. وبلاگ شین #داستان نویسی خلاق #کلیک نمایید
من در زندگی معجزه دیده ام . اما یستگی دارد شما تصورتان از معجزه چه باشد ؟ من اولین بار در دو سالگی از طبقه چهارم اپارتمان سقوط کردم و بدون برداشتن حتی یک خراش زنده و سالم ماندم .البته دکهی سبزی فروشی مادر اقافریبرز که برویش آفتاده بودم خراب شده بود .
مثلا ابله گرفتم ، و فقط سه تا جوش زدم یاکه توی تصادف مهیبم ، بهار دنده عقب زد به من ، و من زنده موندم ، پرچم لعنتیم رو کوبیدم به سقف . شما گوشتون با منه دیگه!!...نه؟...
در شش سالگی با تفنگ کلت کمری دوست پدرم که پلیس بود به پای خودم شلیک کردم و گلوله از فاصلهی دو انگشت بزرگ پایم رد شد و در عوض چون طبقهی دوبلکس یک کلبهی چوبی ایستاده بودم گلوله در طبقه پایین به باسن اقا خلیل اصابت کرد و باقی قضایا
. من در کودکی مریض هم خیلی میشدم مادره کم سواد و عزیزم بجای دکتر ، مرا پیش رمال و جادو گر میبرد ، تا هفت سالگی از بس که کاغذهای دعا و سرکتاب و طلسم شکن و دعای رفع بی بختی را درون نعلبکی اب گرفته و داده بودند خورده بودم که به مرور در این زمینه متخصص و کارشناس تجربی شده بودم و از طعم اب درون نعلبکی میتوانستم بگویم کهاندعا را کدام رمال و یا جادوگر و یا فالگیر نوشته و دعا در چه زمینهای هست . خخخ
خب البته از سر تجربهی فشرده در سن کم. و تکرار مکررات یاد گرفته بودماناب نعلبکی که رنگش به ابی میزند. یقینن دعای رفع بی بختی ست. چون از بس که طولانی بود که پشت و روی کاغذ را پر از واژه و کلمه میکرد و خب جوهر در اب ولرم نعلبکی پخش میشد و. اب نعلبکی به رنگ جوهر در میامد .
خلاصه سر تان را درد نمیاورم. من تا به هفت سالگی. از بس جوهر خودکار و یا جوهر نبات خوشنویسی رمالها را نوشیده بودم که در هفت سالگی اگر توف میکردم ،توف من سبز یا ابی رنگ بود و هم کلاسیهایم مرا با مداد رنگی. اشتباه میگرفتند .
اول دبستان. کلاس ما شلوغ و تنگ بود بیش از پنجاه نفر بودیم . و اقای معلم به من توجه نمیکرد و هممسیر و همسایهی ما بود و قصد ازدواج با دختر ترشیدهی زهرا رختشور را داشت و جشن نامزدی اش. در راه بود ... من از درخچهها و نهالهای حاشیهی پیاده رو همیشه خوشم میامد و نگران بودم که نکند با ورود به مهرماه و پاییز انان زرد شوند ، ،من همیشه از نان سنگک بیشتر خوشم میامد تا نان لواش ....
اولین بیست را که گرفتم. چنان مست و مدهوشش شدم . که تمام مسیر بازگشت تا به خانه را دفتر املا را باز کرده و جلوی چشمانم گرفته و خیره به عدد بیست بودم که صدای ترمز ماشین و جیغ اسفالت از داغ دست ساییده شدن و اصطحکاک لاستیک یک کامیون دنیا را پیش چشمانم سیاه کرد .
رانندهی بیچاره بخاطر انکه مرا زیر نگذارد فرمان را سمت پیاده رو چرخانده بود و تعداد زیادی از همکلاسیهایم ا زیر گذاشته و از دکهی اقا فریبرز هم رد شده بود و انرا با خاک یکسان کرده بود سپس چند درختچه رو زیر کرده بود و وارد صف نانوایی سنگگ شده بود. اما من خوشحال بودم چون بیست گرفته بودم. ولی در اصل. زحمت را رانندهی کامیون کشیده بود و از فردای انروز. کلاسمان خلوت بود و در هر نیمکت سه نفره تنها یک نفر مینشستیم زیرا قاب عکس باقیه افراد غایب با نوار مشکی بالای تخت تابلو خورده بود. بعلاوه عکس اقای معلم در وسط شان .
و صف نانوایی نیز. هرگز شلوغ نبود زیرا مردم نان لواش را ترجیح میدادند تا زنده بمانند و دکه اقا فریبرز نیز تا مدتها همانگونه نقش بر زمین بود و اقا فریبرز که لحظهی سانحه بیرون درب دکه خم شده بود تا سر نوشابهای را بردارد تنها از ناحیه. باسن دچار شکستگی شده بود و شبهای زیادی را ناچار کنار مادر پیرش سرپا میخوابید و بعدها روز مزد میرفت و کارگری میکرد
چند هجلهی زیبا نیز در جای درخچههای شکسته شده گذارده بودند که عکسهای دوستان پدرم را نمیدانم چرا زده بودند ، و دیگری نیز عکس معلممان . هرگز نفهمیدم چرا معلممان غیبت طولانی کرد و اخرش معلم جدیدی امد که بعد از تعطیلی مدرسه هرگز پشت سرم راه نمیرفت . و کل محله و نیمیاز شهر را دور میزد تا هممسیرم نشود .
مدرسه مان سه طبقه بود و قدیمی، ناودان قطور و فلزی زنگار زدهای داشت به ارتفاع سه طبقه . ناودان زهوار در رفته بود اما با این جال بلطف بصتهای کج و شکستهای به دیوار تکیه زده بود . به ازای هر طبقه یک واصل و بست فلزی ناودان را به دیوار متصل و ثابت سرپا نگه داشته بود . من از همان کودکی به امور فنی و پیچ و مهره علاقه داشتم . زنگ تفریح معمولا ناظم مدرسه یک کت پاره و وصله پینهای تن میکرد ، که به لطف پدرم با عنوان تشکر از او که مرا اخراج نکرده بود بدلیل مشتی که به معلمم زده بودم یک کت و شلوار شیک و نو و مجلسی هدیه گرفته بود و برای اولین بار تن کرده بود ،انروز نیز من دیکته را بیست شده بودم ولی معلم دفتر دیکته را به من نمیداد تا خدای ناکرده باز حادثهی پیش تکرار نشود. او میگفت اگر از حوادث تجربه کسب نکنیم هرگز ادم نمیشویم و از طرفی نیز میترسید باز حادثه تکرار و کل کلاس منقرض شوند . به همین دلیل از بیست گرفتن من همگی ترس واهمه داشتند وانروز بارانی من کنار ناودان ایستاده بودم و به شیک بودن کت و شلوار ناظم خیره بودم و او فاصلهی بسیاری تا من داشت.
و من بی اراده پیچ بصت اخر ناودان فلزی را از دیوار کشیدم بیرون تا چک کنم که چرا فراش مدرسه بجای پیچ انرا میخ زده به دیوار ، من محو میخی بودم که از دیوار کشیده بودم بیرون و تازه فهمیده بودم کهانپیچ نیست. بلکه میخ است که ناودان به ارتفاع سه طبقه با جنس فلز و جداره قطورش سقوط کرد ومستقیم بر سر اقای ناظم خورد. من هم نگاهی به میخ درون دستم کردم و نگاهی به کت و شلوار خونی ناظم و صدای زنگ تفریح به منزلهی پایان بصدا در امد و من سر کلاس رفتم .
بیچاره خدا رحمتش کنند. با اهدای اعضایش بعد مرگ مغزی به افراد زیادی خیر و کمک رساند . هرگز نفهمیدم چرا ناودان سقوط کرد . ازانپس تعهد دادم که زنگهای تفریح به هیچ کدام از ناودانهای مدرسه نزدیک نشوم.
ثلث اول تمام نشده بود که مدرسه مان بیش از بیست دانش اموز به خاک سپرده بود و یک معلم و یک ناظم . که مدیر التماس به پدرم میکرد و میگفت؛ ، تو رو خدا این بچه بخواد اینجا پنج کلاس درس بخونه ما منقرض میشیم. . پس هر ثلث در یک مدرسهی جداگانه ثبت نام کنید تا امار کشته شدگان در حوادث بطور منصفانهای در کل شهر تقسیم بشه ، ما چه گناهی کردیم که توی منطقه شما هستیم ، همهی تاوان رو ما باید بدیم؟
من یکروز غمگین بخانه امدم و انروز نیز بیست گرفته بودم که پدرم گفتم ؛ بابا فلانی منو توی مدرسه زدش
پدرم گفت؛ از این به بعد هرکی یکی زدت تو باید دو تا بزنی .
گفتم اگه بزنم بد نمیشه؟ منو اخراج نمیکنن؟
گفت تو بزن من پشتتم .
فردایش درون کلاس با همان میخ به پهلوی دانش اموز جلویی میزدم که وی به معلم گفت . معلم نیز که ته کلاس ایستاده بود ،پیش امد و ارام از پشت سر یک قاپاسی در سرم زد
من نیز مامور . و معذور بودم که به تعهدات خود عمل کنم ، چون به پدر قول داده بودم ، پس برخواستم. و به ازای یک توسری که خورده بودم یک مشت به کمر معلم و یک مشت هم به جای حساسش زدم و گفتم. ببخشید اجازه ،پدرم گفته بود. ...
فردایش پدر در اتاق مدیر برایم شرح داد که منظورش هم کلاسیهایم بود ، و نه معلم و مدیر .
انروز پدر اسم خانم بهداشت را نگفت ، و فقط گفت که مدیر و معلم و دفتر دار و فراش را نباید بزنم. و چوب استاد به از مهر پدر.
و خانم بهداشت بخاطر انکه مداد کوچکی را زیر دانش اموز جلویی هنگام نشستن گذاشته بودم و او نیز به شدت اسیب دیده بود. و رو به شکم بروی برانکارت خوابیده بود مرا تنبیه نمود و این بار به ازای یک ضربه خط کش خانم بهداشت من یک لقد به او زدم . و پدرم فردا با هدیه و. گل و شیرینی برای دلجویی امد و اینبار نیز خاطر نشان کرد که
تا نباشد چوب تر ، فرمان نبرد گاو نر .....
