1_آیا داستان کوتاه زیر پیرنگ دارد؟
2_ایا چنین داستان کوتاهی را میتوانید با اضافه کردن چند شخصیت و شخصیت پردازی مانند ،ایستا ،فرعی ،همراستا ،متضاد،پویا ،قهرمان ،ضد قهرمان و.... گسترش دهید؟
3_ با استفاده محتوای جلسه 13 (چگونه یک اثر را گسترش داد؟ کشمکش و درگیری ) گسترش دهید
(توجه؛ محتوای جلسه 13 را در پست بعدی برای کاربران غیر حضوری آموزش فن نویسندگی به اشتراک خواهم گذاشت )
امین الضرب در رشت
محلهای که میتوان آنرا به کتاب قصهای قدیمیهمچون هزار و یک شب توصیف کرد .
این محله ، بافت سنتی و کوچههای خشتی خود را با رنگ و لعاب زندگی اتوماسیون و مدرنیته معاوضه نکرده . و گویی همچون کپسول زمان ، همه چیز درونش ثابت و ماندگار شده. این محلهی شهر رشت ، بیشتر مصداق خیابانی باریک و پر پیچ و خم است که دو سویش کوچههای بن بست و باز بسیاری دارد . و مشابه یک (،گذر) است که با وجود تمامیپیچ و تابها و خمیدگیهایش باز همراستای رودخانهی پر آب زرجوب اغاز و پایان میابد.
امین الضرب یعنی مسیر و خیابانی باریک که در عرضش به زحمت یک لاین رفت و یک لاین برگشت وجود دارد . مسیری پر پیچ و خم و مارپیچ که از بازارچهی چوبی میوه و تره بار سنتی زرجوب و کنار پل باریک زرجوب آغاز و هم راستا با جهت رودخانهی زَر (زرجوب) پیش میرود .از چندین باغ بزرگ شخصی و یا ممنوعه میگذرد ، از شهرکی متروکه و پر رمز و راز در دل باغی وسیع عبور میکند ، تا به باغی دیگر و مخوف و بی انتها بنام سیاه باغ. منتهی میشود . سیاه باغ بدترین پیشینه را در سطح شهر داراست و کمتر انسانی شبها جراءت ورود بهانرا دارد ، بعبارتی دیگر این باغ در میان ده باغ بزرگ شهر ، ناخلف ترین و شرور ترین و بزرگ ترین باغ محسوب میشود ، که شهرت سیاهش را مدیون حوادث دلخراش و جنایاتی ست که در پستوی مخوف و پنهانش بوقوع پیوسته . از اینرو همسایگی با چنین باغ شرارت پیشهای سبب سرافکندگی محلهی امین الضرب شده . و همواره در زیر پوست محله حوادثی در کمین نشسته . و هر جرقهی کوچکی مقدمات بروز حادثهای را فراهم خواهد کرد . اکثر قسمتهای محله دارای هویت منحصر بفرد خودش است ، که هزاران داستان واقعی و تلخ شیرین در خود نهفته دارد . بطور مثال از ابتدای محلهی ضرب از سمت بازارچهی چوبی و حُرمت پوش کافیست موازی با طول رودخانهی عمیق زر ، دوصد متر به پیش بیاییم تا پل باریک چوبی زهوار در رفته و قوس داری را بروی رودخانهی عریض طویل زرجوب ببینیم ،
با کمیدقت میتوانیم ببینیم که شال صورتی رنگی در دو متر پایین تر بروی تیغهی تیز و فولادی پایهی پل آویزان است و در هوا تاب میخورد و میرقصد ، اما رقصی از جنس هجرت از زندگی به دنیای مردگان[] +~ًًٍٍْ .
اپیزود اول **:** آمنه و گربهای که بروی دو پایش راه میرفت و فارسی را با لهجهی عربی سخن میگفت.
