منوچهر پرواز بعد از پنج سال تحمل حبس در زندان لاکان رشت ، به روز ازادی خود میرسد و با تمام هم بندیهای خود خداحافظی میکند او نیز مانند هم سلولیها و هم بندیهایش به اتهام و جرم قاچاق مواد مخدر به زندان افتاده بود و تمام پنج سال را با ریاضت و سختیهای رایج درون زندان سپری کرده بود و برای آینده اش برنامههای جدیدی در حد ایدههای بلند پروازانه داشت که سبب روشن شدن نور امید کوچکی در ظلمات و سیاهیه مطلق دلش سو سوء بزند ،
منوچهر پرواز پنج سالش را گذراند و روز ازادیش مطلع شد که او جریمهی نقدی هم شده بوده و باید به خزانه واریز کند اما او که پنج سال را در حبس گذرانده بوده هیچ پس اندازی نداشت ، او را بردند و پس از تحمل مدت حبس به نزد اجرای احکام شعبهای که وی را پنج سال پیش محکوم نموده بود . و قاضی جدید شعبه از وی پرسید که آیا توان مالی اش را دارد تا جریمهی سنگین نقدی اش را پاریز کند؟
منوچهر پوزخندی زد و گفت؛ من اگر پول داشتم که دست به خلاف نمیزدم حاج اقا....
من اگه پولی داشتم ، پشتی داشتم ، سرمایه و ثروتی داشتم ، اگه ارث میراثی داشتم یا کسو کاره درست درمونی داشتم که هرگز قاچاق نمیکردم تا با جونم بازی کنم بخاطر انجام ب
کار خلاف قانون . تمام جوانی خودمو تاوانش رو بدم . شما چه توقعی داریداا!...
قاضی ؛ پس نداری؟ خب مثل ادم بگو ندارم. چرا سرتق بازی در میاری و. بد لحن جواب میدی ، کاری نکن بلایی سرت بیارم که مرغای اسمون به حالت مشکی بپوشن و زجه بزنن ، خب پس باید به میزان جریمه ات حبس بکشی ، یعنی در اصطلاح میشود ؛ جریمه ،بدل از حبس
منوچهر را به زندان بردند و او مدت بسیاری را مجدد در حبس بسر برد و در بهار سال 66 به اخرین روز حبس خود رسید و مجدد با دوستانش و هم بندیهایش خداحافظی نمود ، وسایل درون زندانش را که اعم از فلکس چای و بالش و شلوار گشاد کردی و یک عینک شکسته بود را به فرد کارگری که طی دوران حبس در اتاقش کارهایش را انجام میداد و خودش نیز زندانی بود و دوران حبسش را میگذراند بخشید . در اصطلاح رایج درون محیط زندان ، به چنین شخصی میگویند ؛ زحمتکش .
زحمتکش فردی ست که با هر دلیل و نیتی داوطلب انجام امور نظافت و شستشو و کارهای خدماتی یک اتاق در زندان باشد . معمولا به ازای چنین لطفی از سوی زحمتکش. ، باقیه زندانیان بنا بر قانون نانوشتهای خود را بدهکار مرام معرفت فرد زحمتکش میدانند و به او ترحم خاصی نشان میدهند . بطور کلی زحمتکشها افراد بی ادعا و ساکت و ارام تری هستند که از حاشیه فرار میکنند و تماما بفکر انجام امور اتاق هستند از طرفی نیز با این کار خود را مشغول میکنند تا بلکه مدت گذر دوران حبس را راحت تر و کم رنج تر بگذرانند .
زحمتکش وسایل را از منوچهر گرفت و گفت؛ اق منوچ ، من نگرانم.
منوچهر؛ من ازاد شدم . و از این خراب شده و چهار دیواری دارم خلاص بشم ، بعد چرا تو نگرانی؟
زحمتکش؛ اخه من دیشب خواب بدی دیدم ، خواب دیدم دست و پاهات قلف و زنجیر شده و مث فیلمهای خارجی توی یه صحرای خشک و بی ابو علفی و بهت یه پوتک دادند و باید صخرهها رو خورد کنی ، و لباس سفید با خطهای ابی پوشیدی و به پاهات وزنه وصل شده .