شب چله که گذشت و من شمعهای تولدم را مجدد پس از پایان جشن از سطل زباله برداشتم تا به زیر تخت خواب بلند و چوبی ام ببرم و انجا را شبانه نورانی کنم. واقعا نمیدانم چرا تشک از زیر اتش گرفت و من نیز صدایش را در نیاوردم از ترس در عوض با فنجان تند تند از انسوی خانه اب از پارچ درون یخچال اب میاوردم تا کسی نفهمد و لو نروم ، به فنجان هشتم که رسیدم فهمیدم گویا لبوان بهتر است و اب بیشتری میگیرد ، اما پارچ اب خالی بود ، و من نیز یادم امد که شمع تولد را با یک فوت ساده خاموش کرده بودم پس سریع به اتاق باز گشتم و هر چه توانم بود فوت زدم اما بیشتر اتش جان گرفت. واقعا نمیفهمم چرا فوتهایم برخلاف جشن در شبانگاه تاثیر معکوس داشت ، اتش به بالش و از طرف دیگر نیز به پردهی اتاق که رسید خواهرم. انسوی اتاق از خواب به مهلکهی اتشسوزی رسید و گیج و گنگ و مبهم پرسید؛
داداشی یه بویی نمیاد برات؟ چرا همش فکر میکنم اینجا اتش سوزی داره میشه
و من نیز گفتم. بخواب بخواب داری خواب میبینی البته دود چنان غلیظ بود که غیر از شعلههای اتش هیچ دیده نمیشد . بگذریم. از دیماه که گذشتیم و خواهرم از سوانح سوختگی مرخص شد تصمیم گرفتم هیچ کار غلطی نکنم و مرا مثل دگمه پیراهن به پدرم دوختند تا دست گلی اب ندهم . همگی به پیک نیک و خارج شهر رفتیم و من حتی اجازهی خروج از ماشین را نداشتم. و حوصله ام سر رفت و با سوییچ و پدالها بازی کردم اما اینبار هیچ حادثهای رخ نداد و ماشین روشن نشد . و من دست گلی به اب ندادم ، بلکه فقط ادای رانندگی را در خیالاتم تمرین نمودم و پدرم سفارش کرده بود تا پدال ترمز را فشار ندهم و من تا میتوانستم از پدال گاز و کلاچ استفاده کردم چون ماسین خاموش و بی حرکت بود اما مشکل جای دیگری بود من نمیدانستم پدال ترمزی که پدرم گفت کدام یکی است و نادانسته تمام مدت مشغول فشار پدال ترمز بودم . و گویا ترمز و سیم فرسوده اش. به تار مویی وصل است و. حین شیطنتاننیز پاره شده ، شانس با ما یار بود که وقتی عزم بازگشت را گرفتیم و راه افتادیم هنوز در ساحل بودیم و غیر از یک دکهی ساحلی زیبا که برای اسکان مسافرین با چوب ساخته شده بود هیچ مانعی در روبرو نبود و پدرم که فهمید ترمز ندارد هول شد و گویی از تمام مسیر باز روبرو تنها دکه را هدف گرفته باشد و. دکه سریع اتش گرفت ولی خواهرم دیگر نسوخت . بلکه پس از حادثه پدرم از کش شلوارم بجای بند به دور گردنش و دستش استفاده نمود تا به بیمارستان برسد و دستش را اتل بگیرد . او هرگز کش شلوارم را پس نداد .
چندی بعد در جشن 22 بهمن بود که ناظم جدید و تازه از راه رسیدهی مدرسه برای انکه بتواند شرارتهای مرا کنترل کند با من از درب دوستی وارد شد و من تبدیل به دست راستش شده بودم و همراه او زنگ تفریح قدم میزدم و به. باقی بچهها فخر میفروختم ، زنگ دوم نمرات امتحان ریاضی اعلام شد و من متاسفانه باز بیست گرفتم و زنگ تفریح همه به صف شدند و اهنگای ایرانای مرزه پر گوهر ،ای خاکت سرچشمهی هنر ، دور از تو اندیشهی بدان ، پاینده مانی و جاوداااااان. ایی یی یی یی دشمن از تو ......
پخش میشد و یک مترسک پارچهای با لباس پرچم امریکا و یک کلاه قیفی بر سرش را بر یک چوب شبیه دسته بیل نصب کرده بودند و معلم پرورشی انرا درست کرده بود و خودش نیز که یک فرد بیش از حد متعصب و. خاص و غیر عادی بود با ریش بلند و پیشانی مهر خورده و چپیه و لباس روحانیت امد وسط حیاط ناظم جوان نیز پشت سرش. و صدای اهنگ 22 بهمن روز شکست دشمن با بلندترین حالت ممکن پخش میشد و من نیز در وسط مهلکه و دستیار ناظم در جایگاه سوم به صف شده بودم و دانش اموزان را به عقب هول میدادم معلم پرورشی مترسک را در اسمان و بالای سرش میچرخاند و فراش پیت نفت را اورد داد به من و یک فندک. ناظم برای انکه شیک و وسواسی بود پست نفت را دست نمیزد و. من با پست پر از نفت پشت سر معلم پرورشی. همراهی میکردمش و دور حیاط بزرگ مدرسه میدویدیم تا با مترسک زشت پرچم امریکا. پیروزی حق علیه باطل را. به عریان ترین حالت ممکن و بی ربط ترین شیوه و. غیر عقلانی ترین حرکات نمایش دهیم ، ناظم کتش را در اورد داد به من ، و من نیز از نفس افتاده بودم ، مترسک را لحظاتی بر روی زمین گذاردن و معلم پرورشی یک پیاله نفت برداشت و داد به من و زیر لب گفت ،؛ اقای مظهری (فراش) چرا اینقدر نفت اورده ، بهش گفته بودم یه پیاله بسه
سپس خودش پشتش را به من کرد و گفت بریز. و با دست به دانش اموزان گفت که عقب بایستند ،انلحظات من مانده بودم که چرا معلم پرورشی قصد خودکشی کرده؟ او برگشت و یپرسید ریختی ،؟
گفتم ببخشید بخدا
گفت ؛ چرا چرت و پرت میگی ، میگم ریختی روش
گفتم. اره خودتون خواستیدااا.
گفت. اره. ایراد نداره. فاصله بگیر.
من نیز پیت نفت را برداشتم و فاصله گرفتم
او فندک زد و مشتعل شد
زیرا وقتی که پشتش را به یک کودک هفت ساله کرده و میگوید پیالهی نفت را بریز
و کودک نمیریزد اما مجدد میگوید نترس بریز و پشتش را به او میکند. خبانبچه هم که اولین سال مدرسه و اولین جشن 22،بهمنش است که میبیند و توجیه نشده که قرار لاست مترسک را بسوزانیم.
واقعا مانده بوذم ک چه شعبده بازی عجیبی است و نفت را به پشتش ریخته بوودم
سپس وی دور حیاط بزرگ مدرسه میدوید و صدای اهنگ به قسمت ؛ جان من فدااااای خاااااک پاکه میهنم م م م رسیده بود و همگی شور حسینی گرفته بودیم و دست میزدیم و هورا میکشیدیم و من مترسک را بلند کردم و دسته بیل چوبی را بالا گرفتم تا مانند لحظاتی پیش ادای معلم پرورشی را در بیاورم و مترسک امریکا را به احتزاز و برافراشته و نمایان کنم ، چون صفها بر هم ریخته بود و قول قولهای شده ب د و مدرسهای با پانزده کلاس که هر کلاس پنجاه دانش اموز داشت (البته به غیر از کلاس ما ) بعبارتی هفتصد و سی دانش اموز قد و نیم قد در حیاط بزرگ مدرسه هورا میکشیدند جیغ میزدند. دست و پایکوبی و کنترل اوضاع از دست همه در رفته بود. و من زورم به کنترل دسته بیل سنگینی که بالای سر نگه داشته بودم و بر سرش مترسک دو متری با پرچم امریکا نصب بود نرسید و بجای انکه انرا در هوا بچرخانم ، او مرا بروی زمین میچرخاند و من پیچ خوردم و پیچ خوردم و شتاب گرفته و دسته بیل را بر سر معلم پرورشی زدم ، او به زمین خورد و با کمک ناظم. ابای خود را کند و در اورد و به زمین انداخت و برای انکه اتشش را خاموش کند شروع به لقد زدن کرد ، تا دقایقی پس از خاموش شدنش همچچنان دانش اموزان بهانلقد میزدند. و هورا میکشیدند و پیت نفت نیز حین هرج مرج و ازدحام به زمین افتاده و نفت را به زمین و دانش اموزان پاشیده بود و غلت زده بود و تا ته حیاط رفته بود. و ناظم برای انکه ختم به خیر کند مترسک را با ته ماندهی نفت اغشته کرد و کت خود را از دست من گرفت و تن کرد و فندک زد ، و کل دانش اموزان مجدد دچار تکرار مکررات شدند ولی اینبار ناظم میدوید و شعلهها زوانه میکشید. و بجای مترسک کت نفتی اقای ناظم مشتعل شده بود ،و. اتشی نیز خوشبختانه به مترسک گرفت و او نیز شروع به سوختن کرد و ما به رسم دفعه پیشانرا در اسمان چرخاندیم و بر سر ناظم زدیم تا متوقفش کردیم و شروع به لقد مال کردنش کرذیم .
من واقعا نمیفهمیدم چرا ب مناسبت 22 بهمن. افراد و پرسنل و معلم پرورشی باید چنین از خودگذشتگیای بکند و برای سرگرم کردن دانش اموزان خودش را از ناحیهی پشت و باسن بسوزاند و مشتعل به دور حیاط بدود و ما هورا بکشیم ، واقعا چه معنایی دارد ، ؟
... انروز به خانهرفتم و برای پدرم تعریف کردم ولی باور نکرد و گفت که پسرم تب کرذی داری. هزیان میگی.
بعد کمیتفکر و با تاخیر. پدرم با چهرهای متفکر و نگاهی عمیق روی به من پرسید؛ پسرم معلم پرورشی گفتش که نفت رو بریز روش ، تو کجا ریختی نفت رو؟
گفتم؛ معلم پرورشی پیاله رو داد به من. خودش خم شد و پشتش به من بود و گفت نفت رو بریز . نترس بریز روش.
خب منم ریختم دیگه ....
پدرم گفت ؛ احیانن نفت رو روی مترسک نریختی که ؟
گفتم. نه.
پدرم گفت روی به مادرم کع؛ فری ،بدبخت شدیم....
در جلسهی دادگاه. روحانیت. به اتهام توهین به عبا و عمعمهی روحانی یعنی معلم پرورشی و لقد مال کردنش. همه شهادت دادند که اولین لقد را اقای ناظم زده بود
وانبیچاره نیز گفت؛ اقای قاضی من واسه خاموش کردن اتش لقد زدم .
معلم پرورشی نیز حضور نداشت در جلسه دادگاه ، چون هنوز در قسمت سوانح و سوختگی بیمارستان پورسینا بروی تخت و بروی شکم خوابیده بود تا دوران نقاهت و سوختگیش اتمام شود. او همیشه سرپا ماند ، و نمیتوانست بنشیند ، هرگز نفهمیدم که چرا باسن خودش را اتش زد تا ما را شاد کند . چه عجیب ب ب ب
من به تعطیلات عید رسیدم ه
عید فرا سید و دست و پاهای همکلاسیهایم که بواسطهی هول دادنشان بروی یخ در بارش برف طی اواخر بهمن ماه شکسته و گچ کاری شده بود از اتل باز شد . .
و ....
ادامه دارد .....
اپیزود بعد میخوانیم؛ برقکاری غیر حرفهای توسط من و شوق نصب یک لامپ کوچک در فضای زیر تخت خواب قدیمیمادربزرگ و اتصال سیم لخت به بدنهی فلزی تخت و. مادر بزرگ و لرزشهای بندری. و دست و سوق و هورا و تشویقهای ما بخاطر رقصیدنش
برداشتن اجر از زیر چرخ ژیان اقای دفتردار و منظرهی سقوط ژیان در رودخانهی زرجوب
و زدن دگمه پنکه سقفی خراب کلاس و سرهای شکسته
و کوبیدن میخ درست یک وجب بالای پریز برق و.....
و بیشتر....
