از این بوی بد بسته شده است . آخر سر فریاد زدم : دایه به این مشازخ بگو که من از فرط سورش سر دارم بیهوش میشوم .
الحق کار آن زن جوان بسیار خوب بود . هرچه به مادر اصرار کرده بودم که موهایش را بیارید ٬ راضی نشده بود و خرمن گیسوان طلایی اش را به سینه آویخته و به آرایشی ساده بسنده کرده بود .
آن شب موقع رفتن به خانهی داماد پدر هدایای با ارزشش را به ما داد . هر دو از دیدن اتومبیلهای سفارشی نویی که به تعداد انگشت شماری بیشتر در شهر رشت نبود شاد شدیم .
در خانهی مهتا روتختی عروس داماد را به اجبار من پهن کردم . موقع برگشت انقدر خسته بودم که سر بر زانوی دایه گذاشتم و به خواب رفتم
دو ماه از عروسی مهتا میگذشت رفتن او باعث شده بود که احساس تنهایی بر من غالب شود و بیشتر اوقاتم را صرف نواختن پیانو و خواندن کتاب کنم . روزها به سرعت طی میشد و هر روز نظرم نسبت به زندگی تغییر میکرد . گاهی اوقات به مهتا سر میزدم و کتابهای جدید را که به دستم میرسید به او امانت میدادم . مهتا مثل من عاشق کتاب نبود ٬ ولی به قول خودش در تنهایی غنیمت بود . یک روز عصر به اتفاق دایه به دیدن مهتا رفتیم . صحبت از ازدواج من به میان آمد . مهتا با دلسوزی به من نگته کرد و گفت : دیبا جان تو کی میخواهی سر و سامان بگیری ؟ فکر نمیکنی خیلی دیر شده ؟ تو حالا ۱۸ سال داری و در خانوادهی ما هیچ دختری تا این سن مجرد نمانده است . همه در سنین پایین به خانهی بخت رفته اند ٬ اما انگار تو هم مانند خواهر کوچک زن دایی خشایار میخواهی هیچوقت سر خانه زندگی ات نروی . دختر٬ میدانی مردم پشت سرت حرف خواهند زد ؟ به فکر آبرویمان باش .
از این که مهتا مرا با مینا ٬ خواهر کوچک زندایی خشایار که برادر دوم مادرم بود و از ملاکین بزرگ تهران به شمار میآمد مقایسه کرده بود هیچ خوشم نیامد ٬ زیرا میدانستم که مردم چه اراجیفی را راجع به او میگویند .
دایه دنبال حرفش را گرفت و گفت : والله مهتا خانم به خدا من شاهدم که هر وقت هر خواستگاری میآید و دیبا جان ردشان میکند ٬ مادرتان مثل بچهها گریه میکند . به خدا قسم اگر گل گاوزبان نباشد ٬ قلبش میگیرد . دائم میگوید : دایه جان تو با دیبا خانم صحبت کن . او دارد راستی راستی مرا به گور میفرستد .
از حرف دایه و مهتا د دلم گرفت با ناراحتی گفتم : مهتا جان همه حرفها صحیح به خدا من نمیخواهم لج کنم . ٬ ولی کسی را که مورد پسندم باشد نمییابم .
مهتا - دیبا جان این چه حرفی است که میزنی ؟ خودت میدانی که در مورد این مسئله نباید زیاد سختگیر بود . فقط کافی است که آقاجان بپسندد . آن وقت بعد از ازدواج احساس میکنی که همسرت را دوست داری .
- مهتا درست است که نظر پدر شرط است ٬ اما شاید پسند پدر مورد قبول من نباشد .
دایه پشت دست کوبید و گفت : خدا مرگم بدهد . مادر ٬ نکند میخواهی قصهی لیلی و مجنون راه زنده کنی ؟مگر نمیدانی که در خانوادهها عیان و اصیل این نسدله بی حرمتی به اصل و نسب است ؟ تو که دختر شیر فروش نیستی که عاشق پسرک هیزم شکن بشی . وای ! زمانه عوض شده . دخترها قدیم حق نظر دادن نداشتن . بعد رو به مهتا کرد و افزود : مگر مهتا جان ٬ تو خودت عاشق ناصرخان بودی ؟
مهتا خندهای کرد و گفت : این چه حرفی است دایه ؟ خودتون و دیبا شاهد بودید که من روی حرف آقاجان حرف نزدم . اما حالا ناصرخان رو دوست دارم .
