loading...

داستان کوتاه

داستان کوتاه

بازدید : 2041
دوشنبه 7 ارديبهشت 1399 زمان : 21:24
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه

معرفی سه اثر از سه سبک متفاوت و موفق را با من یعنی شرمین نوژه همراه شوید؛
_____________________________1____________________________
ﺩﺍﻧﻠﻮﺩ ﮐﺘﺎﺏ ﺳﻤﻔﻮﻧﯽ ﻣﺮﺩﮔﺎﻥ ﻋﺒﺎﺱ ﻣﻌﺮﻭﻓﯽ
ﮐﺘﺎﺏ ‏« ﺳﻤﻔﻮﻧﯽ ﻣﺮﺩﮔﺎﻥ ‏» ﻧﻮﺷﺘﻪﯼ ‏« ﻋﺒﺎﺱ ﻣﻌﺮﻭﻓﯽ ‏» ، ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩﯼ ﻧﺎﻡﺁﺷﻨﺎﯼ ﻣﻌﺎﺻﺮ ﺍﺳﺖ . ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﺮﻧﺪﻩﯼ ﺟﺎﯾﺰﻩﯼ ﺑﻨﯿﺎﺩ ﺳﻮﺭﮐﺎﻣﭗ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ۲۰۰۱ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺁﺩﻡﻫﺎ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻧﯿﻤﻪ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ، ﻣﻦ ﻣﺎﻝ ﻧﯿﻤﻪﯼ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﻭ ﻧﯿﻤﻪﯼ ﺩﻭﻡ . ﺁﻥ ﮐﻪ ﻧﯿﻤﻪﯼ ﺍﻭﻝ ﻋﻤﺮﺵ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻩ ، ﺑﺮﺍﺩﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﭘﺎ ﺟﺎﯼ ﭘﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ؛ ﭘﺪﺭﯼ ﻣﺴﺘﺒﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻣﯿﺖﺧﻮﺍﻩ ﻭ ﺁﻥ ﮐﻪ ﻧﯿﻤﻪﯼ ﺩﻭﻡ ﺭﺍ ﺯﯾﺴﺘﻪ ، ﺑﺮﺍﺩﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﺷﺎﻋﺮ ﻭ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ ، ﺟﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻧﺴﻞ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻥ ﻣﻌﺎﺻﺮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ . ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ ﺩﺭﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﺑﺘﺬﺍﻝ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻋﺼﯿﺎﻥ ﻣﯽﮐﻨﺪ ، ﺩﻝ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﻣﯽﺳﭙﺎﺭﺩ ﻭ ﺗﻼﺵ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻻﺍﻗﻞ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪﯼ ﺍﻧﺰﻭﺍﯾﺶ ، ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﻋﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﭘﺴﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﺴﺎﺯﺩ . ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﯿﺶ ﻣﯽﺭﻭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺪﻝ ﻣﯽﺷﻮﺩ . ﺗﻀﺎﺩ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯽﯾﺎﺑﺪ ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﯾﮑﯽ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺳﺖ . ﺍﻣﺎ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺍﯾﻦ ﻫﺎﺑﯿﻞ ﻭ ﻗﺎﺑﯿﻞ ﻣﻌﺎﺻﺮ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺍﺯ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺭﻭﯾﺪﺍﺩ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﻣﻌﺎﺻﺮ ﺍﺳﺖ؛ ﺭﻭﯾﺪﺍﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻪ ﻫﺎﺑﯿﻞ ﺭﺍ ﭼﻮﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﺎﻗﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩﻩﺍﻧﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻗﺎﺑﯿﻞ ﺭﺍ . ﻋﺒﺎﺱ ﻣﻌﺮﻭﻓﯽ ، ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪﻧﮕﺎﺭ ﻭ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩﯼ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ، ۴۶ ﺳﺎﻝ ﺩﺍﺭﺩ ، ﺟﻮﺍﯾﺰ ﺩﺍﺧﻠﯽ ﻭ ﺑﯿﻦﺍﻟﻤﻠﻠﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﻮﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺪﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪﻧﺎﭼﺎﺭ ﺗﺮﮎ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ . ﻣﻌﺮﻭﻓﯽ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺳﺎﮐﻦ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ، ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻣﯽﻧﻮﯾﺴﺪ ﻭ ﺗﺴﻠﻄﺶ ﺑﺮ ﺷﯿﻮﻩﻫﺎﯼ ﻣﺪﺭﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥﻧﻮﯾﺴﯽ ﻭ ﺷﻨﺎﺧﺘﺶ ﺍﺯ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻭ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻣﺮﻩﯼ ﭘﺮﻣﺨﺎﻃﺐﺗﺮﯾﻦ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﮔﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ﮐﺘﺎﺏ ﺣﺎﺿﺮ ﺭﺍ ﻧﺸﺮ ‏« ﻗﻘﻨﻮﺱ ‏» ﻣﻨﺘﺸﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ‏ شهروز براری صیقلانی رمان نویس معروف سایت موفق نود و هشتی‌ها در مصاحبه با ارین نیوز دانلود رایگان رمان
2