نویسنده متن فی البداعه نویسی شین خودکار ابی
یه پاراگراف از قسمت سیر صعودی پیرنگ رمان براتون گذاشتم که قبل از لکهی انار بر دامن باکرهی مهربانو هست و یک پاراگراف هم از بعد کنش و نقطه اوج ، و سپس قسمت فرجام پیرنگ رمان مهربانو رو براتون انتخاب کردم. نویسندهی اثر هم من نیستم بلکه واسه اثر شین براری هستش. و واسه نشر چشمه بود)
صفحه 277 پاراگراف اول
یکروز معمولی، کمرنگ و غمناک زیر آسمانی ابری آغازگشته بود ٫؛٬ چنان غمیبر وجود پسرکی غزلفروش ،تار تنیده بود که گویی دلش شیشه و دستانِ روزگار سنگ گردیدهبود ٫؛٬ آسمانِ شهر، همچون دریایــی بیرحم، خشمگین و غضبناک گردیده بود، ٫؛٬ چرخش ایام ، در هجوم ابرهای تیره و لجباز ، به شهر خیس و خستهی رشت ، خیره گشته بود ٫؛٬ از فرط بارش باران ، رودخانهی زَر ، لبالب لبریز از آب گشته بود ،و طغیان کرده بود ٫؛٬ باد سرکش وحشیانه ابرها را سوی محلهی ضرب برده بود ، و بیوقفه موجموج بَر تَغنِ لُختِ باغِ هلو باران باریده بود ٫؛٬انتهای باغ هلو، مهربانو در کنجِ غمناک اتاقش ، به زیرِ سقفی کج ، خوابیده بود ٫؛٬ رگبار بارانی تند و شدید همچون شلاق بر شاخسار بیبرگ باغ ، تازیانه کوبانده بود ٫؛٬ سقفِ پیر و فرسودهی اتاق زیر شلاقِ بیرحمِ باران و باد ، نالهاش را همچون فریاد و آه در چهار کُنجِ باغ پیچانده بود ٫؛٬ پسرک در فرار از روزمرگیهای کِسالَتوارِ زمانه ،سوار بر کفشهایش ، سوی باغِ هلو ، نزد یارش روانه میشود ٫؛٬ هرغروب راس ساعت شش ، نوشیدن یک فنجان چای داغ ،برای قراری مخفیانه و عاشقانه ، تَه خلوتِ باغ، بهانه میشود ٫؛٬ پسرک وارد باغ میشود ٫؛٬ باغ بشکل شَرمآوری لخت و عریان است ٫؛٬ پسرک به موههای بلندِ مهربانو میاندیشد ، که از شبهای سیاهِ خزان بلندتر است ٫؛٬ مسیر سنگفرش از دلِ زرد باغ ، اورا تا به آغوش ِگرمِ یار همراهی میکند ٫؛٬ افکاری مخشوش بر روانِ پسرک سنگینی میکند ٫؛٬ نجوای ِ مرموز ِ مرغِ حَق باغ را پُر از حسی اندوهناک و به رنگِ غمگینی میکند ٫؛٬ باد برگ زرد خشکی را از روبروی قدمهایش ، جارو میکند ، ٫؛٬ , پسرک باز به این نتسجه میرسد که در باغِ زرد ، هوا سردتر از پیچ و خمهای محلهی ضرب است ٫؛٬ پسرک کفشهایش را وسواسگونه پشت صندوقچهی پیر و کهنه ، پنهان میکند ٫؛٬ مهربانو از خواب ، به آغوشِ یار پُل میزند ٫؛٬ پسرک از شرم و حَیا به قابِ چوبی پنجره زُل میزند ٫؛٬ سکوتی مبهم وارد اتاق میشود ، افکار مجهول و مخشوش در فضا جاری میشود ٫؛٬ ناگهان صدای مهیبِ رعد و برق ، دلِ آسمونو کَند ، بعدشم بارون و بوی ِ خاک و نم ،٫؛٬ نوای محزون نِی ، متن خیسه باغ و غم ،؛، چشمک زرد رنگه لامپه صد ، نگاهها هر دو میچسبد به سقف ،؛، سوسوی لرزانِ نور ، تعبیرِ نظرهای نزدیکو دور ، اثر سَقه سیاه چشمانه شور .
تپشهای قلب هر دو درگیر افکاری مبهم و مجهول ، با نگاهشان در هم آمیخته از رمز و راز ، دخترک بی حیا مرموز و غرق عشوه ناز ، پسرک محفوظ بحیا و مجذوب آهنگ و ساز ، بانو نگاه پر کرشمه ، همچون چشمه جاری و برقرار ، پسرک تشنه لب بیقرار در فکر فرار . بانو همچون گرگی در تن پوش دوست ، بچشمش پسرک صید راحت و خودش صیاد خوب .
آنگه نقل عاشقانههای دو قو ، و بعد فرق هجرتِ دو پرستو از شرق دور با خلقت شیطان از آتش ، بی قلب و شریان خون. ناگه قطع جریان برق ، هجوم سیاهی بعد از مرگِ نور . ....
سیاهی و سکوت
بانو کورمال کورمال پیش رفت تا به پای مرطوب دیوار
آنگاه برخواست تا دستش به طاقچه رسید ، گفت که ؛ از رفتن برق گردیده بیزار ، چیزی بگو ، نمان بیکار
اما برخواست صدایی مرموز و مبهم از سوی دیگری ناگاه
دستش رسید به
مکعب مستطیل کوچک از جنس کاغذ همان قوطی کبریت
سایش گوگرد بر متن ضبر قوطی
جعبه کبریت و دیوار مرطوب و نم
کمیتاخیر ، تا زایش آتش کوچک و لرزان شمع
وصلت آتش و موم شمع و خلق شعله با نور کم .
ظهور سایههای مشکوک بر دیواره غم
ریزش بی وقفهی موم بر قامت شمع همچون اشک
جای خالیه پسرک و رد پای چای بروی فرش ......
ادامه دارد....
اپیزود بعد میخوانیم..
//اما کمیبعد در میابد که پسرک غزلفروش یعنی شهریار نرفته ، و هرآنچه که در آن شب سیه گذشت ، زمینه ساز آغاز مصائب بسیار شد.
و در پی آن کنش و نقطهی اوج داستان ، در باقی ماجرا پیامدها و واکنشهای پیش بینی نشدهی تلخ و شیرینی نهفته است )
بقلم شین براری
نشر چشمه
صفحه 381 پاراگراف اول از فصل اخر (جنون_مرگ)
__مهربانو ، در امتداد شومترین و کینهجویانهترین اقدام زندگیش حرکت کرد و طبق نقشهای از پیش تعیین شده ، کپسولهای قرص شب پدرش را باز و خالی نمود، درونش را با پودر خاکستری رنگی با احتیاط پُر نمود و کنار لیوان آب گذاشت. اسپرهی تنفس پدرش را کاملا خالی نمود. گوشهی شلنگ گاز بخاری را با ظرافت شکافت، قرصهای خواب را کوباند و در فلکس کوچک چای ریخت....
®_ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ پیر ﺩﺧﺘﺮ باغ ’مهری‘ ﺍز ندامتگاه افکارش آزاد گشت و چادر حریرش را از بند ایوان ، برسر کشید ، کفشهای سفید طبی اش را پا کرد ، گربهاش را برداشت و بغل گرفت ، به آرامیو مخفیانه از بین ستونهای بلند ، درختان توسکا درآمد ، به نیمهی باغ رسید ، ایستاد به پشت سرش نگاهی کرد ، چشمش به خانهی چوبی و پنجرهی بالایی ، که اتاق پدرش بود افتاد ، تمام وجودش لبریز از حس کینه و انتقام جویی شد ، به راهش ادامه داد تاکه به نیمکت گرد سنگی ، رسید ، از خودش پرسید ؛آیا باز گذرم به این نیمکت خواهد افتاد؟ _غیر از یک مشت خاطرهی تلخ و شیرین چیز دیگری در آنجا یافت نمیشد، تمامشان را پشت سر ، جا نهاد ، تا شاید سبک بال تر از آنجا برود. به ابتدای باغ رسید ، صدای چرخ خیاطی شهلا بلنده بگوش میرسید ، صداهای ممتدی که به گوشش آشنا میآمدند. آپوچیجانه را نگاه کرد ، و به روی ایوان شهلا خانم گذاشت . سپس چشمش به نیمکت چوبی بروی ایوان افتاد ، طبق معمول برویش دفترچهای مشکی و سالخورده بود که معمولا شهلابلنده ، اندازه و میزان سایز لباس مشتریان خود و حساب کتابهایش را مینوشت. خودکار آبی و جوهر دادهی همیشگی نیز با یک نخ به میز متصل بود ، مهری به آرامیدستش را دراز کرد و دفترچه را برداشت ، اما نخ کوتاهتر از آن بود که به بتواند از آن فاصله چیزی نوشت ، تکه صابون مخصوص علامتگذاری خیاطی نیز لای دفترچه بود ، در نهایت او با تکه صابون بروی دیوار قهوهای و رنگ رفتهی ایوان نوشت: «قالیچهی بروی ایوانم برای تو، مواظب گربه ام باش.» _سپس با قدمهای یک اندازه و پیوستهی خود از باغ توسکا ﺩﺭﺁﻣﺪ . مهری ﻣﻨﮓ ﻭ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﭘﯿﺶ ﺭﻭﯾﺶ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. به صدای چشمه توجه کرد، گویی صدایش را تاکنون اینچنین رسا و واضح نشنیده بود. چند قدم بالاتر ، درخت بید بزرگ ، به پیشوازش نیامد ، زیرا نَفسِ وجودش به پابرجا ماندن و ثابت قدمیبود. مهری در دلش گفت ؛ من بچه بودم این بید گنده اینجا بود و بهم متلک میگفت، حالا که دارم پیر میشم ، باز همونجا مثل بُز ، زُل زده بهم، ®سپس به یکباره و بیمقدمه شروع به فریاد زدن و عربده کشیدن نمود ، با تمام وجود پرخاش میکرد و میگفت؛ چیـه؟!.. هــــان؟.. به چی مث بُز زُل زدی ؟ خیال کردی که خرسم ، کدخدا میشه؟ نه نخیر کور خوندی . این همه آزارم دادی بس نیست؟ خب آخرش چی؟ چی بهت رسید؟ همیشه دلمو شکوندی بس نیس؟ خب چی میگی اصلا چی میخوای از جونم؟ عمرم رو پوچ کردی با تحقیر و تنبیههات ، بهت جایزه دادن؟ یا مدال پدالِ افتخار یا ابتکار در تربیت تک فرزند؟ باشه تو خوب. تو حاجی . تو پدر. تو آقا . تو سرور . تو سالار. بس نیست اینا؟ کوری؟ نمیبینی دارم پیر میشم؟ نمیبینی موهام سفید شده؟ پس چرا نمیمیری تا من یتیم در یتیم بشم .ها؟ چیه؟ عشقم خودشو کشت. از دست من. از دست تو. از دست ما. میتونی زندهاش کنی؟ یکم سعی کن ، زور بزن یه آیهای ، سورهای ، پیغمبری ، معجزهای!....ها!،،، هیچی توی دست و بالت نداری تا خون ریخته شده رو جمع کنه؟.. تو که یه عمر سنگ دین و پیغمبر رو به سینهی بیرحمت زدی ، تو که منو جلوی دوستام واسه یه خال شفیده مویِ سرم کتک زدی، تو که گفتی دیفلوم رشتهی انسانی واسه کافراست، رشته طبیعی واسه جندههاست، تو که گفتی اگه هدبند و مقنعه و مانتو رو همراه چادرم نذارم توی راه مدرسه میسپاری بهم گوجه پرت کنن، تویی که فهمیدی یه واگمن زپرتی دوزاری قرض گرفتم از همکلاسیم، وسط مدرسه ، چک زدی در گوشم واگمن رو وسط مدرسه شکستی، تویی که فهمیدی رادیو جیبیم غیر از موج «آ إم» موج «اِفاِم» هم میگیره با تخته پارس اونقدر زدی منو تا دو سال فلج بی حرکت خونه نشینم کردی ، تویی که بعد دوسال یه عصا واسم نگرفتی ، تویی که رفتی به شهلا بلنده گفتی منو میخای بزاری معلولین ، تویی که از خوشیم ناخوش شدی، تویی که توی سینه قلب نداشتی ، واسه چی پس با مامان من عروسی شدی؟ اونم که دق دادی کشتی بردی سینهی قبرستون گذاشتی، خیالت راحت شدش؟.. حتما میپرسی چرا داد میزنم؟.. واسه درخت دارم چرا فریاد میزنم؟ من دیگه اون رهگذر مودب همیشگی نیستم. اصلا هیچ وقتم نبودم ، همیش پای درخت بید میرسیدم زیر لب فحش ناموس میکشیدم. میدونی چرا؟
چون دقیقا زیر همین درخت ایکبیری بود که بابام جلوی همهی دوستام لباسام رو جر داد و منو به باد کتک گرفت ، زیر همین درخت بی غیرت و بیمیوه بود که کتابهامو ریخت آتیش زد ، آره همین درخت دیوث و بیریشه بود که تمام زندگیمو به خاک و خون کشید ، راست واستاد نگاه کرد هربار برگاش میلرزید چون که توی دلش داشت بهم میخندید . دم غروبی منم براش یه دبه اسید سوقات اوردم. تا قطرهی اخرش ریختم به پاش. نوش جونش. بره جایی که غم نباشه.