-;ْ«( (ٍُ لطفا دوستانی که به مسایل ماوراءالطبیعه فوبیا و ترس نهان دارند ، هم اکنون این کتاب را به شخص دیگری هدیه بدهند) )»;ْ¬
صفحه هفتم _ اثر : رمان انتزاعی حقیقی و مجوز اثبات مستندات از ممیزی وزارت ارشاد اسلامیدریافت گردیده/
*°ْ ْ ادامه »___
ًًًًٍٍْْ~[]+ همین یکسال و یک ماه پیش بود که دختری غریب و تازه عروس پس از طرد شدن از دیار خود بهمراه عشقش به این شهر بارانی هجرت کرد ، و بعبارتی پناهندهی رشت شد . او در اوج خوشبختی و رضایت از شوهرش در ابتدای زندگی مشترکش ،بروی پل باریک و مرتفع آمد ، رودخانهی زَر درانمقطع از سال بدلیل بارندگیهای شدید تا هشت متر عمق داشت و شدت جریان آب و ضایعات فلزی و یا کُندههای درختانی که از بالای مصب رودخانه کَنده شده سبب جمع شدن الوار و نوخالههای زیادی در زیر پایهی پل شده بود ، و پایههای پل تا زانوی خود در آب بود .
شاهدان همگی از لحظهی حادثه ، شرح حال مشترکی داده اند ، و گویند که ، آمنه ، یک روبان کوچک صورتی را بر حفاظ حاشیهی پل گره زد و چندین بارانروبان را باز و در چند قدم انسوتر مجدد بست . و لحظات اخر یکی از رهگذران که پیرزنی در همسایگی شان بود و بقصد رفتن به نانوایی ، حین عبور از پل ، با او مواجه گردیده ،با گشاده رویی و خوشحالی گفته بود که؛
بنظرتون این پرچم صورتی رو کسی ممکنه از دور میلهی نردههای پل باز کنه و اشتباهن ببنده به موههاش؟
پیرزن که همواره در شراط عادی ، هر مطلب را در سومین بار میشنوید و میگفت ؛هاان؟ و در چهارمین بار تازه شک میبرد که ماجرا چیست؟
هیچ نشنیده بود ، ولی به لطف نوهی کوچکش از عرض باریک و کف چوبی و زهوار در رفتهی پل از کنار آمنه گذشتند و زنبیل پیرزن نیز سبب لبخند نشاندن بر چهرهی امنه شد.
نوه نیز زیر لبی قر قر میکرد که چرا مادربزرگش از پوست ابمیوههای ساندیس ، زنبیل خلق کرده ....
اما حتی از نظرانکودک نیز یک جای کار میلنگید ، زیرا آمنه به یک تکه روبان کوچک میگفت ؛ پرچم !...
هنوز نانوایی تنورش داغ نشده بود که آمنه زیر بارش قطرات ریز و کوچک باران ، در خزان 1359
خودش را در لحظهای شوم و غیر منتظره به پایین پرت کرد ، حین سقوط شال صورتی رنگی که به سر داشت ظاهرا ناخواسته به تیغهی اهنی پایههای پل گیر کرد و سر او نیز به تیغهای تیز پل اصابت کرد و از ارتفاع زیاد خودش را پرت کرد به پایین . او در جریان شدید آب رودخانهای سرکش و طغیانگر سقوط کرد، هیچ کس ندید که او بروی آب بیاید ، و چندید روز در شهرهای بالاتر که رودخانه به مرداب انزلی میرسد دنبالش گشتند ، و تنها وقتی حقیقت عیان گشت که بدلیل صاف شدن اسمان و توقف بارندگی ، سطح آب کمیپایین امد ، و مشخص گردید که پیکر امنه دقیقا زیر پایههای قطور پل ، بین نوخالهها و الوارها گیر کرده است ، .....