_____________________________2___________________________
نویسنده آﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯿﺪﺭ ﺳﺎﻝ ۱۹۹۷ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﭘﺮﻃﺮﻓﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺳﻪ ﺷﻨﺒﻪﻫﺎ ﺑﺎ ﻣﻮﺭﯼ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﺭﺵ ﻭ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﺑﯽ ﻧﻈﯿﺮﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪ . ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯿﭻ ﺁﻟﺒﻮﻡ ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺎ ﻓﺮﺩﯼ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻣﻮﺭﯼ ﺷﻮﺍﺭﺗﺰ Morrie Schwartz ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭ ﯾﻌﻨﯽ Mitch Albom . ﻧﻘﺶ ﺍﺻﻠﯽ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﯾﺎ ﺑﻪ ﺗﻌﺒﯿﺮﯼ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻮﺭﯼ ﺷﻮﺍﺭﺗﺰ Morrie Schwartz ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺤﻮﻩ ﻋﻤﻠﮑﺮﺩ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﺪﺭﯾﺞ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺎﻓﺖﻫﺎ ﻭ ﺳﻠﻮﻝﻫﺎﯼ ﺑﺪﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﮐﻞ ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ . ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ ﺧﻮﯾﺶ ، ﺑﻪ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﮐﻤﺎﻝ ﺑﺮﺳﺪ .
در دو فصلنامه‌ی ویرگول قسمت نقد و بررسی ستون شین براری ، جناب اقای (شهروز براری صیقلانی ) ‏» ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﺛﺮ ﻣﯿﭻ ﺁﻟﺒﻮﻡ ﻣﯽﮔﻮﯾد
‏« ﮐﺘﺎﺑﯽ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﺭﺵ ﻋﺎﻟﯽ ، ﺳﺨﻨﯽ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺯ ﺧﺮﺩ ﻭ ﺩﺍﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻋﺸﻖ ، ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﺳﻮﯼ ﭘﯿﭽﯿﺪﮔﯽﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺗﺮﺳﯿﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ‏»
____________________________________________________________
ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺏ ﺳﻪ ﺷﻨﺒﻪ ﻫﺎ ﺑﺎ ﻣﻮﺭﯼ :
‏« ﺁﺧﺮﯾﻦ ﮐﻼﺱ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﭘﯿﺮ ﻣﻦ ﻫﻔﺘﻪﺍﯼ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﺍﻭ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯽﮔﺮﺩﯾﺪ ، ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩﺍﯼ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪﯼ ﺍﻭ ، ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻮﺗﻪﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﺎﻣﯿﻪ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺑﺮﮒﻫﺎﯼ ﺻﻮﺭﺗﯽﺭﻧﮕﺶ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﻨﺪ . ﮐﻼﺱ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺳﻪﺷﻨﺒﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺻﺮﻑ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯽﺷﺪ . ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺩﺭﺱ ﻣﺎ “ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ” ﺑﻮﺩ . ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﺩﺭﺱ ﻣﯽﺩﺍﺩ . ﻧﻤﺮﻩﺍﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﻧﺒﻮﺩ ، ﻣﺎ ﻫﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺷﻔﺎﻫﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ . ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﻮﺍﻻﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻫﯽ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻬﻢ ﺧﻮﺩ ﺳﻮﺍﻻﺗﯽ ﻣﻄﺮﺡ ﮐﻨﯽ . ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡﺩﺍﺩﻥ ﮔﻬﮕﺎﻫﯽ ﺣﺮﮐﺎﺕ ﺟﺴﻤﺎﻧﯽ ﻫﻢ ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺑﻮﺩ . ﻣﺜﻼ ﻻﺯﻡ ﻣﯽﺷﺪ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﯼ ﺑﺎﻟﺶ ﺟﺎﺑﻪﺟﺎ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﮕﯿﺮﺩ . ﺗﻨﻈﯿﻢ ﻋﯿﻨﮏ ﺭﻭﯼ ﺑﯿﻨﯽ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻫﻢ ﻭﻇﯿﻔﻪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻮﺩ . ﺑﻮﺳﯿﺪﻥ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯽﺷﺪ . ﺑﻪ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﻧﯿﺎﺯ ﻧﺒﻮﺩ . ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺕ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﻣﻄﺮﺡ ﻣﯽﺷﺪ ، ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺗﯽ ﺍﺯ ﻗﺒﯿﻞ ﻋﺸﻖ ، ﮐﺎﺭ ، ﺟﺎﻣﻌﻪ ، ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ، ﭘﯿﺮﺷﺪﻥ ، ﺑﺨﺸﻮﺩﻥ ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺮﮒ . ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺩﺭﺱ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺑﻮﺩ . ﺩﺭ ﺣﺪ ﭼﻨﺪ ﮐﻠﻤﻪ . ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﻓﺎﺭﻍﺍﻟﺘﺤﺼﯿﻠﯽ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺗﺪﻓﯿﻦ ﺍﻭ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﺷﺪ . ﺑﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻧﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﻧﺒﻮﺩ ، ﻗﺮﺍﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺭﺳﺎﻟﻪﺍﯼ ﻣﻔﺼﻞ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ . ﺣﺎﺻﻞ ﮐﺎﺭ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﯿﺪ . ﺁﺧﺮﯾﻦ ﮐﻼﺱ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﭘﯿﺮ ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺩﺍﺷﺖ . ﺁﻥ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ‏»
_______________________________3_________________________
______________________________3__________________________
قسمتی از رمان همخونه