خدایاا بخاطر اینکه به عشقم برسم ، مجبور شدم ، دروغ بگم.... آره. متاسفم ، من دروغ گفتم بهش. اما!.. اما فقط واسه اینکه ، زودتر بیاد خواستگاریم. همیـــن بخدا. ولی... ولی نمیدونم چرا ، اون دیوونه خودشو کُشت. آره خودشو کُشت. به همین آسونی. ببین دارم راست میگما... جدی جدی خودشو کُشت. حالا من میگم ، که باید چیکار کرد؟.. یعنی من الان باید چیکار کنم؟.. میدونی چیـــه؟ آخه من باید ببینمش. حتما باید ببینمش . اصلا اگه نرم پیشش نامردیه. اون بهم احتیاج داره روی کمکم حساب کرده. هــا؟.. چه کمکی؟ .. نمیدونم خب!.. ولی اون... حتما غمگینه ، پس وجودم کنارش ، بهش آرامش خاطر میده و میتونم باز براش فیالبداعه مث قبلا از خودم ، از باغ ، حرفای خوب خوب بزنم ، اون بی من میمیره.. ٬٫چی چی دارم میگم!. اون که خودش یکبار الانش مُرده. دیگه نمیشه که باز یه بار دیگه بمیره. ®(مهربانو که از شدت غم و هجوم فکر و خیال ، روانش پاک گشته ، همچون یک دیوانهی خیابانی و با درصد دیوانگی بالا ، بلند بلند با درخت بید ، کنار گذر ، حرف میزند. چادرش را رها کرده و به دستان باد سپرده، چادرش به آنسوی گذر و سمت درب باغ ، کشیده شده.) مهربانو با صدای بلند و حرکات شدید دست ، خطاب به شخصی خیالی ، و یا موجودی خیالی ، درحال جر و بحث است، گاه پدرش را در شمایل آن موجود نامرئی میبیند و گاه باز به درخت پیر بید دشنام میدهد؛ _مهربانو♪؛ چیه ؟ خاک تو سرت . با اون قد و هیکلت ، صبح تا شب ،
خ کنار خیابون مثل لات و لوتای بی سرو پا ، واستادی ، و تکیه زدی به دیوار . خجالت نمیکشی ، درختهی بی حیا؟.. چون قدت بلنده ، پس باید توی خونهی مردم رو دید بزنی؟ حالا خوب شد خدا تو رو بید خلق کرد. اگه توسکا بودی ، دیگه چی میشد؟.. خجالت اوره با این قد و هیکل ، به هر بادی شروع به لرزیدن میکنی. همین روزاست که با اره موتوری قطعش کنن و تیر چراغ بجایش نصب کنن. حیف به خاطراتمون هم رحم نمیکنند ، آشغالا.. ®مهربانو رودرروی درخت بید، درآنسوی گذر مینشیند، نسیمیسرد در موج موههایش میپیچد، زلفش در هوا تاب میخورد، او انگار تمام قصههای پیشین را وارونه کرده و سنّت شکن رسوم و روال معمول گشته. زیرا اینبار او همچون لیلی زمانه گشته که سر به جنون گذارده ، و از داغ عشق شهریار ، مجنونوار در سراشیبی رسوایی و شیدایی نهاده. مهربانو که روسری و چادر از سرش افتاده ، و بیخبر از نگاه متعجب رهگذری آشناست، در غم فرو میریزد، و دچار فروپاشی روانی میشود، او که پیش از اینها نیز، مستعد دیوانگی بود، زیربار شدید روحی و روانی، تعادل و سلامت عقلیش را از دست میدهد، بی مقدمه خندهای قهقهکنان میکند، بلندترین خندهایست، که او در تمام عمرش سرداده. خندهای آنقدر بلند که حتی خندههای شهلا بلنده مقابلش رنگ میبازد. او زیر لب شروع به خواندن ترانهای میکند و در مسیر دور و دورتر میشود
♪: دلآرومم دراین کوچهگذر کرد، نسیم کاکلش مارا خبر کرد. نسیم کاکلش جونی به من داد، لب خندونش از دینم بدرکرد. فلک دیدی که شهریارم باجانم چها کرد، غمعالم نصیب جون ماکرد. غمعالم همه ریگِ بیابون٫ فلک برچیدو در،دامون ماکرد. شهریار دیدیکه سردار غمم کرد، مرا بیخانمون و همدمم کرد. یارم شاعر شدش ،شعری ز غم نوشت و داد بدستم، که سرگردون بدور عالمم کرد...
مهربانو سمت جادهی مطروکهای قدم زنان و شعر خوانان پیش میرفت ، و گاه میخندید ، میگریست ، با خودش دست به یقه میشد ، و پیش میرفت ، دود غلیظی درون محلهی ضرب برخواسته بود ، و بچه گربهای پشت درخت پیر بید معصومانه کِس کرده بود ، و از ترس میلرزید ....
سالهای سال گذشته و من شین ، پسرکی از پستوی شهر خیس هستم ، بتازگی با خانم میانسالی که درون اتاق کوچک و متروکهی انتهای بن بست به تنهایی زندگی میکند با من همکلام شد ، و هربار که ظرف غذاهایی را که برایش برده ام را با شرمندگی و غمیمحزون کننده باز میگرداند کمیرو به دیوار بن بست حرف میزند و در حد چند جمله از روزگار قدیم و سرنوشتش روایت میکند و سپس نگاه بی روح و افسرده اش را از نقطهای نامعلوم در دوردست میرباید و سرش را پایین میاندازد میرود.
خاتون ک همسایهی قدیمیماست میگفت؛
اسم این زنی ک توی خونهی متروکه و خراب میخوابد مهربانو ست و سالها پیش از شهر اردکان به رشت به این دیار خیس آمده و از عدهای شنیده که او پابرهنه شیدا همچون عاشقی هجران تمام مسافت 120 کیلومتری را طی زمانی نامعلوم پیموده ،
و بی هیچ هدف یا مقصد و مقصودی در این محله از رمق افتاده و مدتی زیر یک درخت بیهوش و بی روسری افتاده
من نیز تا جایی در توانم بود برایش واژه چینی کردم ، تا داستانش را برایش مکتوب کنم .
_نیست که نیست . یعنی رفته؟ شاید طعمه شعلههای سرکشدشده !.. شایدم سوخته؟ پس از خاموش شدن آتش به ماموران اتش نشانی گفتم ک در این مخروبه شخصی زندگی میکرده .....
تقدیم به یار بی وفا و دروغگو
که فقط بلد بود توی رفاقت ،تند و اتشین بره
هرگز یاد نگرفت که ؛ رهرو آن است آهسته و پیوسته رود
نه انکه ، تند و گاهی خسته رود
تقدیم به بهاری که یادمه طی جلسه ده دقیقهای من با وزیر سابق بهداشت ، حدود 35 باز پیوسته بهم زنگ زده بود ، در حالیکه اگاه بود در جلسهی مهمیهستم و در کل هیچ حرفی هم برای ابراز و گفتن نداشت . در عوض الان روزهای متمادی هست که منو از یاد برده و فکر میکنه خبر ندارم ... اون حتی در بدترین شرایط روحی روانی جسمانی و غیره منو تنها گذاشت در حالیکه خودش اصرار به ادامهی معاشرت داشت از ابتدا .
من از همون ابتداش فهمیده بودم که نقشهی بد طینتانه و بد دلانه اش این بود که رابطه رو حفظ کنه تا در یک موقعیت برتر که قرار گرفت یهو بی مقدمه بکشه بیرون از معاشرت تا بدین ترتیب بازم خودش باشه که منو ول کرده باشه .
منم الان ناچار کلی هزینه کردم تا همین روزهای زمستانی. یه حادثهی بد پیش بیاد و حق به حق دار برسه.
همیشه برام عجیب و منزجر کننده ست که چطور بعضیا حاضرن بخاطر چند میلیون پول ، اسید بپاشن روی صورت یک دختر بیگناه و معصوم.
واقعا که باید اسیدپاشی را چنان مجازات سختی در نظر گرففته بشه که هیچ عوضی و عقدهای جرات چنین کاری رو نکنه .
الهی امین .