و اما پس از مدتها همچنان شال صورتی رنگ و حریرش در هوا میرقصد و در وسط عرض رودخانه و یک متر پایین از کف پل ، به تیغهای گیر کرده ، و هر لحظه از شبانه روز در نقش پرچمیست که بر افراشته و برقرار است و همچنان در باد میرقصد تا آخرین رد پای آمنه بروی این کرهی خاکی و زمین سنگی و اجارهای را به یادمان بیاورد. روبان صورتی نیز توسط دختر نوجوانی بنام آیلین از حفاظ پل باز شد و او بیخبر از ماجرا گرهی کور روبان را به زحمت گشود و با آن روبان زیبا برای موی خودش یک گره مو درست کرد و موههای بلندش را بست و خوشحال سمت خانه رفت تا به مادرش آنرا نشان دهد
و اما • • • • ،
آمنه به چه نیتی قصد نشانه گذاری محل خودکشی خود را با یک روبان باریک صورتی رنگ داشت؟
هیچ کس نمیداند ، اما از دست تقدیر شال حریر صورتی رنگش بطور کاملا ناخواسته بهانمکان گرهی کوری خورد ، و در باد همچون پرچمیاز یک تراژدی و سرنوشتی نافرجام برافراشته ماند تا یاد و خاطر آمنه را بی وقفه زنده بدارد ...
این یک روایت حقیقی ست ، و هدف نقل صحیح ماجرا بوده به همین دلیل بی پیرنگ نگارش شده . از بیان مطالب غیر حقیقی و یا گمانه زنیها پرهیز شده ، زیرا اثباتشان مقدور نبوده ، روایتی مشترک پیرامون این حادثه از جانب سه شخص مرتبط وجود دارد ،
•ًًًًٌٍَُُِ ًًًٌٍٍٍٍٍَُُُُّّّْْْ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًًًًٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍََُُُُُُِّّّّّّْْْْْْ•ًًًًٌٌٍٍٍٍٍٍٍُُُُُِِ ًًًٍٍٍٍٍٍ شخص اول یک_ زینت خانم (همسایهی آمنه )
1_ _ ایشان مدعی شدند که آمنه لحظاتی پیش از مرگ ، به او گفته بوده که خواب عجیبی دیده و اگر بمیرد میتواند مجدد به دنیای غیر مادی و ادامهی خواب نیمه تمامش برسد. [درحالیکه مرحوم آمنه یعنی سیده ربابه سبز پیشخانی صیقلانی ، هیچگونه سابقهی بیماری روحی نداشته و در سلامت عقل و روان سیر میکرده ]
•ٌٌٌٍٍٍٍٍٍُُْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ•ًًًًٍٍٍٍُ شخص دوم_
~ 2__ شوهر آمنه . اقای سعید وارثان دیلمی_
ایشان ادعا میکنند که هیچ کم و کسری و مجادله و مشکلی در زندگیشان نبوده و آمنه خیلی هم از زندگی مشترکشان راضی بوده ، اما تمام مشکل از نیمه شب پیش ،از حادثه اغاز گشت. زیرا گویا نیمه شب آمنه او را بیدار کرده بود و خودش مشغول صحبت با موجودی خیالی بود . در پاسخ شوهرش که پرسیده با چه کسی حرف میزنی او پاسخ داده
امنه؛ با این آقای گربهای که روی دو تا پاهاش راه میره و بلده فارسی حرف بزنه.
سپس شوهرش پنداشته که او خواب میبیند و او را صدا زده . در ادامه نیز آمنه ادعای عجیبی را برای شوهرش بیان کرده که به دور از عقل سلیم است.
آمنه مدعی شده که ساعتها در یک جشن و پایکوبی بوده به همراه آن گربهی تمامن سیاه. گربهای که بروی دو پاه راه میرفته و با لهجهی عربی ، فارسی را حرف میزده از او خواسته که از دنیای مادی و زمینی دل بکند و یک روبان صورتی را در لحظه و مکان خروجش از دنیای نفسانی و فانی بعنوان یادگاری بیاویزد .