دایه دوباره رو به من کرد و گفت : ببین مادر ٬ این هم خواهرت . اصلا یک کدام از نطرهای تو را نداشته و نداره . حالا هم خوشبخت است . اخم کردم و گفتم : دایه جان بس است . آمده ایم مهتا را ببینیم ٬ نه این که حرف شوهر بزنیم . چشم ٬ من هم عروس میشوم تا خیال شما راحت شود . ولی نمیدانم چرا این مسئله برای شما مهم است . البته برای شما و مادر . پدر که حرفی ندارد . تازه ! تازه مگر ویدا دختر حسن خان چند سال از من بزرگتر نیست ؟ کسی او را در فشار گذاشته که تن به ازدواج بدهد ؟
مهتا خندهای کرد و گفت : ویدا دختر حسن خان ؟ تو واقعا بچهای . میدانی چرا او ازدواج نمیکند ؟ خبر داری مردم چه اراجیفی پشت سر پدر و مادر و برادرهای بی غیرتش میگویند ؟ به خدا هممین آزادی بیش از اندازهی اوست که باعث شده کسی در منزلشان را نزند . مادر راست میگوید. تو تحت تاثیر او قرار گرفتهای . اما نمیدانی همین خانم که به بهانهی تحصیل به فرنگستان پناه برده اند ٬ از حرف مردم و آوازهی بدنامیشان پا به فرار گداشته اند .
با تعجب پرسیدم : چه میگویی مهتا ؟
- مگر خبر نداری ؟ چند سال پیش همین خانم با فرهنگ عاشق جوانکی یک لاقبا شد و با وی گریخت . بیچاره حسن خان تمام شهر تهران را زیر پا گذاشت. و آخر سر دختره را از کنار مرد نامحرم بیرون کشید . نتوانستند مهارش مننند . به همین دلیل روانهی فرنگش کردند . تازه بعد از گدشت چند سال مسدله فرار و رفتنش هنوز دهن به دهن مردم میچرخد . تو فکر میکنی ما میتوانیم مثل خانوادهی انها چشم بر هم بگذاریم و تو را سرخود بار آوریم ؟
تازه فهمیدم چرا آن شب ویدا با حسرت به مهتا نگاه میکرد . اما چرا با آن ارادهی قوی به خاطر خواسته اش مقاومت نکرد ؟ به خاطر شباهت افکارش با نظرات خودم دربارهی ازدواج ٬ احساس نزدیکی شدیدی به او کردم . دختری که در انظار ندم بد جلوه میکرد در چشم من احترام خاصی داشت ٬ زیرا من هم معتقدر بودم ازدواج یعنی عاشقی و تفاهم ٬ و این امر نباید به اجبار صورت بگیرد .
تابستان فرا رسیده بود . در آن مدت یروان ماکان چندین مرتبه به خانهی ما آمده بود . او مردی شوخ و بذله گو و در عین حال مودب و وقت شناس بود و عاشق کتاب خواندن . در مصاحبتی که چندین مرتبه با هم داشتیم ٬ روحیات وی را کاملا درک کردم . گاهی اوقات آنقدر به او نزدیک میشدم که دلم میخواست از خودم و علایقم بیشتر برایش سخن بگویم . زیرا در بین اطرافیانم به جز پدر - او تنها کسی بود که بسیار روشنفکرانه عمل میکرد . ولی همیشه فاصلهی دوستی خانوادگی را رعایت میکردم . پدر مرا تشویق به نواختن پیانو میکرد و من خیلی راحت و آسوده پشت پیانو مینشستم و برای آنها میزدم . ماکان با نگاهی سراسر تشویق به صورتم لبخند میزد .
صبح یکی از روزهای تابستان خانوادهی ما و سروان ماکان همراه ناصرخان و مهتا و چندین نفر از مستخدمین به باغ شمیران پدر رهسپار شدیم . مهتا تازگی رنگ و رویش پریده به نظر میرسید ! اما مثل همیشه زیبا بود . در راه کنارش نشسته بودمو از پنجرهی ماشین به اظراف خیره شده بودم . آن سال ٬ سال پرباری بود ُ به خصوص برای کشاورزان و باغداران . تمام درختها پر بود از میوههای تابستانی .
مهتا آرنجی به پهلویم زد و گفت : دیبا ببین چه هوای خوبی است . هرچه به کوچه باغها نزدیسک تر میشویم ٬ بوی گل وحشی و کاهگل باران خوردهی بامها بیشتر حس میشود .
خندهای کردمم و گفتم : بله ٬ خواهر جان . اما میدانی به چه فکر میکنم ؟ مادر از این که دوباره با هم هستیم خیلی خوشحال است ٬ اما میتوانم قسم بخورم اگر سروان ماکان در جمع خانوادگی نا نبود کیف مادر کوک کوک بود ٬ چون همانطور که میدانی امرد از دیدن غریبهها خیلی دلشاد نمیشود .
مهتا با خنده گفت : پس اگر بفهمد امشب مهمان داریم چه میکند ؟
با تعجب پرسیدم : که میخواهد بیاید ؟ اگر منظورت دایی جان است که انها غریبه نیستند .