در آنسوی محلهی ضرب ، درون باغ درختان هلو، هاجر پابرچین ، و با احتیاط ، از بین شاخههای شکسته و به زمین افتاده راه خود را باز میکند و چستو چابک به ابتدای ورودیِ باغ میرسد ، او قصد رفتن به صف نانوایی را دارد٬ اما در این چندصباح هرگز به هدفش از خرید نان نیاندیشیده. زیرا او در نهایت امر تنها میتواند عطر نان را استشمام کند. . اما چون هنوز در شوک و اضطراب حوادث شب گذشته سیر میکند ، یادش رفته تا کلیدها را با خودش ببرد. او چون تازه وارد است ، هنوز سرگرم کنجکاوی و وارسی کردن و همچنان گاهی ارتکاب اشتباهات کوچکـ است. خانم دیبا از پشت پنجرهی قدی ، درون اتاق کم نور و افسرده اش ایستاده و نگاهش از خط تقارن باغ ، در امتداد مسیر باریک بین امتداد درختان هلو ، به سوی دستپاچگیه هاجر دوخته شده. دقایقی طول میکشد تا از کلنجار رفتن با درب ورودی باغ خسته شود و دست بردارد . زیراهاجر یادش رفته که شب قبل ، خودش بوده که درب باغ را ابتدای بارش باران ، قفل کرده . خانم دیبا در افکارش به نظارهی حرکآتهاجر نشسته. و از دورترین نقطهی ممکن ، شخصیت و رفتارهاجر را بررسی میکند و بنابر تجربه ، دریافته کههاجر مثل خدمتکاران قبل نیست . زیرا پس از چندی ، از خود زخمیبه یادگار میگذاشتند و همراه یک شی گرانبها و زینتی به یکباره ناپدید میشدند . برخلاف تمام گزینههای پیشین،هاجر چابلوسی نمیکند، کم حرف میزند ، و محفوظ به حیاست./
_داوود که در تَب شدیدی میسوخت ،شب را به صبح رسانده ، نیلیا هم در خواب ، گویا با زنی که موههای بافته داشته و جیغ زنان از چاه خارج گردیده بوده ملاقاتی داشته ، او برای مادربزرگش نقل میکند که: _من رفتم سر دهانهی چاه ، بعد متوجه شدم که تمام لباسام سفیده سفید و یک تکه هستن و یجور زشتی به دور تا دورم پیچیده شدن ، بعد سرم رو کردم سمت عمق چاه، فریاد زدم کی اونجاست ؟.. بعد یعو یه خانمه وحشت انگیز جیــغ کشــــید کشید کشیــــد تا رسید بالای چاه ، و ازم پرسید که ؛ خانم خوشگله... بگو ببینم من جیغ کشیدم پس چرا نترسیدی؟ بعدش من گفتم کی؟ من؟ چرا باید بترسم؟ اون که دو طرف موههاش رو بافته بود کمینیگام کرد پرسید؛ مگه امشب چهارشنبه سوریِ ؟..
گفتم نه. بهم گفت پس مگه بیکاری یا که مرض داری که منو احضار کردی! بعدش گفت؛ سه تا درخواست و یا آرزوتو بگو تا برآورده کنم.
مادربزرگ: خب تو چی گفتی نیلی جان؟ ازش چه درخواستی کردی؟
نیلی؛ هیچی
مادربزرک؛ چی؟ هیچی؟ چراآخه؟..
نیلی؛ به چند دلیل موجه و مشخص، اول اینکه اون فقط چهارشنبه سوری اجازه داره بیاد و ادای غول چراغ جادو رو در بیاره و داشت الکی پُز میداد ، دوم که بندهی خدااا انگاری از دیدنِِ روبانِ صورتی رنگی که باهاش موههام رو بسته بودم من ، خیلی ترسیده بود. ازم پرسید که چرا اومدم سروقتش؟
طفلکی خیال میکرد اومدم که... اومدم که... اومدم تا جونشو بگیرم ازش. سوما هم٬٫٬٫٬٫ آخرین باری که توی زندگیم آرزو کردم ، لحظهی دیدن شهاب سنگ بود ، و از اون به بعد مادرم رو توی اون زندگی جا گذاشتم و اومدم پیش شما. حالا ترسیدم اگه اینبارم آرزو کنم ، یهو شما رو هم از دست بدم.
مادربزرگ؛ دیشب توی خواب همش ناله میکردی.و اسم چهارشنبه خاتون و سیاهگالش رو تکرار میکردی ، خب داشتی تعریف میکردی که آرزو نکردی، خب بعدش چی شدش؟..
نیلی؛ هیچی با روبان صورتی موههاش رو خوب و خوشل گیس کردم و بستم، اونم رفت دوباره تو چاه...
/√/_ در همسایگی آنها، شهریار، -پسرکغزلفروش خسته و تنها، شوکه مانده به مرور اشتباهِ شب پیش...
®_مردی با غبار درد _یه مردی از جنون شب ، با حسرت رو لبای سرد . -پسرکی از جنس دیروز از زندگی بیزار _یه مرد توی باور یک بانو، توی قلبی ضعیف ولی عاشق پیشهی یار. مهربانو ماندهو کابوس یک رسوایی .دخترسفید گیسوی شهر، با یه قلب عاشق ، محبوس ته باغ ، رفیقِ شفیقش شده تنهایی. بانوی مهربان قصه، گشته محکوم به یه رُسوایی. پسرک غزلفروش ،در کمبود انگیزه و هدف، ناامید گشته از یافتن یک راه حل. شهریار مونده بین دو راهیِ سخت. یکیش ، مبحث آخر ، توی کلاس درس یأس ، یعنی فرمول تیــغِ تیــز و ردّ پاش روی شاهرگـ دست چپ و بعد قصهی خون و درد و زخم ، آخرشم که کُشتنِ نَفس. دومیش هم احترام به سُنّت و یا سبک پُستمُدِرن ، که سرکوفت و ترور شخصیت ، شنیدن نصیحت و جروبحث و گفتگوی کم خاصیت ، بعبارتی جای جستجو و یافتن یک راه حل ، نشستن و نوشتن وصیت و نامهی الوداع و شستشوی کَفَن بعدشم که ، طناب حلقه دار. و سپس سکوی پرواز و چوبهی دار. آخرشم که حلقهی گرد طناب رو به دور گردن انداختن ، و دقت وسواسگونه در گـِره زدن، مثل زمان کراوات انداختن و دگمهی آخر یَقِه رو بستن. اشهد و مثل اسم رمز گفتن و بعدشم که از این دنیا رفتن.
حال در انزوای روانپریشانه ،شهریار مونده با نگاهی افسرده، خیره به طناب دار، انعکاس نور کم ، بروی دیوار نمناک و بوی مومِ شمع. اون از زندگی مایوس. _ یه بانو با خلوتش مانوس ... یه بانو کنج خلوت خیال، گوشهی خزان خوردهی باغ. _با نگاهی شرمسار ، بانویی توی آغوش احساس، سوی خاکستری شهر ، در پیچ و خم محلهی ضرب ، آنسوی رودخانهی زر ، یه زن دور از غرور مرد، یه زن بی تاب واسه فرداس!... یه بوسه با تمام عشق، برای چشمای مهتاب. _صدای هق هق فریاد، بازم میپیچه آهسته به دور شاخههای به هم تنیدهی یاس!...
چند نفس بالاتر ، بعد از عبور نرم از کوچه پس کوچههای به هم گِره خوردهی شهر، درون محلهی پیر و آجرپوش ساغر ، زیر سقف کرایهای و کج ،زن بیوه ، در بلاتکلیفیهای غریب ، خسته از خستگیها ، به عبور لنگ لنگان روزها چشم دوخته ، تا بتواند شاید به لطف نفس وجود گذر زمان ، روزبه روز از طعم تلخ حادثه فاصله بگیرد ، و در انتهای ناامیدیها ، اندکی به آیندهای نامعلوم دلخوشو امیدوار مانده. هر لحظه اش درگیر با افکار دلهره آور است
. سوی دیگر قصه ، بانوی عاشق شهر ، ساکن خستهی باغ توسکای زرد، زخمیاز لکهی ننگ ، بر دامن گلدار دارد او عاشق و بیتاب پیچیده شده بر غمناک ترین نفسهای خویش!...
شب شهر را دربر میگیرد. باران به شدیدترین شکل ممکن میبارد و شهر خودش را غسل میدهد ، هرکس کنج خلوت خویش ، به چیزی میاندیشد. برخی هم که شبزنده داری تنها تخصصشان است. شبها برایشان تعبیر فرصتی برای دورهمیهای شاد است و در این شب پاییزی و سرد به نحوی مشغول خاطره سازی هستند. اما درون محله ضرب شهریار رأس ساعت ۹ با داوود قرار دارد و برای امتحان روز بعد ، قرار است با او درس کار کند، و از طرفی شوکت خانم ناگاه به یادِ نذر اشتباهش قبل از تولد شهریار میافتد ، او همواره با این نگرانی که نکند فرزندش جوانمرگ شود روزها و سالها را طی نموده ، او که برای پرستاری از پیرزن مریض احوالِ همسایه ، بیدار مانده و از آنجاکه ، همچنان دفتر پسرش را میخواند از دغدغههایش آگاهست و زانوی غم بغل کرده. شوکت هرگز فکرش راهم نمیکرد که شهریار در بدترین و سختترین چالش زندگیش بسر ببرد اما درون دفترش هیچ از آن ننویسد. (شوکت هرگز فکر آنرا نکرده که شهریار تمام این سالها از سَرَک کشیدن مادرش به دفتر کاهیرنگ آگاه بوده)
. در پاییزِ غمساز و زرد رشت ، هرکسی به نحوی درگیر دلتنگیهایش است. اکثرأ در پشت خاطراتشان ، قصهای از یک رابطه دارند ، کوتاه یا بلند ، فرقی ندارد ، زیرا اکثر غریببه یقین ، مبتلا به فرجامیتلخ و اندوهناک میشوند. درون شهر ، اگر از تکتک افراد پرسش بعمل بیاید و تحقیقی جامع صورت گیرد تا بلکه آن معشوق بیوفای زمانه و آن شیرین قصهها را بیابند ، انگاه بیشک همگان ادعای مظلومیت و دلشکستگی از بدعهدی یاری میکنند که دیگر کنارشان نیست و در روزی از روزها ، بیوفایی کرده اند و آنها را با کوهی از غم تنها نهاده اند. اما هیچ آشکار نمیگردد که این یاران بیوفا و ستمگر کی بودهاند که اکنون هیچ کجا نمیتوان انها را یافت.!؟. گویی همگان همچون پیرپسر شهر، علی لحافدوز، عاشقو شیفته و دلدادهی شخصی مسافر و رهگذر از این شهر بودهاند و طرف بد و بیوفای غصه از شهر هجرت کرده زیرا این افراد بیوفا را هیچ کجای این شهر نمیتوان یافت، و حتی اگر بیابیم باز در عین شگفتی خواهیم یافت که آنها نیز خودشان قربانی و دلشکستهی قصهی عشقند. این عشق همچون زنجیری به هم بافته شده است که همه را به یکدیگر پیوند میدهد و هریک از دیگری گذر میکند تا به بعدی وصل شود ، اما بیخبر که فرد جدید نیز از انان گذر خواهد کرد تا به شخص دیگری پیوند بخورد و این قصه همچنان ادامه دارد تا بیانتها. ، اما دراین بین ، شهریار تافتهی جدابافتهایست. او تنها کسیست که میان انبوه عاشقان دلشکسته و مظلوم نمایانی حق بجانب، سینه سپر میکند و با ابُهَتی پرغرور و قابل تحسین، میگوید؛♪
من!.. این من بودهام آن شخص بیوفای غصهها. این من بودهام که ابتدای مسیر جوانیام را به خویشتن خویش غرره شده ام و همچون فردی خودشیفته ، خود را به غلط و از روی بیتجربگی و خامی،والاتر از دیگران پنداشتهام. اما از کسی پنهان و پوشیده نیست که شهریار نیز، به نوبهی خود، یکی از عاشقانِ دلشکسته و زخمیِ شهر است. اما او آنچنان با مهربانو و عشق ناخواندهاش گرفتار است که فرصتی برای اندیشیدن به قلب شکستهاش ندارد. او در خلوت خویش مینشیند و بیمقدمه شروع به نوشتن میکند»»
∆
_ _____________________ _ ____________________ _
نیلیا از پنجره به بیرون نگاه میکند. نورِ چراغِ برق، کوچه را روشن کرده. باران میبارد و گویی که این خزان زردترین در گذر ایام است ، و آسمان پیوسته میبارد . این لحظات سرد ، زرد ، خسته و پر درد ، و روزهای طولانی خیالِ تمام شدن ندارند. نیلیا در پشت پنجرهی خاک گرفته و زَهوار دررفته و سوی دیگر ماجرا شهریار از درون کوچه ساعتیست که به بازوی کوچهی میهن زل زده و خیره ماندهاند . اما انگار خبری از داوود نیست که نیست . شهریار که دفتر و قلمیدر دستش دارد از چنین انتظار طولانی و بیسابقهای به تَنگ آمده و حوصلهاش سر رفته . دو دستش را پشت کمرش حلقه کرده و بی وقفه و پُرتکرار عرض کوتاهه کوچهی بن بستشان را قدم میزند. نیلیا نیز گاه از خیره ماندن به بازوی کوچه خسته شده و نگاهی به زیر پنجرهشان به حرکات شهریار میاندازد. کلافگی در حرکات شهریار موج میزند ، او سرش را برخلاف معمول پایین انداخته و به قدمهای کوتاه و پرتکرارش خیره مانده ، و هر از چندگاهی نیز سرش را کمیبالا آورده و زیر چشمینگاهه تیز و گلایهمندی به ابتدای کوچهی باریک و بلندشان میکند . و هربار نیلیا نیز همزمان با شهریار نگاهش را سوی ابتدای کوچه شلیک میکند اما خبری از داوود نیست. نیلی وقتی از آمدنِ داوود ناامید میشود ، آهی از ته احساس ظریفش بر شیشهی ترک خوردهی لحظات میکشد. _ آنگاه نیلیا بلند شده و کوچه را که حالا از تک و تا افتاده و در سکوتِ سردِ شبِ پاییزی به خواب رفته، رها میکند تا به بسترِ خیالهای بی پایانِ آزار دهنده، برود...
