پاییز است پاییز . ...
صدای جیغ ترمز خودرویی مست و سطح لغزنده خیابان و وقوع حادثهای تلخ . طفلکی چه جوان بود دخترک. بی شک ضربه مغزی شده . از انگشتان خالی اش و چهرهی محزون او پیداست که تنها و مجرد و غمگین بوده . طفلکی....
کمیقبل تر ، من و خلوت سوت و کور خانه ، و صدای زنگ درب و ورود مهمانی عزیز تر از جان و نورچشمیو تعبیر رویای محال. آری . خودش است. بهار. اما بعد از ۱۳ سال دوری ، به یکباره یاد من افتاده . عجیب است . عجیب. پس از شش سال دوستی از نوجوانی تا به دوران دانشجویی ، به یکباره رفت. و اکنون پس از سیزده تقویم بی خبر بازگشته . این خوب است یا که بد؟.. بهار از تقدیر که میرفت خندهای زیرکانه بر لب داشت و شانههای ظریفش را بالا انداخت و توجیه بدتر از گناهی آورده و مدعی شد که ؛ جدایی و بی وفایی ، زیر سر تقدیر است و بس. تقصیر خودش نیست. انگاه توصیهای جالب کرد و گفت؛ شهروز ، الکی اصرار نکن ، بگذار تقدیر مسیر خودش را برود . تقدیر که دست ما نیست. بسته به تصمیمات ما نیست. تقدیر از دست ما خارج و از مسیر مشترک سرنوشت جداست.
او تظاهر میکرد و ادعا که؛
تاثیر تاخیر در تصمیمات مان یا ترغیب به ترک رابطه و خلف وعده و تاکید به خیانت و جفای به عهد ، هیچ دخلی به اشتباهات و کردار و رفتارش ندارد
بلکه متهم اصلی این ماجرا ، پدیده و مفهومیپیچیدهای است که اصطلاحا انرا _تقدیر_ مینامیم . ،
پس متهم ردیف اول این ماجرا ؛ شخص متشخص به مشخصات متغیر و بی ثبات یعنی عامل نامرئی به نام ؛ تقدیر است و بس.
عامل انتزاعی و فلسفی که برآمده از مفاهیمی همچون : سرنوشت ، طالع ، و بخت است . خب کمیتا حدودی درک این ماجرا برای همگان سخت است.
لپ کلام ؛ در شرایط سخت و بحرانی بی هیچ دلیل و منطق و برهانی ، عهد شکست و زیر قول و قرارش زد و رفت. تقصیر را بر گردن تقدیر انداخت و اسوده خاطر رفت.
ولی اما....
ظاهرا تقدیر را نشناخته بود . زیرا تقدیر درس بزرگی در آستین نهفته داشت ، آتش پر سوز و گدازی زیر خاکستر سکوتش خفته داشت .
دخترک رفت و جملهی اخر پسرک در خاطرش نقش بست . همان جملهای که گفته بود ؛ برو ولی زمبن گرده عزیزم.
اری. زمین گرد بود. و تا بازگشت به همان نقطه و رویارویی انان با هم ، سیزده تقویم گذشت.
دخترک لشکری شکست خورده و دست از پا درازتر امده بود . اینبار اولین جملهای که گفت چنین بود؛ غلط کردم. عسل خوردم ببخش.
دیگر از غرورش خبری نبود . ظاهرا تقدیر کار خودش را کرده بود . و اینبار پسرک بود که تصمیم جدیدش را گرفته بود و گفت ؛ از اینکه بهم پیشنهاد ازدواج و زندگی مشترک میدهید خوشحالم و سبب خوشحالی و بسی جای افتخار است ، سعادت بزرگی ست که باقی مسیر زندگانی را همراه و همدم و همسر شما باشم . ولی متاسفانه قصد ازدواج ندارم. امید وارم خوشبخت بشوید.
دخترک باورش نمیشد. دنیایش سیاه شده بود چشمانش تار میدید. گویی صحنه را در خواب میدید.
دخترک حین عبور از عرض خیابان بود و در فکر فرو رفته بود ، که صدای جیغ ترمز خودرویی عجول و پر سرعت ، بند افکارش را پاره کرد و .....
تقصیر تقدیر بود؟ یا تاثیر تصمیم بود؟... هر چه بود پر تاثیر بود اما تقصیرکار نه....
بداهه نویسی اولین روز پاییز سال ۱۴۰۲ است بهار .