منوچهر خندید گفت. ؛ چی میگی؟ مگه خول شدی؟ این چرت و پرتها چیه که میگی ؟ نگران نباش حتما دیشب تب داشتی و خواب بد دیدی.
منوچهر پرواز اسمش خوانده شد و از همگی خداحافظی کرد و از بند و کلیدور اصلی بیرون امد و به زیر هشت رفت
. (زیر هشت؛ محوطهی کوچکی است که ما بین سالن اصلی زندان و قسمت اداری زندان قرار دارد و برای گذر ازاننیاز به دلیل موجه و یا مجوز خاص میباشد و معمولا کسی را به انجا فرا نمیخوانند مگر برای امر مهمی، همچون ازاد شدنش . گاه نیز برای تنبیه یک زندانی ، وی را در انجا و به میلههای افقی درب جانبی زیرهشت ، دستبند میزنند تا درس عبرتی برای باقی زندانیان باشد)
منوچهر به زیر هشت رفت و از نگهبانان و مدیر فرهنگی ، و پرسنل زندان خداحافظی نمود ، او لباسهایش را که پس از شش سال برایش تنگ شده بودند تحویل گرفت و هنگام پوشیدن پیراهنش ، نگاهش به نقطهی نامعلومیاز دیوار روبرو خیره مانده بود و غرق در افکاری مشوش از شنیدههایش گشته یود ، او به چیزهایی که زحمتکشش گفت میاندیشید و این نکته که طی سالها تجربهی هم اتاق بودنش با زحمتکش ، وی اعتقاد شدیدی به خوابهای او دارد ولی اینبار اما.... زحمتکشش خوابهای خوبی را ندیده برای او... و او دچار احساس دوگانهای است که متضاد یکدیگرند ، او سرگرم پوشین لباسش بود که بطور تصادفی سرآستین و زیر بغل لباسش پاره شده و صدای جر خوردنش سکوت درون افکارش را محو نمود .
منوچهر سبیلهایش را تاب داد و در ایینه دیواری نگاهی به خودش انداخت و دستی به خط مویش کشید از اخرین نگهبان و دربان نیز خداحافظی نمود و از زندان خارج شد، و از درب کشویی بزرگ زندان لاکان وارد هوای ازاد و فضای باز شد، اکنون اسمان سقف ابی رنگ لحظاتش بود و هیچ دیواری چهار سویش را تنگ و تار نکرده بود و هیچ درب فلزیای نیز راهش را سد نکرده بود .
البته او هنوز دویست متر تا فنس جدا کنندهی پارکینگ زندان از جادهی لاکانشهر رشت فاصله داشت . و عبور و مرور در محیط پارکینگ عمومیازاد بود و حتی رهگذران و افراد محلی نیز گاه از یک درب پارکینگ وارد و از سوی دیگرش خارج میشدند تا میانبری زده باشند ، در حاشیه جاده یک سری تاکسی زرد رنگ به صف ایستاده اند. و دلال ایستگاه لاکان به رشت ، برای سوار کردن مسافر فریاد میزند و میگوید؛ رشت یه نفر ، رشت یک نفر، بیا سوار شو حرکته ، فقط یه نفر. خانم رشت میای؟ اقا فقط یک نفر؟ شما رشت میای؟ یک نفر حرکت
منوچهر نگاهش به سه اتوبوس بنز قرمز رنگی میافتد که درون محوطهی وسیع و باز پارکینگ زندان کنار هم صف شده اند و شوفر نیز به لنگ مشغول تمیز کردنش است ولی رانندههایش همگی سرباز و چپیه به گردن هستند ، او چشمش به دادستان وقت شهر رشت میافتد که خداوردی نام داشت و بدلیل متمایز بودنش و کارهای بی نهایت عجیب و خاصی که در سالهای اخیر مرتکب شده بود همگان وی را به خوبی میشناختند ، منوچهر در لحظهای کوتاه با خداوردی چشم در چشم میشود و از نگاهه تیز و اخم و سکوت خداوردی ، کمیهول میشود و لبخندی زده و دستی به معنای سلام تکان میدهد تا عرض ادبی کرده باشد ، خدا وردی او را با حرکت دست ، فرا میخواند
منوچ با قدمهای لرزان و مضطرب. پیش میرود ، و با حالتی محترمانه و مودبانه با لحنی که نشانگر ندامت و پشیمانی و سرشکستگی باشد میگوید؛ سلام حاج اقا خداوردی ، من ازاد شدم . ببخش اگه زمانی خاطر شما رو ازرده کرده باشم طی دوران محکومیتم . من دیگه هرگز دست به خلاف نمیزنم ، اگه امری ندارید من مرخص بشم.