مهتا سری تکان داد و گفت : نه بابا ٬ خانوادهی حسن خان را میگویم . مثل این که چند روزی است که به باغشان آمده اند . ناصرخان میگفت آقاجان امشب آنها را برای شام دعوت کرده است . حتما آنها هم میآیند .
با خوشحالی گفتم : خدا کند ویدا بیاید . چون از دیدن دختر داییهای پر فیس و افاده مان هیچ خوشم نمیآید .
مهتا کمیسرخ شد و آهسته زیر گوشم گفت : آرام دیبا جان ٬ الان است که آقا ناصر صدایمان را بشنود . خدایا ٬ دختر ٬ تو چرا این طور از فامیلانت گریزانی ؟
به حرفش خندیدم : مهتا جان منظوری نداشتم . تو هم انقدر دفاع نکن میدانم دل خوشی از زن دایی نداری .
حرفهایمان به پایان نرسیده بود که به مقصد رسیدیم . ماشینها جلوی در بتتغ نوقف کردند . باغبان پیر خانه ٬ با پای لنگش آرام آرام به نردههای در نزدیک شد . با دیدنمان قد راست کرد و به اححترام سلامیداد و بعد درها را باز کرد و تا لحظهی عبور ماشینها به حالت تعظیم کمر خم کرد . به عمارت وسط باغ رسیدیم . دایه انگار حال خوشی نداشت . در حالی که به ما نزدیک میشد ٬ رو به من کرد و گفت : دیبا خانم سرم گیج میرود و حال به هم خوردگی دارم .
ناصرخان برگشت و به صورت دایه خیره شد ٬ یعد با خندهای بلند گفت : دایه جان علت ماشین است ٬ شما را هوای ماشین گرفته .
دایه با اخم افزود : آقا ناصر یعنی چه ؟ مگر ماشین سگ است که مرا گرفته ؟
از حرف دایه همگی خندیدیم . دایه حق داشت چون حال من هم کمیشبیه او بود . ابتدای ورود به ماشین احساس سرگیجه کرده بودم . اما بعد از طی مسافتی حالم به حالت اولیه برگشت .
از صدای خندهی ما متدر و سروان با تعجب به ما نزدیک شدند . مادر گفت : چی شده دایه جان ؟
دایه -ای بابا خانم بزرگ حالت تهوع دارم .
مادر چشم گرد کرد و گفت : دایه ساکت شو . جلوی سروان مراعات کن . با این حرفت حال همه را به هم میزنی .
دایه سکوت کرد . سروان با متانت خاصی دست به موهایش کشید و گفت : باید با آن چند نفر دیگه با کالسکه میآمدید . موقع برگشت با کالسکه برگردید . فعلا این حالت تا مدتها برایتان ادامکه دارد .
دایه چشمیگفت و به طرف اثاث و چمدانها رفت . عدهای دیگر از مستخدمان با کالسکه به شمیران آمدند . بیچاره دایه قرار بود همراه آنان باشد ٬ اما به اصرار من با اتومبیل آمده بود .
پدر مشغول صحبت با تقی بود . از بارندگی و محصول حرف میزدند . تقی میگفت : امسال تمام کشاورزان از بارندگی و محصول زیاد راضی اند .
نزدیک ظهر دایی جمشید و خانواده اش به ما پیوستند . در آن هوای گرم تابستانی هوس کردم کنار جوی آب بروم و صورتم را کمیخیس کنم . قبل از ناهار کتاب شعری رو که به همراه آورده بودم برداشتم و آرام آرام به سمت غرب باغ پیش رفتم . زیر سایهی درختان هورا کمیخنک تر بود . تصمیم گرفتم به سمت درختهای نارون بروم . در زمان کودکی من و مهتا ٬ گاهی هم با فئقه و فوزیه ٬ در زیر آن سایههای درهم که در زیرشان هیچ اثری از نور آفتاب نبود ٬ مینشستیم و بازی میکردیم .
در حال و هوای خودم بودم که احساس کردم بوی سیگار یرگ ماکان به مشامم میرسد . تازه به خاطر اوردم که ماکان قبل از من برای پیاده روی از پدر جدا شده بود و گفته بود در باغ گردشی میکند . در دل گفتم خدا نکند با من رو به رو شود و یا زن دایی یا دایی جان از غیبت همزمان با خبر شوند ٬ چون اصلا دلم نمیخواست پشت سرم حرفی گفته شود . میدانستم مادر در مورد این مسئله دیگر گذشت ندارد . تازه بعید هم نبود اجازه ندهند سروان به خانهی ما رفت و آمد کند .
در زیر سایهی یکی از درختان پیر باغ نشستم و سعی کردم آرامش خود را به دست آورم که ناگهان صدای پای ماکان مرا از عالم خود بیرون کشید . مدتی بود که بین ما نگاههای گرمیرد و بدل میشد . نمیدانم به چه جراتی احساس میکردم در دلم نسبت به او محبتی دارم . البته این راز سر به مهر فقط در قلب من جا داشت و نباید هیچ وقت در این صندوقچه را میگشودم ٬ مگر این که از جانب او ابراز علاقهای به عمل آید .