نیلیا در عجب مانده که چطور امشب داوود مانند دیشب رأس ساعت ۹ برای درس خواندن نزدِ دوستش شهریار نیامده. این در حالی است که شب پیش، خودش از پشت قابِ شکستهی پنجره شنیده بود که داوود برای رفع اشکال و پرسش سوالهای شب قبل امتحان با شهریار راس ساعت ۹ در آنجا قرار گذاشته بود. اما اکنون عقربههای ساعتشان، کِـــشانکشان خود را به ۱۱ رسانده و هیچ امیدی به آمدن داوود نیست . »ساعاتی بعد..« دقایقِ کُند و آزار دهندهی شب بسیار آرام میگذرد. گویی که ثانیهها بی نوسان و کُند میگذرند. حسی عجیب و بد یومن در هوا موج میکشد و از دَرزِه پنجرهی چوبی به مشامِ نیلیا میرسد .
نیلیا از لمس چنین حس ِ دلشورهآوری جا میخورد ، چهرهاش منجمد و شوکه میشود و بی حرکت به نورِ سوسوزَن و ضعیف چراغ فیتیلهای و نفتسوزِ رویِ تاخچهی اتاق خیره میماند. نگرانیها بر روحش رخنه میکنند. نیلی با مکث و اضطراب، تمام افکار منفی و دلهره آور را قورت میدهد ، آنگاه خیلی خشک و غیرمعمول زاویهی ٱفُقِ نگاهش را به سمت مادربزرگش میچرخاند. او خواب است. پس به ناچار نیلیا نیز به بستر خواب ، تن میدهد ، اما درون احساسش بخوبی میداند که مشکلی برای داوود پیش آمده.
این در حالیست که آنسوی خیابان در محلهی ضرب ، در خانهی دوست ، داوود تب دارد و بیتاب است. خواب به چشمش نمیآید، تمامِ تنش درد میکند، انگار توی کوره افتاده و قادر نیست تکان بخورد. کمر و پاهایش خواب رفته، ولی از ترسِ لرزِ بیشتر، حرکت نمیکند و جا به جا نمیشود. همین که میخواهد تکان بخورد، یا دستش را از زیرِ لحاف بیرون بکشد، لرز میکند.
_ داوود توی نور ضعیفی که از تیرِ برقِ کوچه میتابد، به ساعتِ روی دیوار نگاه میکند. نمیفهمد چرا عقربهها این طور کُند پیش میروند. کُفری میشود و آه میکشد. هر بار که خیال میکند یک ساعت گذشته، از نگاه به ساعت، میفهمد فقط ده دقیقه طی شده، و بیشتر عاصی میشود. چارهای ندارد و باید این شکنجه را تحمل کند و آرزو کند صبح زودتر از راه برسد. داوود در دوزخی که در آن گرفتار شده، گاهی چند دقیقهای به خواب میرود، و تازه در معرضِ هُجومِ افکارِ پریشان قرار میگیرد. در خوابِ آشفته، اتفاقاتِ روز، آزار دهنده و تکراری توی ذهنش مرور میشود.
نیمه شب است و بارانِ تندی میبارد. صدای برخوردِ دانههای باران با حلبِ سقف بگوش میرسد و بازی باد با درختان و سر و صدای شاخهها شنیده میشود. به نظر میرسد شدتِ باران تا حدی ست که باز ایوان را خیس کرده. شبِ سرد، طولانی و مرموز شده و داوود در حالی که هنوز تب دارد، احساسِ ناتوانی و ترس میکند. با صدای شدیدِ باران، مادر داوود از خواب میپرد، و داوود وقتی میبیند که مادرش بیدار شده ، احساس امنیت میکند.
مادر؛ -وای خدایا، چه بارونی... داوود جان، بیداری؟... چیزی میخوای واسه ت بیارم؟
داوود؛ -اگه یه چایی بهم بدی، ممنون میشم. _مادر؛-الان برات میریزم...خدایا این چه بلایی بود که سرِ پسرم اومد.
®داوود میداند نیم ساعتی تنها نخواهد بود و همین باعث میشود با آرامش بخوابد. سوی دیگر ماجرا ، تخیلات به خلوت نیلیا هجوم میآورد. ناگاه خیالات و توهمات او در یک خواب عجیب رو به سمت ناشناختهها پیش میرود. در سکوت شبانگاهی ،نیلیا به صداهای ضعیف و خفیفی گوش فرا میدهد و از نظر مُتَوَهِم و رویاپردازش از پشت قاب چوبی پنجره، باد چیزی میگوید. نیلیا سرش به روی بالش ، و چشمانش به روی فرشی ،بافته شده از خیال، آرام میگیرد . او بیخبر از واقعیتهای موجود ، برای خود دنیایی متفاوت ساخته و خودش را تکدختر شاهزادهی شهر پریان میشمارد که صفوف طویلی از خواستگاران از دور و نزدیک برای غلامیبه پشت درب کاخشان آمدهاند. جیرجیرکی درون کوچه نوایی سر میدهد و ذهن او از شنیدن جیرجیر ، پر از ابهام و تشویش میشود، لحظاتی بعد چشمانش سنگین و بخواب میرود، و درون رویایهصادقه گیر میکند. او در حالتی مابین رویا و خاطره، اسیر تکرار یک کابوس میشود. او خوابِ پنجشنبهی خیس را میبیند، همان پنجشنبهی نأس در سالها پیش. پنجشنبهای که از ظهر عبور کرده بود، زیر تابش آفتاب ، باران میبارید ، و در چشم برهم زدنی ، قطع میشد، صدای خندهی پسرها درون کوچه بند میآمد و نگاههایشان سوی آسمان ، وصل میشد. رنگین کمان ، از پشت ابرها ،سبز میشد. بادبادکـی از دست تقدیر به آسمان پرواز میکرد در لحظهای کوتاه به هوا بر میخواست و بر شاخهی خشکیدهی انار ، گیر میکرد. پسرک همسایه ، از عمود دیوار ، بالا رفته و بر روی اوصاف حیاط ، میغلتید، و در لحظهای شوم با پسرک همسایه، چشم در چشم میگشت. پسرک از شدت ترس درون حوضی از جنس تشنج ، و خالی از آب میافتاد و نیلیا برای کمکش پیشش میرفت تا کمکش کند اما غیر ارادی روبان صورتی رنگش از شانهاش بروی بازویش حرکت کرده و سمت شهریار همچون مار حرکت کرده و در نهایت به دورِ مچ دستش پیچیده میشد. نیلیا حالاتش در خواب دچار آشفتگی میگردد و مادربزرگش او را صدا میکند
♪نیلیا... نیلیا... عزیزدلم بیدارشو. چرا توی خواب ناله میکنی؟..
-® درهمین لحظه، آنسوی دیوار اتاق، درون خانهی همسایه، شهریار که دچار بیخوابیست، صدای نالهی دخترانهی نیلیا را میشنَوَد، از جای برخواسته و در یک لحظه تمام غم و غصههایش را درون رختخواب جای میگذارد. او با تعجب و کمیترس ، بُهت زده به دیوار و همان سویی که صدا آمده خیره میشود.سپس به آرامیصورتش را سمت دیوار میبرد. و گوشش را به دیوار مشترک با همسایه، میچسباند. با انگشت اشاره آن یکی گوشش را میگیرد تا بهتر بشنود صداهای پشت دیوار را!.. ٫_‹آنسوی دیوار درون خانهی متروکه› ٬،٫ ♪مادربزرگ؛ نیلیاجان دخترم، بیدارشو...
-®نیلیا از کابوس به دنیای بیدارها و هوشیاری میرسد، با چشمانی منبسط و دهانی نیمه باز، با ترس دلهره به مادربزرگ نگاهی میکند.و میگوید؛♪
مادرجون اگه بدونی چه خوابی دیدم!.. دقیقأ توی خواب برگشتم به ده ، یا دوازده سال پیش، و اون پنجشنبهی رنگین کمانی..
..
-®شهریار از اینکه صدای دخترک بیجسم و خیالی را اینچنین واضع میشنَوَد ، دچار حسی دوگانه میشود. هم برایش ارزشمند و حیرت آور است و هم دچار شک به سلامت عقلانی خود میشود. کمیبه لحظاتی که تجربه کرده متفکرانه ، میاندیشد . از خودش میپرسد ♪یعنی دارم خواب میبینم؟!..