رمان همخونه | مریم ریاحی کاربر انجمن رمان98
3 COM.ROMAN98.WWW برای دانلود رمانهای بیشتر به رمان 98 مراجعه کنید
این کتاب در سایت رمان 98 آماده شده است. برای دیدن انجمن اینترنت خود را روشن و روی لینک زیر کلیک کنید:
انجمن رمان 98 شهروز داستان کوتاه رایگان
ظهر بود اواخر شهریور با این که هوا کم کم روبه خنکی می‌رفت اما آن روز به شدت گرم بود خورشید با قدرتی
هر چه تمام تر به پیشانی بلند و عرق کردهی حسین آقا می‌تابید قطره‌های ریز و درشت عرق از سر روی او
آرام آرام و پشت سرهم ریزان بودند و روی صورتش را گرفته بودند چهره‌ی آفتاب سوخته اش زیر نورخورشید
برق می‌زد اما گویی اصال متوجه گرما نبود و همان طور شیلنگ آب را روی سنگ فرش حیاط بزرگ و زیبای
حاج رضا گرفته بود و به نظر می‌رسید قصد دارد آنها را برق بیاندازد . حسین آقا حاال دیگر هفت سالی می‌شد
که سرایدار‌ی خانه‌ی حاج رضا را بر عهده داشت یعنی درست از وقتی که عموی پیرش بعد از سالها خانه
شاگردی حاج رضا از دنیا رفته بود به یاد عمویش و مهربانی‌هایی که او در حقش کرده بود افتاد او حتی آخرین
لحضه‌ها هم از یاد برادر زاده‌ی تنهایش غافل نبود و از آقای )احسانی ( خواهش کرده بود مش حسین را نیز به
خانه شاگردی بپذیرد.حسن آقا غرق در تغکراتش هر ازگاهی سرش را تکان می‌داد و با لبخند دندان‌های
نامنظم و یکی در میانش را به نمایش می‌گذاشت. صدای در حیاط که با شدت کوبیده می‌شد او را از دنیایش
بیرون کشید شیلنگ روی زمین رها شد آب سر باال رفت و مثل فواره دوباره روی زمین برگشت یک جفت کفش
کهنه که پشتش خوابانده شده بود لف لف کنان به سمت در دویدند در حالی که صاحبشان بلند بلند می
گفتSadآمدم صبر کنید آمدم( با باز شدن در چهره درخشان دختری با پوستی لطیف و شفاف و قامتی متوسط
نمایان شد در حالی که با چشمان سیاهش به حسین آقا چشم دوخته بود یا لبخند شیطنت باری گفت: سالم
چه عجب مش حسین!یک ساعته دارم زنگ می‌زنم
توی حیاط بودم دخترم صدای زنگ رو نشنیدم دیرکردی آقا سراغت رو می‌گرفت...
یلدا منتظر شنیدن باقی حرفهای مش حسین نماند محوطه‌ی حیاط را به سرعت طی کرد پله‌ها را دو تا یکی
کرد و وارد خانه شد.آن جا یک خانه‌ی دو طبقه‌ی دویست متری بود که در یک از نقاط مرکزی شهر تهران
ساخته شده بود نه خیلی قدیمی‌و نه خیلی جدید اما زیبا و دلنشین بود انگار واقعا هر چیزی سر جایش قرار
داشت حیاط بزرگ با باغچه‌‌‌ای که بی شباهت به یک باغ نبود وانواع درخت‌ها و گل‌های زیبا در آن یافت می
شد در خانه به راهروی نسبتا طویلی باز می‌شد که دیوارش با تابلو فرش‌های ابریشمی‌زیبا تزیین شده بود و
فرش‌های کناره‌ی دست بافت زیبایی کف آن را زینت می‌داد راهرو به سالن بزرگی منتهی می‌شد که در