ماکان به من نزدیک شد . آرام از جا برخاستم و سلام کردم . کنارم روی تنهی بریدهی درختی نشست . صدای نفسهایمان تنها صدایی بود که در گوشم میپیچید . سرم را پایین انداخته بودم و ناخنهایم را طبق عادت همیشگی میجویدم . حضور ماکان برایم لذت بخش و دلهره آور بود .صدایش را شنیدم که به آرامیگفت : حیف نیست دستانی به این زیبایی و هنرمندی معیوب شود ؟
سر بلند کردم و از تحسین او تعجب شدم . گونههایم را سرخی شرم فرا گرفته بود . دستهایم را پایین آوردم و بر روی زانوهایم گره کردم .
ماکان نگاهی به چهره ام انداخت و آرام تر از قبل گفت : دیبا ! واقعا که خودتان هم به ظرافت و زیبایی دیبا هستید . اسمتان کاملا برازندهی شماست .
گفتم : ممنونم . و سپس سکوت کردم .
اماکن هم خاموش بود . اما بعد از مکثی تقریبا طولانی گفت : شما با حرکاتتان من را یاد کسی میاندازید که مدتی در کنارم میزسیت .
تا آن لحظه احساس نکرده بودم در زندگی اش ٬ زندگی این مرد تنها ٬ طنی وجود داشته باشد . با لکنت گفتم : همسرتان ؟
ماکان با نگاهی غمگین گفت : بله همسرم .
الان کجا هستند ؟
- سالها پیش مرا ترک کرد .
در دل گفتم : عجب زن سنگدلی بوده ! چگونه توانسته مرد به این شایستگی را ترک کنه ؟
ماکان با حسرت گفت : به دیار باقی شتافت و مرا در اول زندگی تنها گذاشت . اما او فرشتهای بود که تعلق به این کرهی خاکی نداشت .
نمیتوانستم غمش را درک کنم با لحنی مصنوعی گفتم : متاسفم .
ماکان برای لحظهای انگار که در فکر دوری باشد گفت : اما با دیدن شما همیشه احساس میکنم که او در کنارم است . حرکات شما فوق العاده شبیه اوست ٬ با این فرق که شما جوان تر و زیباترید . چشمای شهلای شما شبهای کویر را به یادم میآورد ٬ خرمن گیسوانتان با جیران هیچ فرقی ندارد .
دستپاچه از تعریفش گفتم : چه اسم زیبایی جیران ! هنوز هم دوستش دارید ؟
ماکان خندهای کرد و گفت : شاید گاهی اوقات که بسیار تنهایم ٬ به سادش میافتم و خاطرش را عزیز میدارم . اما میدانید ٬ از دل برود هرانکه از دیده برفت . حالا آرزوهای دیگری در سر دارم . احساس میکنم عشقم مختص کس دیگری است . از نگاه زیبا و مردانه اش شرارههای عشق ساطع میشد و من احساس میکرد در این شرارهها ذوب میشوم . گرمیحرفهایش قلب یخی مرا چون چشمهای جوشان و سرشار از محبت میکرد .
سر بلند کردم . انگار حرفها برای گفتن داشت . اما فقط به این بسنده کرد که بگ.ید : دیبا دوست دارم از این لحظه مرا همراز خود و برادر بزرگت بدانی . امیدوارم اعتمادت را جلب کرده باشم .
در جوابش گفتم : آه سروان من به دوستی شما افتخار میکنم امیدوارم لیاقت این دوستی را داشته باشم .
خندهای کرد و گفت : مرا ماکان خطاب کن نه چیز دیگری . درضمن من امیدوارم لیاقت این مصاحبت را داشته باشم ٬ نه تو .
آخر اگر من شما را ماکان خطاب کنم جواب پدر و مادرم را چه بدهم . میدانید در خانوادهی ما احترام گذاشتن به بزرگ ترها امری واجب و مهم است .
- من نخواستم تو رسوم خانواده ات را نادیده بگیری . جلوی جمع هر چه خواستی مرا خظاب کن اما در خلوت و تنهایی دوست دارم مرا ماکان بنامی. همین و بس و اط لحظهای که تو را در خانهی حسن خان دیدم مهرت را به دل گرفتم . اول قصدم خواستگاری از تو بود اما بعد که با پدرت پیمان برادری بستم و نان و نمکتان را خوردم ددیگر شرم و حیا و مردانگی نگذاشت چنین پیشنهادی بدهم .
از حرفهایش دلم گرفت .ای کاش چنین فکری نداشت. اگر مرا از پدر خواستگاری میکرد حتما جوابم مثبت بود . در دل گفتم : چه کسی از فردا با خبر است؟صدای دایه ازانسوی باغ به گوش رسید : دیبا دیبا جان مادر ناهار .