نه! کاملا واضح و مفهوم تمام کلماتش رو شنیدم. این اولین باره که یک و یا چند جملهی پیدرپی از داخل خانهی متروکه میشنوم . قبلا فقط بیمقدمه و ناگهانی چند کلمهای در حد (سلاممادرجون) رو میشنیدم و چون خیلی زود صداش قطع میشد ، من به شک میافتادم ، که آیا تـَوَهُـم بوده و خیالاتی شدم؟
یا واقعا چنین چیزی رو شنیدم!؟. اما خب، نه!.. حتی یکبار که مهربانو بیخبر اومده بود اینجا و توی حیاط روی نیمکتچوبی نشسته بودیم، چنین اتفاقی افتاد و مهربانو هم کاملا مثل خودم صداشو شنید. پس من اشتباه نمیکنم. اما الان و این حرفهایی که از طرف اون صدای دخترونه زده شد ،
چی؟.. کاملا اسم خودمو واضح شنیدم. اون داشت به چیزی اشاره میکرد که یک طرفش من بودم. پس من اون روز که توی حیاط خونهی متروکهی همسایه تشنج کردم ، کاملا اون دختربچه رو دیدم . با اون رُبان صورتی. خدای من ، توی زندگی چه تقدیر عجیب و باورنکردنیای برام نوشتی. توی این کائنات و هستی لایتناهی حتی به وجود و حضور خودمم شک میکنم وقتی اتفاقات و نشانههایی رو که طی زندگیم تجربه کردم رو کنار هم قرار میدم. عمق این قضیه خیلی بیشتر از اونیه که من تصور حضور . چون کاملا یادمه که پانزده سالگی ، توی چلهی زمستون و اوج بارش برف، اون شب شوم و نأس ، درون خوابی که دیده بودم ، همین تصویر و همین دخترک با چشمای پاک و معصومش بود که پیش اومد و رُبان صورتی رنگی رو از موههاش باز کرد و به دور مُچ سوشا بست. و فرداش فهمیدم که سوشا ، شب قبل دقیقا در همون لحظه که من درگیر با کابوسش بودم ، زیر آوار سقف فوت کرده. من نمیفهمم و گیج شدم. اگه این دختری که من توی خواب و بیداری دیدم و با اون چشمای غمگین معصوم و پاک ، موجود و یا مخلوق خوبیه، پس چرا توی خواب ، پیام آور مرگ سوشا بود......
-®در انبوه سوالات و تصورات ، شب به صبح رسید.
z
★_روز بعد، غروب، درون باغ توسکا...
_غروب دم بود که شهریار پیش مهری آمد ، و بعد از کمیجر و بحث ، با هم قحر کردند. شهریار رویش را کرده بود سوی دیوار ، و غم و غصهاش را قورت میداد شهریارخان ... شهریارجون!...
®شهریار پشت به مهری ، روی به دیوار بنبست باغ نشسته، کمیقوز کرده و آب بینیاش براه افتاده ، هرازگاهی ، چند نفس درمیان ، بینیاش را بالا میکشد. به سادگی میتوان فهمید که او بُغضَش ترکیده ، وبه سبب اشکهایی که سرریز گشته ، آب بینیش براه افتاده. مهری با صدایی غمناک و لطیف؛♪شهریار داری گریــه میکنی؟ شــهَـریار جونم !.. الــهی!. آقای من ، محبوب من، عشق من ،حُرمت اشکاتو نگه دار. میخوای خندهات بیارم؟. میخوای قلقلکت بدم؟. اصلا میخوای باز از اون شعرای چرت و پرتم برات بخونم که نه سر داره نه سامان. یه حرفی بزن. لااقل برگرد سمت من. تا صورتتو ببینم. اینجوری خیال میکنم باهام قهری. توی دفتری که دلنوشتههاتو نوشته بودی و بهم هدیه دادی ، یه چیز خوشل موشل توش برام نوشته بودی، الان بهت میگم که چی نوشته بودی : آهان... یادم اومـَدِش، نوشته بودی برام که≈
(نازنینم نشه که یه وقت روحت پُرغَــم بشه، نشه یه وقتی دردات لبریز چشمات بشه، یهو اشکات چکه کنه، نگات بوی غم بگیره ، گونههات از خیسی اخمات ، نَم بگیره. اخمات مث ضبدر ، درهم بشه ٫ لحظه لحظه از سرخوشیت کم بشه. نازنینم هروقت، دلت گرفت ، درب و دیوارش رنگ غصه و ماتم گرفت ، داد بزن جیــــغ بِکش. جـــیگر دنیارو به سیخ بکش. یه سنگ گنده بردار، پَرت کن سمت فردات، خنده کن به دردات.)
ـ®شهریار با حالتی سرد و خشکـ ؛♪مگه تو اسمت نازنینه که به خودت گرفتی؟ درضمن من دفتر رو بهت هدیه نکردم ، بلکه خودت به زور گرفتی. _مهری؛ همش منو بشکن. چی گفتم!؟ منظورم اینه که همش غرورم رو بشکن. همش ناراحَنم (ناراحتم) کن. هیچ میدونی از روز اول آشنایی و طی این چند سال ،چند تا غروبو گریه کردم؟ قطره قطره آب شدن ثانیههام ،قد لحظههای خوبمون گریه کردم. شهریارجونی، هنوزم یکی نشسته روی ابرها . اون حاکم هفت آسمونه. پس غصه نخور ، چون خودش حکیمه . اون ، مارو به هم میبخشه، واسه همینه که میگن اون رحمان و رحیمه. نگران کفترای یاکریمه. دیگه وقت خندههای بی بهونهست. دل من از عشق تو ،دیوونهست. اینا همه بازیه این زمونهست. تو اگه پیشم نباشی ، دنیام دیگه ویرونهست. کافیه که فقط کنارم بمونی ، تا مشکلاتمون حل بشه. همین که رختمان زیر یک آفتاب و بروی یک بَند خشک بشه کافیه.
-®شهریار باز بینیاش را بالا میکشد ، صدایش را صاف میکند ، و با لوکنت ، سعی در طبیعی جلوه دادن صدایش میکند و میگوید؛♪ م.من که گریه نکردم، مگه بچهام که گریه کنم!.. س سرما خ،خوردم ، بینیم چکه م،میکنه. مَـ،مـَرد کـ،کـه گـ،گریه نمیکنه. مَـرد اگه غـ،غـَم بیاد سُراغ،غِش ، بجای گـ،گریه ، پامیشه ر،راه میـ، میره و ،و فکـر چاره میـ، میکنه. -®مهربانو یک مقدار از فاصلهی مابین خودشان را کم میکند و با شیطنت به او نزدیکتر شده و با همان حالت سَرخوشــی و شیطنت خاص و مختص خود ، به رسم همیشگی ، شروع به خواندن شعرهای بیسر و ته و کودکانه میکند ، بعبارتی آن رگــِ مخصوص و شیرین عقلانهاش ،را رو میکند، و میگوید؛♪
برات شعــر بخونم تا خندهات بیارم؟.. پسرکـ نازنازی، اگه ازم بیزار بشی ، فرار کنی از دستم ، آواره و حیران بشی ، سر به بیابون بزاری ، از چشمم پنهان بشی، اگه برام عـــُریان بشی ، چون شاخهای لرزان بشی، در اشکها غلتان بشی ، دیگه زنده نمیزارم تو رو. اما اگه نیای و یارم نشی ، شمع شب تارم نشی ، شاداب ز دیدارم نشی، دیگه نمیخواهم تو را . گر محرم رازم نشی، بشکسته چون سازم نشی ،تنها گل نازم نشی ، دیگر نمیخواهم تو را. گر بازنگردی از خطا ، دنبالم نیایی هر کجا، آی سنگدل ،ای بیوفا ، دیگر نمیخواهم تو را...
®شهریار لبخندی سرد بر احساسش مینشیند. رویش را سمت مهربانو میچرخاند و نگاهی عمیق و بُغضآلود به زُلف سفیدش میکند. بیاختیار سوالی از عمق وجودش میشود مطرح و او اینبار بدون هیچ لوکنتی این سوال را میپرسد♪ مهربانو حرف دلت رو بزن، بگو لُپ کلامت چیه؟ چی توی سرت میگذره. تو ازم شاکی و گلایهمندی بخاطر حادثهی چندشب پیش، و منو تهدید میکنی که اگه باهات ازدواج نکنم، و یا باهات فرار نکنم، میری ازم شکایت میکنی و به پدرت میگی که من به زور و بقصد دستدرازی به نجابتت چنین کاری کردم، اما پس چرا الان که من زانوی غم بغل کردم، و فکر چارهام، تو داری از خوشحالی آواز میخونی و بلبل زبونی میکنی؟ شاید کاسهای زیرِ نیم کاسهاته!؟.. ®مهری بدون اینکه از سوال و پرسش رُک و پوستکندهی شهریار برنجد، و یا حتی بیآنکه بخواهد پاسخش را بدهد، با همان لَحن کودکانهای که داشت، به شوخی و با لودگی گفت؛
♪کاسه؟.. کدوم کاسه؟.. ما آش نداشتیم . اگه میداشتیم ، براتون میزاشتیم. ولی به کاسه نیاز نمیداشتیم. چون آش رو با جاش براتون میزاشتیم. صدنار بده آش ، به همین خیال باش. _®درعین شیرین عقلانه بودن رفتارش، او زیرکانه در حرفهایش واژهها را انتخاب مینماید تا به این ترتیب ، به نحوی هم بیاعتنایی خودش را نسبت به گفتهها و پرسشهای شهریار نشان داده باشد ، و هم به طریق دیگر با غیر مستقیمترین حالت ممکنه ، پاسخی به او داده باشد. از همین رو در ادامهی حرفش به متلک و منظور میگوید♪؛ اصلا نَقلِ آش نیستش اما اگه شما اصرار به آش داری ، باشه منم قبول میکنم، پس آش کَشک خالَـته، بخوری پاته، نخوری پاته. اگه هم دستش زده باشی که دیگه هیچی، واویلااا، چون دیگه اونوقت پات نیستش.
بلکه گَـردَنت هستش. هرچند الان در اصل حکایت ما ربطش به آش نیست وگرنه خودم برات یه آشی درست میکردم که یک وجب روغن روش داشته باشه. حکایت خربزهست. اینکه هرکی خَـربُـزه بخــوره، باید پای لرزش هم بشینه. حالا تازه اول راهی. چون رفتی ته باغ خربزه خوردی و گیر باغبون نیفتادی. ®شهریار که باهوش و نکتهسنج است ،کاملا متوجهی نکات کلیدی و لُپ کلام و پیامیکه در حرفهای مهربانو نهفته بود میشود ، و نگاهش در افسردگی ، منجمد شده و یخ میبندد. مهری مکث کوتاهی میکند، درحالی که کنار شهریار نشسته، برگ زردی در دستش میگیرد و بیاختیار شروع به ریز ریز کردنش میکند، او پاهایش را که یک وجب از سطح زمین بالاتر مانده ، در هوا تاب میدهد، نگاهش در تفکری عمیق خیره به جایی نامعلوم از روبرویش میماند. چنان به نقطهای ثابت زُل زده و چشمانش را ریز کرده که پلک از پلک نمیجنباند. او برای اولین بار پس از مدتهای مدید، دست از شیرین زبانی میکشد و با صدای معمول و کمیمسن تر از سابق ، با لحنی غمگین و خسته ، با ملایمت و از ته دل میگوید؛♪ _ دلم کسی رو میخواد مث خودم دیوونه. کسی کهتوی باغ بین درختای توسکا به دنبال مرغ و خروسها بیفته. صدای قهقههی خندهاش رو توی لحظات زندگیم وِل بده. منو از دریای احساسش سیراب کنه. بعد عمری محدودیت و مشقّت ، منو از این خفقان و محرومیتها نجات بده و به ساحل آرامش و آسایش برسونه. آسمون طوفانزدهی زندگیم رو صاف و آفتابی کنه. در تلألوی خوشبختی و سعادت منو از تمام کمبودها و خلأهای روزگار، خالی کنه. به نسیمی، عطر عشق رو بواسطهی بوسهای ناگهانی ، بهم هدیه بده. کسی که گاه کودک بشه، و یا کودکانههای بیریاحم رو درک کنه، برام بیمنّت بادبادک بسازه، تا منم بدمش به دست آسمون. دلم کسی رو میخواد شبیه به هیچ کس. آنقدر صافوساده که بوسهای گونههاش رو گل بیاندازه. از اونهایی که میشه کنارشون لذتی بی نهایت را تجربه کرد. البته کمیهم دیوونه باشه. شبیه به خودم. شبیه به خودت. شبیه خودمون. منو تو (باکمیمکث..)