سوم_ سومین روایت که کمیمقبول تر و مستند تر است مربوط به تیم بررسی و تحقیق تشخیص هویت شهربانی و کمیتهی بررسی صحنه جرم در محله امین الضرب ، واقع در ابتدای حوزهی شالکوه ست. که سرهنگ سید فرزاد شفیعی کنارسری ریاست وقت کلانتری میگوید که آمنه ، عادت به دلنویسی داشته ، و این امر کمک بزرگی به جمع اوری مدارک و عدله برای یافتن حقیقت است . ایشان مبنای کار را طبق اظهارات مشابه اهالی کوچهی بهار و نوشتههای مکتوب فرد متوفی بنا نهادند. مرحومه آمنه در دفترهای به رنگ کاهی و شیرهای رنگ با خودکار مشکی روزمرگیهایش را دلنویس میکرد ، و در نوشتههایش از شش ماه اخیر تا کنون ، سه مورد حضور و برخورد با گربهی دو پا ایستاده و سیاه رنگ قید شده . ولی ماباقیه نوشتههایش گویای رضایت کامل وی از زندگیش و همسرش بوده . او هیچ نشانهای از مشکل اعصاب و روان نداشته . اما درون دفتری ، مربوط به دو ماه قبل ، بی مقدمه هفت مطلب کوتاه با شماره گزاری به ترتیب زمانی وجود دارد که لحظهی نوشتنش ، هنوز هیچکدام رخ نداده بود، ولی دست کم اکنون اولین موردش بوقوع پیوسته ...
توجه ¬:¬ جملات عینن قید شده ، اما فاقد رعایت دستور زبان فارسی ست . و گاه از جملات عربی استفاده شده . در حالی که آمنه هرگز عربی را تسلط نداشته.
او در این صفحه ی بی ربط اما مرموز نوشته:
.
_1. حریر روبان صورتی برافراشته در باد ، رودخانهی طغیانگر و سرکش ، دختری ، امانت زمینی اش را به رودخانهی زَر انداخت و روحش خیس سوی نور شتافت .
(چندی بعد با مرگش سبب تعبیر گزینه اول شد )
2_ دختر بچهای معصوم و یتیم بیگناه قربانی شد با ارزویی اشتباه. میمیرد ستارهی شهاب سنگ ارزویش را نشنید. قاتلش مرغ امین . همین .
(گمانه زنیها حاکی از شباهت کامل این گزینه با مرگ دختر بچهای در هفت سالگی و در همسایگی امنه است که با فاصلهی چند ماه پس از امنه بی دلیل شبانه فوت نمود ، نامش آیلین بود و مادرش میگفت کهانشب قبل خواب ،ایلین عبور شهاب سنگی را برای اولین بار در زندگیش در اسمان مشاهده میکند و با دستپاچگی تصمیم به آرزو کردن چیزی را گرفته ، اما از انجایی که کودک بوده و پیش از این نیز هیچ وقت ارزویی نکرده ، ارزویی فی البداعه میکند و میگوید؛ ارزوم اینه که برم پیش عزیزجونی ،چون خیلی وقته ندیدمش .__اما مادربزرگش بتازگی فوت نموده بود و ایلین از ماجرا بیخبر بود . او شب خوابید و هرگز بیدار نشد . حال طبق جملهی یادداشت شده توسط امنه ، مدعی ست که تصور مادر ایلین غلط است و تقصیر مرغ امین بوده که در لحظه گفتن ارزو از بالای سرش در پرواز بوده . طبق افسانهها اگر هنگام بیان کردن ارزویی صادقانه و پاک. مرغ امین ازانحوالی در حال پرواز باشد بواسطهی امین گفتن بی وقفه اش ان ارزو براورده خواهد شد . روایت غیر مستند و اثبات نشدهای از حضور پرندهای عجیبانمقطع در نزدیکی پل رودخانه زرجوب موجود است که شاهدان محلی همگی به یک شکل شمایل مشابه به هم مشاهدات خود را برای کارشناس محیط زیست گیلان نقل کرده اند کهانپرنده را در نوک تاج کاج بلند درون کوچهای بنام سهرابی دیده اند که نشسته بوده و بلندای دم عجیبانبه چندین متر میرسیده و ظاهری افسانهای داشته . )
3،__ پسرک نوجوان گنجشکها را از یاد میبرد گنجشکها هم لانه میخواهند او میمیرد قاتلش گنجشکها.