هول برم داشت نگاهی به ماکان انداختم و بلند شدم . قبل از این که حرفی بزنم خودش راهش را از من جدا کرد . چند قدمیبرداشت ٬ سپس به سمتم بازگشت و دستهایم را در دست گرفت و گفت : حالا عشق و امیدم را تنها به پای تو میریزم .
از لرزش دستانم احساس شرم کردم اما او به رویم نیاورد و قبل از این که دایه ما را ببیند از من جدا شد . از مسیرانخلوتگاه ٬ که تصادفی برایم تبدیل به میعادگاه عشق شده بود ٬ برگشتم .
تو رو خدا نظر مارو فراموش نکن
ادامه دارد .
پارت سوم
در نزدیکی ایوان دایه را دست به کمر دیدم . جلو آمد و گفت :ای خانم جان کجایی ؟ ناهار را کشیده ایم . راستی سروان کو ؟
با لکنت گفتم : چه میدانم ؟ مگر با من بوده ؟ حتما همین اطراف است .
دایه نگاهی به چهره ام انداخت و به صورتش ضربهای زد . خدا مرگم بدهد انگار تب دارید خانم جان .
با سادگی او خندیدم . نه دایه جان چه تبی ؟ آن هم وسط تابستان ؟ خستهی راهم .
دایه دستی به پیشانی ام زد و گفت : داغی مادر . تو رو خدا مریض نشو وگرنه عصری باید به تهران برگردیم .
چه باید میگفتم ؟ این زن ساده دل نمیدانست سرخی چهره ام از تب عشق ماکان است .
خیالت راحت برو ٬ دایه بگو آب بیاورند صورتم را بشورم .
غلام ظرف آب را آورد و سلامیکرد . با تعجب پرسیدم : شما کی آمدید ؟
حندهای کرد و گفت : خانم همین الان با کالسکه رسیدیم .
به اطراف نظری افکندم . کالسکه زیر درخت سرو آن طرف مستقر بود و اسبهایش در اسطبل استراحت میکردند . خم شدم تا دست و رویم را بشورم که ناگهان دست ماکان را پشت سرم احساس کردم . شاخه گل رزی را بالا گرفت ٬ به طوری که من فقط دستش و گل را میدیدم. رو برگرداندم . با خوشحالی گل را از وی گرفتم و به آرامیگفتم : سروان غذا را کشیده اند . امیدوارم غیبت ما سبب شک نشود.
با چشمان فوق العاده جذابش خندهای کرد و گفت : خیالت راحت باشد . درضمن فراموش کردی مرا ماکان خطاب کنی .
چیزی نگفتم . سپس به غلام دستور دادم آب بریزد تا سروان دست و رویش را بشورد . بعد از انجا دور شدم و به سمت اتاق رفتم .
خدمه در حال چیدن سفرهی ناهار بودند . سلامیکردم و وارد شدم . پدر مشغول صحبت با دایی بود و ناصر و مهتا هم در گوشه مشغول بازی تخته نرد بودند . ما از بچگی این بازی را آموخته بودیم . من بیشتر از مهتا در این بازی مهارت داشتم . مادر و زن دایی و دخترانش در آن طرف روی مبل نشسته و گرم گفتگو بودند . مادر با دیدنم چشم غرهای رفت و گفت : دختر جان کجا بودی ؟ فکر نمیکنی عزیزم دختر داییهایت تنها هستند .
منظورش را فهمیدم . فکر میکرد با ماکان بیرون رفته ام . به خاطر این که سوء تفاهم پیش آمده را برطرف کنم گفتم : مادر رفته بودم اسطبل تا ببینم کره اسبم بزرگ شده یا نه .
زن دایی پشت چشم نازک کرد و با پوزخندی گفت : پس جناب سروان کجا هستند ؟
شانهای بالا انداختم و گفتم : من چه میدانم ؟ حتما رفته است قدم بزند . با من که نبود . انگار زن دایی بویی برده بود . حس میکردم همه میدانند . دچار نرس شدیدی بودم . سر سفره ناهار بی میل فقط به غذا گهگاه نگاه میکردم . هنوز حرفهای ماکان مرا از رویایی تازه که عشق نام داشت بیرون نیاورده بود . ماکان بر خلاف من غذایش را با اشتها خورد و در اخر بعد از تشکر کنار پدر نشست و با اجازه گرفتن از خانمها سیگاری روشن کرد . به دایی و ناصرخان هم تعارف نمود . بعد از لحظهای مهتا و ناصرخان به طرف حیاز رفتند. میدانستم که دلیل رفتنشان فقط این بود که ناصرخانن به راحتی بتواند سیگار بکشد .