خداوردی با اخم به وی زول زده و میگوید؛ لش ببر
منوچ با نگاهی متعجب و رنجیده سرش را بالا میاورد و نگاه تندی به وی میدوزد و با حرص و غضب نفسی عمیق میکشد و اخم میکند و بر میگردد تا به سمت جاده اصلی برود ، چند قدم بیشتر نرفته که خداوردی میگوید ؛ واستا ، برگرد بیا اینجا ببینمت . کارت دارم نرو.
منوچهر باز میگردد و دیگر اثری از لبخند بر لبش نیست و با اخم به او زول زده
خداوردی؛ کجا میری؟
منوچهر پرواز؛ خانهی پدری ام در رشت
خداوردی ؛ کجای رشت هستش؟
منوچهر؛ سمت محلهی آفخراء
خداوردی؛ پس برو توی اتوبوس اولی بشین تا یه جایی برسونیمت.
منوچهر؛ مزاحم نمیشم، خودم میرم. شما به زحمت میافتید اخه
خداوردی؛ بهت میگم لش ببر توی اتوبوس
منوچهر لحظاتی بعد خودش را دستبند و پابند خورده درون اتوبوس همراه منتخبی از شرور ترین و مخوف ترین زندانیان زندانهای دیگر گیلان در میابد .
و مطلع میشود که قرار است بدترین و شنیع ترین جرایم و محکومان محبوص در زندانهای ایران را دستچین و روانهی جزیره کنند. اما او به چه اتهامیتوسط دادستان به دیگر اشرار و محکومان پیوسته بود؟ خودش نیز نمیدانست . چون که وی تازه برای لحظاتی کوتاه بود که ازاد گشته بود و هیچ جرم ، و یا عمل خلاف قانونی مرتکب نشده بود. چه برسد به انکه بخواهد بواسطهی جرم تحت پیگرد قانونی قرار گیرد و یا دستگیر شود و بازداشت و سپس روانهی دادگاه گردد . اوهاج واج مانده بود که این چه شوخی مسخره ایست که با وی میکنند.
از جانبی نیز میان صدها زندانی محکوم به حبس ابد و یا قاتلان جانی و بلفطره و یا اشرار بی عاطفه و حیوان صفتی که همگی خصلت ضعیف کشی دارند ،جراءت اعتراض کردن ندارد و صدایش در گلو خفه میشود ، او در میابد که. برای یکروز و یکشب است اتوبوس در حرکت است و بجای جزیره انها سمت کویر میروند ، و انگاه در میابد که پس بی شک جزیره مورد نظر در دریای خزر واقع نشده و حتما در دریای عمان و یا خلیج فارس واقع شده.
منوچهر سه سال را در جزیرهای ناشناخته که هیچ اسم و رسمیندارد و برای تلف کردن و کشته شدن مجرمان خاص استفاده میگردد سپری نمود ، و او از هجده زندانی بازماندهای بود که از سیصد و هفتاد محکومیطی سه نوبت در بهار 1366 ، و پاییز 1366 و اسفند 1366. بهانجزیره انتقال داده شده بودند .
خداوردی دادستان متفاوتانسالها که داستانهای باور نکردنیای پیرامونش نقل میشود و آوازه اش همچون خلخالی حاکم شرع دوره اول انقلاب بوده در نهایت چند سال بعد درون خودروی رنو خارج شهر قزوین. بیرون. کارگاه سنگ پاسازی ، با کلت کمری خودمشی نمود و جسدش پیدا شد .