( گمانه زنیها حاکی از شباهت این گزینه با مرگ پسرکی بنام داوود در همسایگی امنع است که هفت سال بعد از مرگ آمنه بدلیل خفگی استشمام گاز منوکسید کربن فوت نمود و اتش نشانی مقصر را لانهی گنجشکی اعلام نمود که سبب مسدود شدن مسیر خروجی دودکش بخاری شده بوده)
4_ برای انتخابات جلسه را دست گرفته بود و از حیله دشمنی غایب در جلسه بیخبر به کیف قهوهای نگریست. همه جا انفجار گردو خاک ، بیشمار میمیرند. قاتلش کلاه صفت بود شاید ، او میگریزد به دیار غربت تا سی تقویم بعد میمیرد
(شاید پیشاپیش انفجار بمب در مجلس و مرگ مطهری را پیش بینی کرده بود که بعدها متهم درجهی اول بمب گذاری شخصی بنام کلاهی نامیده شد و در سال 1398 در اروپا ترور میشود )
5_ پسرکی ست اکنون جوان . اهل دریا ست.
او بهترین ورزشکار میشود ، او از بدو تولد یک قایقران ماهر زاده شده . پشت لبهایش سبز ، به دنبال توپ میدود در ساحل. او اما قایق ندارد . ده تقویم بعدسوار بر ارابهی آهنین ترمزش دیر میگیرد و او با کودکش از کالبد میروند سوی نور. هرگز نخواهند فهمید که چرا ترمزش خالی بود
(احتمال داره که حادثه فوت سیروس قایقران در تصادفی که بدلیل ایراد در سیستم ترمز خودرو بوده رو بشه با گذشت سالها ، به گزینه شماره پنج ربط داد )
6_،گربه گفت که یک مرد با گیتار بندهی خدا نامش میشود . او را همه میشناسند یکروز اما بیست تقویم بعد. او در جنوب است. نصر . برادر خانمش از زهر مصری استفاده تا هیچگاه نخاهند فهمید راز قتل
. (ناصر عبدالهی ، که توسط برادران همسرش بواسطه سم کمیاب و معروف سنتی که در مصر و یمن و اردن گاه یافت میشود مسموم شد زیرا بتازگی با یکی از هنرجویانش بنام مریم وارد رابطهی عاطفی شده بود)
((( اکنون بعد از سی و هشت سال
تمامیسینزده مورد رخ داده و از اپیزود دوم ، به شرح یکایکشان خواهیم رفت)) )
_ «({ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًًًًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُُُُُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُُّّّْْْ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍٍ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍ•ًًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًٍٍٍ}}»:ًًًًًًٌٌٍٍٍٍٍٍٍُُْْْْ-
<•>ًًًٌٍٍٍٍٍَُُُُّّّْْْ-:«({ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًًًًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُُُُُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُُّّّْْْ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍٍ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍ•ًًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًٍٍٍ}}»
پایان اپیزود یک . ش
از قصههای محلهی ضرب
داستانهای کوتاه حقیقی
بقلم شهروز براری صیقلانی
http://raiygan98roman.blogfa.com
http://shahroozseighalani.blogfa.com
-:«((ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًًًًٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُُِّْْْ;ًًًٌٍٍٍُْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُُّّّْْْ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍٍ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍ•ًًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًٍٍٍ}};ًًًًًًًٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُّْْْْ-ًًًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًٌٌٍٍٍْْْ•ًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍُُُِْْْْ»ًًًًٌٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُْْ*ًٌٌٍٍٍٍٍٍٍُِّْْ«ًًًًٌٍٍٍٍٍٍٍَُُُُّّّْْْ•ًًًًٌٌٍٍٍٍٍٍٍُُُُُِِ ًًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ-ًًًًٌٌٌٌٍٍٍٍٍَُِِّْْْْْْ;ًًٌٍٍٍْْ{{ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًًًًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُُُُُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُُّّّْْْ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُِّّّْْْ ًًٍٍٍٍٍٍٍُ)ًًًًًًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُِّّّْْْ)»:¬. نشر ققنوس
اپیکیشن کتابناک
وزارت ارشاد اسلامی.
ه