از پشت پنجره به بیرون خیره شدم . تمام حواسم به ماکان بود نمیدانم چرا احساس میکردم قلبم در گرو عشق اوست. هر لحظه نگاهم را به سمتش معطوف میکردم و باز به خود نهیب میزدم که خدا نکند کسی بویی ببرد .
در همین هنگام دو اسب سوار وارد باغ شدند . از دور قیافه شان را به خوبی نمیدیدم . اما بعد از نزدیک شدن احمد ! پسر دایی خشایار و یاسر ٬ پسر دایی جمشید را شناختم و ورودشان را به پدر و بقیه اعلام کردم . زن دایی رنگ چهره اش را باخت . با شنیدن نام احمد زیر لب غرولند کرد و گفت : خدا به دور ! نکند مهوش خانم ٬ مادر محترمش هم امده باشد شمیران !
مادر خندهای کرد و گفت : نه ! طاهره جان ٬ خیالت راحت . مهوش از زمانی که زن خشایار شده ٬ شاید دوبار بیشتر به شمیران نیامده . او ما را لایق مصاحبت نمیداند .
- مردم جاری دارند ٬ ما هم جاری داریم . ناراحت نشوی ! اختر جان ٬ با این که زن برادرت میشود و جاری من هم هست ! اصلا از او خوشم نمیاید . انگار از دماغ فیل افتاده است . با هیچ کس رفت و امد نمیکند و فقز بلد است حرفهای قلنبه بارمان کند . از عید دوسال قبل پایش را خانهی برادر شوهرش نگذاشته . تازه تعجب کردم برای عروسی مهتا و ناصرخان آمد .
اما از این غیبتهای مادر وو زن دایی جمشید که اگر سر حرف زدن میافتادند ٬ هیچ احدی نمیتوانست جلودارشان باشد . به ماکان لبخند زدم . او هم در جواب لبخندی زد .
پسر داییهایم به اسطبل میرفتند تا اسبهایشان را آنجا ببندند . مهتا و ناصرخان هم با انها گرم گفتگو بودند .
زن دایی دوباره گفت : اختر جان از دست احمد ذله شدم .. دست از سر یاسر بر نمیدارد . درست است پسر عمو هستند ٬ اما هیچ دلم نمیخواد با پسرم بچرخد . به خدا مردم میگویند شراب خوار است و دائم در غمار خانهها پلاس . نم دانم این مادر پر فیس و افاده اش که از تمامم دنیا ایراد میگیرد چرا جلودار پسرش نیست . در محلههای بدنام شهر با آن زنان آن جوری که آدم رغبت نمیکند کلفت خانه اش باشند ٬ میپرد . طفلی بچه ام میگوید احمد دنبال من میآید وگرنه من هم دل خوشی از او ندارم . تازگیها سه تار میزند و در بعضی از جشنها هم میخواند . صدای خوبی دارد ولی نما دانم چرا به دل من نمیشیند .
مادر در حالی که به حرفهای طاهره خانم گوش میداد ٬ بع ارامیگفت : خواهر جان عیب نگیر . خودت هم جوان داری . اصلا از کجا معلوم این حرفها درست باشد ؟ در ضمن من با این که از موهش دل خوشی ندارم ٬ احمد و دخترها را خیلی دوست دارم .
با ورود یاسر و احمد مادر ساکت شد . پسرها سلامیکردند و به جرگهی مردها پیوستند . مادر به طرف احمد و یاسر رفت ٬ پیشونیشان را بوسید و گفت : بگویید ببینم پسرها ناهار خورده اید یا تمام راه را تاخته اید ؟
احمد سر به زیر انداخت و یاسر جواب داد : وقتی دست پخت دایه و عمه جان باشد ما ناهار هیچ کجا نمیخوریم .
مادر خندید و گفت : الان دایه را صدا میزنم تا برای پسرهای گلم ناهار بیاورد .
احمد جواب داد : نه عمه جان زحمت نکشید .
-ای شیطان ! تو دیر به دیر به عمه سر میزنی حالا هم که آمدی تعارف میکنی ؟ راستی حال مهوش و دخترها چطور است ؟احمد سر به زیر انداخت و گفت : خوبند . مادر همراه سروناز و صنوبر عازم رشت است . میخواهد سری به خواهرهایش بزند . در ضمن از شما هم خداحافظی کرد . من هم تنها بودم ٬ گفتم سری به باغمان بزنم . یاسر چون راهش سمت باغ شما بود مرا هم همراه خود آورد .
مادر در حالی که با مهربانی به او مینگریست در پاسخ گفت : خوب کردی عزیزم که اومدی . واقعا خوشحالمان کردی .