یـــــعنی ، شبیه به ما ٰ... _بسته بودم ﻣﻦ پیش از تو ، کل ﻋﻤﺮﺩﻟﻢ ﺭﺍ، به ﺳﺮﺍﺏ !! شهریار تو برام همچون کبوتر سفیدِ خوشبختی شدی که نشستی روی بام تقدیرم بیخبر... از شوق بودنت ، روزها سرمست و مدهوش شدم ، سخت پُر از اندیشهی شکارت من شدم. من برایت از جنس خیال بافتم توری سفید ، تا بکشم بر صورتم ، و تو بگذاری برسرم تاج عروس. اما غافل شدم که آن تور ، همچون دام خواهد شد برایم در تب و تاب مسیر عاشقی. من سر راهت نشستم هر غروب، تا که شدم اسیر عشقت ، منِ ساده منِ خام. انتور سفید گردید برایم همچو دام! ﺑﺎﺧﺘﻢ ﻣﻦ پس از آن ﺩﻟﻢ ﺭﺍ، برباد فنا دادم آرامشم را در ﺷﺐهای ﻣﺒﻬﻢِ باغ از ﻛﺎﺑﻮﺱِ ﭘﺮﻳﺪَنَت ﺍﺯ سرِ ﺑﺎﻡ !! ﺑﺎﺧﺘﻢ ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ، تک و تنها تهِ باغ، دوختم با ناامیدی چشم بﻪ سایههای تیره و تار، سوختم درون هرآنچه ساخته بودم در آغوشِ خیال. غرق غربت شدم هر غروب از بانگ اذان.
من زدم هر تقویم ﺑﻮﺳﻪ ﺑﻪ ﻟﺒﻬﺎﻱ ﺧﺰﺍﻥ !! اما حال ، گویی که من صید و تو صیاد شدی. من شدم در دام عشق ، اسیر و بَردهی احساس و رام. تو نیز هوای پریدن داری از سر بام انگار!. من همه گشتم منت و خواهش ، لبریز اصرار و تو نیز شدی پر ز انکار . . ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻃﺮﻑ ﻛﻮﺩﻛﻴﻢ، ﺧﻮﺍﺏ ﺩﻳﺪﻡ ﻳﻜﺒﺎﺭ! ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺻﺎﺩﻕ ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺷﻢ! ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻣﺴﺖ ﺷﻘﺎﻳﻖ ﺑﺎﺷﻢ ! ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻏﺮﻕ ﺷﻮﻡ، ﺩﺭ ﺷﻂ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻭﻓﺎ ﺍﻣﺎ ﺣﻴﻒ، ﺣﺲ ﻣﻦ ﻛﻮﭼﻚ ﺑﻮﺩ . ﻳﺎ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﻣﻐﻠﻮﺏ. ماندهام تک و تنهاو غریب ،تهِ دنیایِ خیال، ماتم گرفته رنگ دلم، کنجِ این باغ ِ سیاه! ﺑﺨﺪﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ، ﻣﻴﺸﻮد عهد و پیمانی ببندی با دلم؟ یا که حتیِ ﻣﺮﺍ عقد ﻛﻨی؟ ﻭ ﺭﻫﺎﻳﻢ نکﻨی ﺗﺎ ﺗَﺮﺍﻭﻳﺪﻥ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﺍ ﺩﺭﻙ ﻛﻨﻢ ! ؟ ﺗﺎ ﺩﻟﻢ ﺑﺎﺯ ﺷﻮﺩ؟ شهریار خسته ام از این رکود و از این ثبات. این سالهای مملوء از درد شدهام سرگشته و دیوانهتر از پیش ،همچو سراب. از فرط این خستگیهاست که به مهرِ تو بستهام دل. من از این سکوت سردِ تنهایی، از خانهنشینی و ناتوانی، سالها بیماری ، از عقایدِ خشک پدر و سُلفههای تکراری، از این همه باید و نبایدهای اجباری ، از اسارت در زمان ، از سایههای درختان بلندِ تکراری ، از جنگیدن با جبر زمانه و زندگی به سبک یک زندانی ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ! تو باید مرا ﺩﺭﻙ ﻛﻨی، مرا دریابی/•نقطه تمام/.
کمیبعد... _درون محلهی عیان نشین ، لیلی در گوشهی اتاقش زانوی غم بغل کرده و برای دل خود مینویسد :↓
∆_ در این غربت ، باز درون کوچه کسی عاشق باران شده است . این دروغ است ولی نامِ تو عنوان شده است پردهی صافِ اتاقت به کناری رفته …و همین باعثِ یک شَکِ دو چندان شده است…فصل چشمان تو آن قدر هوایش سرد است . که شبیه نفس باد زمستان شده است چه قَدَر فکر کنم سوء تفاهم باشد که کسی پشتِ نفسهای تو پنهان شده است بس کن آقا، برو و شال و کلاهت بردار .مدتی هست دلت مثل خیابان شده است . آسمان ابری و بغضی به گلویش انگار .موعدِ ریزش یکبارهی باران شده است.
y
-®صدای پارسهای سگ از درون حیاط ، رشتهی افکارش را پاره میکند. بیشک افراز آمده. لیلی از ترس ورود افراز به اتاق و همصحبتی با وی ، به روی تخت خوابش میرود و خودش را به خواب میزند. در همین حین که چشمانش را به دروغ بسته، افکارهایی بیربط و رهگذر به سمتش هجوم میبرند. -®شهریار که دوقدم بعد از آن شب طوفانی ، در سیاه چال افسردگی گیر کرده ، از سر قرارش با مهری به خانه باز میگردد. درمانده و رنجیده خاطر، گوشهی اتاقش مینشیند، چشمش به قلم و خودکار میافتد، بروی کاغذی کاهی مینویسد↓
-∆خستهام. خسته... خسته ام از خستگیهام. خستهام از خودم. از همه. از صدای وجدان که شده میز مَـحکَمِه. آه.. چه احساس رمزآلود و سنگینی. همه چیز توی زندگیم سیاه سفیده. هیچی رنگی نیست. دلم برای روزهای قدیم تنگ شده. روزهایی نه چندان دور. حتی به نزدیکای یکسال پیش. آنروزها هم همچون اینک از زندگی خسته بودم. اما اکنون که آب از سرم گذشته و تا خِرخِره در مکافات غوطهور شدهام ، ارزش آنروزها را بهتر حس میکنم. خدایا آسایش و آرامش رو از هیچکی نگیر. به حدی در سیاهی فرو رفتهام که احتمالا پوستم کُلُفت شده. یه خونسردی و بیرَگی خاصی احساس میکنم درون افکار و رفتارم. انگار خودمو به دست زمان سپردهام
تا منو به هرجایی که دوست داره برسونه. فعلا که درحال سقوطم. حین سقوط گاهی میزنم دستوپا. صداهای اطرافم رو گُنگ میشنوم. دلم واسه اون روزهای اول تنگ شده. روزهایی که مهربانو هربار در هر غروب سر کوچهی اصرار حاضر میشد و ازم میخواست براش طرحی بکشم و یا در وصفش شعری بنویسم. از من نخواه که برات شعری بِسُرایَم، چون اونوقت به ناچار وادار میشم که باز مانند تمام زندگی و تمام دفعاتِ پیش از این، به سراغ کاغذپارههایم برم، همان کاغذهایی که در طول نوجوانی تاکنون از این مجله و آن مجله ، جداکرده و گوشهی گَنجهِی انباری به روی هم تلنبار کردهام ، تنها به یک دلیل. آری٬٫ من بخاطر شعرهایی که درونشان چاپ شده بود ، آنها را محکوم به اسارت در زندان تاریک انبار کردم. و هَـر از گاهی به سراغشون میرفتم ، و یکیش رو انتخاب کرده و از ماباقی جدا میکردم، آنگاه کلمات مورد نظرم را با واژگانش ، تعویض میکردم. اما به چارچوب و وزنش ، دست نمیزدم، زیراکه من... من شاعر نیستم، نبودهام ، و نخواهم شد. من در تمام وجودم ، نقش و نگار، همچون پیچکی پیچیده و از روحم سوی نور اثیری ، بالا رفته . در سرودن شعر، من در حقیقت سارقی بیش نیستم ، سارقی ادبی. من شاعر نیستم و هرگز نبودهام، اما روزگار بد و این مردم ناسازگار این صفت را به من تحمیل کرده. من اوایل بارها فریاد زدم و گفتم ، گفتم که شاعر دنیا ، من نیستم، گفتم که من تنها یکی از هزاران نقاش این شهرم، اما باز این جماعت، منو شاعر خطاب کردند. من حاصل سوء تفاهُم این روزگارم. آن روزها به حرفهایم هیچکس اعتنا نکرد، من همونم که در دومین روز مدرسه، بین پانصد نفر اسمم را از بلندگوی خشن، مدرسه خواندند تا پیش چشمان متحیر و خیرهی اولیایی که جلوی درب مدرسه ایستاده بودند ، به بالای سکوی اول بروم و جایزهای را بخاطر نقاشیام دریافت کنم، اما حتی همان نقاشی را مدیون استعداد کس دیگری بودم ، و خودم نکشیده بودم ، پس حتی من نقاش هم نیستم ، من .... من، منم ، شاید اون عاشقِ تویِ قصهها منم . (®از آنسوی دیوار حیاط، صدای نیلیا بگوش میرسد♪: سلام مادرجون)
-®شهریار ، با شنیدن صدای دخترانه و آشنا ، نگاهش سمت دیوار مشترک با خانهی مخروبهی همسایه میچسبد. لبخندی بزرگ بر احساسش مینشیند. زیرا اینبار واضحترین صدای ممکن را بگوشش شنید ، صدای دخترکی که هرگز نفهمید اسمش چیست.
سلام دوستان و هنرجویان و دانشجویان هموطن . اگر از حال استاد و دوست و هم وطن خودتان شین براری صیقلانی یعنی جناب استاد اقای شهروز براری صیقلانی جویای احوالید باید بگویم خدمتتان که ایشان خوب و در سلامت بسر میبرند ، و در المانهامبورگ اشنایدربیرهافنهانزر گانزر هد کیلینزابیچ دب لیچ بستری هستن و بهبود قابل توجهی نسبت به زمان حضور در ایران پیدا کرده اند . بنده رضا سمرقندی هستم ، و اطلاع دقیق از سلامت ایشان دارم. . با ارزوی سلامت بهبودی بیشتر ایشان . برقرار و پاینده و قلمتان مانا باشد.
رضاسمرقندی
این اهنگ رو به استاد عزیزمون شهروز براری صیقلانی تقدیم میکنیم که. بهترین استادمون بوده و یادشان تا ابد خواهند ماند در قلب تک تک مان . با توجه به ارادت. استاد براری به اشعار مولانا رومی، بد ندیدم که این اهنگ رو به اشتراک بزارم.
تعداد صفحات : 2