دایه ناهار را آورد و پسرها مشغول خوردن شدند . حوصله ام از جو اتاق سر رفته بود . قصد بیرون رفتن کردم و از جا برخاستم که ناگهان نگاهم در نگاه ماکان گره خوورد . لبخندی زدم ٬ ولی نمیدانم چرا پاسخ لبخندم را احمد داد ! از بیرون رفتن منصرف شدم . برگشتم روی صندلی نشستم. مادر راست میگفت . احمد را خیلی وقت بود که ندیده بودم . به خانهی ما کمتر سر میزد . ار آخرین باری که او را دیده بودم خیلی تغییر کرده بود . مردی تقریبا کامل شده بود . با سیبیلهایی باریک پشت لب ٬ ابروهای گره خورده ٬ و چشمانی سیاه که به گودی نشسته بود . از سنش بیشتر نشان میداد و در لباس سوار کاری باریکتر به نظر میرسید . روی هم رفته قیافهی جذابی داشت . اما هرچه بود ٬ وقتی با ماکان مقایشه میشد ٬ خاری در برابر گل مینمود .
نزدیکی عصر بود که نوکر حسن خان به باغ ما آمد و خبر آورد حسن خان از شما خواهش کرده اند عذر نیامدن ایشان را بپذیرید و خودتان ایشان را برای شما سرافراز بفرمایید . چون فرمودند که حتما بهادرخان و خانواده خسته از سفرند .
پدر پذیرفت و تشکر نمود . مادر دوباره در لاک خود فرو رفت اما به خاطر این که در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود ٬ اعتراضی نکرد .
دم غروب بود که من و مهتا و ماکان همراه ناصر خان و ایه تصمیم گرفتیم پیاده خود را به عمارت حسن خان برسانیم . در حال تعویض لباس بودم که مهتا وارد اتاق شد و با لبخندی کنار من نشست . دوباره صحبت را راجع به ازدواج باز کرد و گفت : میدانی چه کسی تو رو از پدر خواستگاری کرده ؟
در جوابش مات وو مهبوت گفتم : نه چه کسی ؟
- جعفرخان شریک تجارتخانهی پدر .
با ترشرویی گفتم : جعفرخان ؟ همان شریک آبله روی پدر که همیشه مورد خندهی ما بود ؟
مهتا با اخمیگفت : این چه حرفی است که میزنی ؟ آن زمان بچه بودیم که به مسائل بیهوده میخندیدیم . اما حالا فکر میکنم که طرز فکرمان باید عوض شده باشه . برای مرد که عیب نیست آبله رو باشد . درضمن جعفرخان مرد ثروتمند و با درایتی است . خیلی هم مورد احترام پدر . از خوایت هم باشه که او تو خواستگاری کرده .
پوزخندی زدم و با ترشرویی گفتم : یعنی انقدر وبال گردنتان شدم که برایم نقشه میکشید ؟ از همین الان میگویم نه .
مهتا متعجب گفت : خواهر جان پس کی ؟ چرا انقدر بهناه میگیری ؟ مگر چند سال دیگر میتوانی مجرد بمانی ؟ اصلا دختر ٬ شاید ناف تو را با نه بریدند . کمیعاقل باش و به فکر پدر و مادر .
دوباره به یاد ماکان افتادم . برق شادی از چشمانم اساطع شد . دیر یا زود شاید میتوانستیم زیر یه سقف زندگی کنیم . فورا جواب دادم : صبر کنید به همین زودیها نوبت ممن هم میشود . اما قبل از هر چیز جواب مرا به مادر بگو .
مهتا متعجب پرسید : کسی را در نظر داری ؟
سریعا گفتم : نه . مگر کسی دور و بر ما هست که بتوان گفت شاید او را در نظر دارم ؟
مهتا با خندهای شیطنت آمیز گفت : شاید . شتید سروان ماکان نظر تو را گرفته .
از ترس زبانم به لکنت افتاد . خدا نکند مهتا بویی برده باشد ک٬ چون حتما تمام ماجرا را به مامان میگوید . سریعا جواب دادم : سروان ماکان ؟ میدانی ده - دوازده سال از من بزرگ تر است ؟ نه . تازه او هیچ توجهی به من ندارد .
مهتا نفس عمیقی کشید و گفت : خدا رو شکر . اگر میگفتی ماکان دلتو برده از خنده دیوانه میشدم .
- چرا از خنده دیوانه میشدی ؟ مگر ماکان از جعفر آبله رو کمتر است ؟
مهتا متعجب گفت : دفاع نکن . فعلا که به حال تو فرقی نمیکند . درضمن سرهنگ قبلا ازدواج کرده است . تازه پدر دوست نندارد تو با برادر خوانده اش چنین پیمانی ببندی . در آخر هم باید بگویم درست است که سروان ماکان مرد با شخصیت ئ محترمیاست اما نه ما و نه حتی پدر کس و کار او را نمیشناسیم . میدانی که اصل مهم در ازدواج تصالت خانوادگی طرفین است . در صورتی که سروان هیچگاه در مهمانی یا مجلسی همراهی نیاورده که ریشه خویشی با هم داشته باشنند .
بدون هیچ جوابی از جا برخاستم و عازم رفتن شدیم . مهتا و دایه جلوتر قدم بر میداشتند و من پشت سر ناصر خان و ماکان میآمدم . از حرفهای مهتا عصبی و دلخور بودم . اصلا دلم نمیخواست شانه به شانه اش راه بروم . در افکار خودم غوطه ور بودم و هیچ حواسم به اطراف نبود . فقط متوجه میشدم هر از گاهی ماکان به پشت سر نگاهی میاندازد و مرا که تنها قدم بر میداشتم برانداز میکند . یکبار هم با ادب و احترام گفت : اگر خسته هستید بفرستم کالسکه خبر کنند .
- نه متشکرم . لازم است کم پیادوه روی کنم .
ناصر خان هم چند بار برگشت و گفت : دیبا با ما همراه شو و انقدر آرام آرام حرکت نکن . اگر بخواهی به این آهستگی قدم برداری حتما فردا صبح میرسیم .
جلوی در عمارت رسیدیم . ماکان در فرصتی مناسب باخنده گفت : چی شده دیبا اخم کردی ؟ اتفاقی افتاده ؟ اگر موردی هست به من بگو .
- نه حوصله ام سر رفته .
فکر نمیکردم در این هوای خوب بعد از پیاده روی احساس کسالت کنی . امروز به من که بسیار خوش گذشت . زیرا در کنار تو بودن برایم تسکین اعصاب است .
- متشکرم سروان شما لطف دارید.
با دیدن ویدا حالم کمیجا آمد . ساعتی را در کنار هم به خنده و حرف زدن پرداختیم. تازگیها مهتا هم به جمع ما پیوسته بود و بیشتر از قبل با ویدا صمیمیشده بود .
زمان به باغمان پدر و سروان و دایی به اصرار زیاد حسن خان شب را آنجا ماندند تا صبح به شکار بروند . موقع خداحافظی ماکان آرزوی شبی خوش برایمان کرد .
زمان رسیدم به باغ آنقدر خسته بودم که روی ایوان کنار مادر و دایه به خواب رفتم . اما آن شب کابوسی هولناک دیدم . در لباس عروس در کنار مردی بد چهره نشسته بودم و زیر پایم ما رسیاهی حلقه زده بود . سراسیمه از خواب برخاستم و لیوانی آب خوردم . چقدر آن مرد شبیه احمد بود . اما دیدن مار چه تعبیری داشت ؟ دوباره پلکهایم روی هم افتاد و صبح با روحی آشفته از خواب برخاستم .
بعد از صرف صبحانه قرار شد من و مهتا همراه دایه و مادر سری به خانوادهی تقی بزنیم . تمام وقتمان پر بود از برنامههایی که مادر برای سراسر روزمان در نظر گرفته بود .
ظهر پدر و ماکان و دایی از شکارگاه برگشتند . چند کبک و یک بچه آهو صدی کرده بودند . با چشمانی پر از اشک پرسیدم : چطور دلتان آمد این حیوانکها را بکشید ؟
پدر خندهای کرد و گفت : دست شکار سروان است . وگرنه ما تیرمان به هدف نخورد .
ماکان با حالتی محترمانه گفت : امیدوارم مرا ببخشید اما در چنان موقعیتی اشتیاق شکار مانع احساسات میشود . شما هم انقدر نازک دل نباشید و سخت نگیرید .
اشک را از چشمانم پاک کردم و گفتم : مشکلی نیست اما من از گوشن شکار شما نمیخورم .
هر سه اط شنیدن حرف من به خنده افتادند . پدر گفت : خیلی خب دیگر جای این حرفها نیست . برو بگو برای ما سه نفر خسته یک چای دبش بریزند . بعد از ناهار دایی جمشید به همراه خانواده اش به تهران برگشتند . دم عصر بعد از رفتنشان دلم هوای پیاده روی کرد . به مادر گفتم : میخواهم کمیدر اطراف باغ قدم بزنم .
مادر سری تکان داد و گفت : برو فعلا کاری ندارم . امروز خیلی خسته شدید . برو قدم بزن . چون فردا صبح از رشت به تهران بر میگردیم .
هنوز چند قدیمیاز خانه دور نشده بودم که صدای ماکان مرا به خود اورد . دیبا بایست نمیخواهی همراهت بیام ؟
با خوشحالی گفتم : چرا خیلی هم خوشحال میشوم . ماکان نزدیک شد و شانه به شانهی هم به راه افتادیم . ماکان در مورد مسائل پیش پا افتاده حرف میزد و من به حرفهایش با دقت گوش میکردم . چقدر زیبا بود این سخنان پنهانی و به دور از هیچ مزاحمتی ٬ هر چند حرفهایمان رنگ و بوی خاصی نداشت .