دختری ک رهایش کردی  جوجومویز

بازدید : 2356
يکشنبه 17 اسفند 1398 زمان : 21:31
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه

داستان کوتاهدریافت
عنوان: پرستار و دکتر رقصیدن برای روحیه بخشیدن به بیماران مبتلا به کرونا
حجم: 3.09 مگابایت
توضیحات: قصیدن پرستاران و دکترها برای بیماران کرونایی
دریافتا سپاس از تمامی‌پرستاران و دکترهای باشرف و با غیرت . مرسی از شما .... دریافت
عنوان: دکتر و پرستار برای روحیه بخشیدن به بیماران مبتلا به ویروس کرونا رقصیدند
حجم: 4.12 مگابایت
توضیحات: رقص پرستار برای روحیه بخشیدن به بیماران مبتلا به ویروس کرونا

داستان کوتاهکلیک نمایید. و دریافت کنید
عنوان: پرستار و دکتر رقصیدن برای روحیه بخشیدن به بیماران مبتلا به کرونا
حجم: 3.09 مگابایت
توضیحات: قصیدن پرستاران و دکترها برای بیماران کرونایی


دریافتبرای مشاهده و یا دانلود کلیپ کوتاه رقص پرستار و دکتر برای روحیه بیماران کرونا رو از اینجا دریافت نمایید


شهروزبراری صیقلانی، شهروز براری صیقلانی ملقب به شین براری in page 35paper dayli.news 07Feb 2004

بازدید : 565
جمعه 15 اسفند 1398 زمان : 0:28
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه

سلام دوستان

من رزیتا قریشی چهاردهی هستم از پرسنل کادر تیم پرستاری بیمارستان رازی شهر رشت ، گیلان . ایران . من طی مورخه 10بهمن ماه ، 1398 الی 10 اسفند 1398 بعنوان پرستار در بیمارستان انجام وظیفه نمودم . و اکنون علاماتی حاکی بر مبتلا به ویروس کرونا در من مشاهده شده و من بطور داوطلبانه اعلام و به قرنتینه امده ام. قرنتینه در محیط غیر بهداشتی و بی توجه به نکات اصولی در مکان نامعلومی‌برپا شده . که اکنون روزانه با مینی بوس ددر نوبت‌های جداگانه‌‌‌ای بیست نفر بیست نفر از سطح شهر رشت و معابر و پیاده رو‌ها عابرین مشکوک به ابتلا به ویروس را به اینجا میاورند و همگی در محیط کوچک و مشترکی نگهداری میشویم . و من با توجه به علم پزشکی که دارم ایمان دارم تعدادی از این ورودی‌های جدید کاملا به اشتباه به اینجا اورده شده اند . زیرا فردی که تشخیص میدهد که. چه کسی از رهگذران مبتلا و دیگری سالم است از سواد پزشکی برخوردار نبوده و تنها بدلیل درجه دمای بدن انان تشخیص به ابتلا میدهد .

او فرق یک فرد تب دار معمولی را با افراد مشکوک به ابتلا را نمیدهد .

اکنون هفت روز است که بطور مثال خانمی‌با اسم فاطمه ع ، و خانم رقیه میم . ، به اینجا اورده شده اند و انان هیچ علامتی از ابتلا به بیماری را نشان نداده اند . و بی شک اگر از ما جدا نشوند بطور ختم مبتلا خواهند شد .

من بنابر تجربه میدانم که افراد مبتلا. سلفه‌های خفه و مانند اوق زدن میکنند ، چون ریه انان توان انجام سلفه‌‌‌ای کامل را ندارد و به زبان عامیانه ، سولفه‌ی انان نمیشکند و فقط حالتی همچون اوق زدن و بالا اوردن را دارد . اما چندی از این افراد هیچ سولفه‌‌‌ای نمیکنند و انان نیز پس از چندی زندگی با ما. مبتلا میشوند

زمان کار یکماهه در شروع بحران کرونا ، تعداد تلفات و فوتی‌های بخش عفونی بیمارستان رازی بطور تقریبی بصورت تساعدی بالا میرفت ، نه بشکل پلکانی .

یعنی اگر روز اول سه فوتی بود ، روز بعد نه نفر و روز بعد :-18 نفر و به همین تناسب افزایش مییافت. میدانم باورش دور از باور شماست ولی ما حتی بدلیل پر بودن سردخانه ، اجساد داخل کاور را درون اتاق‌های کنار سردخانه گذارده بودیم و در مدیریت چگونگی انتقال انان شدیدا دچار مشکل بودیم . و تا روز اخر حضورم. در انجا حدود تقریبی بیش از صد و بیست متوفی داشتیم . البته تعداد زیادی را به دولت اباد یعنی باغ رضوان. انتهای ارامستان انتقال داده بودند و به خاک سپرده بودند.

و تعداد باقیمانده فوت شدگان درون بیمارستان. مربوط به چند روز اخر. بوده . و به ما گفته شده بود که به صلاح عمومی‌جامعه نیست تا از میزان فوت شدگان اگاه شوند زیرا هیستریک عصبی به انان دست میدهد و دچار وحشت عمومی. میشوند. .

حلالم کنید .. . . . .

رزیتا قریشی

داستان کوتاه این مطلب نقل قول از پیج شخصی سرکار خانم رزیتا قریشی است .

این. پرستار. خوب و. انساندوست در. وضعیت بحرانی. بودند و از تاریخ 12 اسفند از ایشان هیچ تماس ، پیام ، و خبری در دسترس. نیست و مسیولان قرنتینه هیچ پاسخی از. شرح حال سلامت ایشان نمیدهند و. و خانواده‌ی این عزیز در بلاتکلیفی بسر میبرند.

برایشان سلامتی. ارزو میداریم . و امید بهبودی تمامی‌ مبتلایان . شین براری صیقلانی.

۲۰/۰۳/۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰

شهروز براری صیقلانی

بازدید : 872
پنجشنبه 14 اسفند 1398 زمان : 2:32
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه

مجموعه داستان‌های کوتاه حقیقی عجیب ولی واقعی ، کلیک کنید. پرونده‌های عجیب


رمانکده فارسی کلیک کنید


دریافت
عنوان: شهروز براری صیقلانی رمان مجازی سیامک عباسی اهنگ
حجم: 7.76 مگابایت
توضیحات: اهنگ عاشقانه سیامک عباسی



شاعره موفق و نوگرای وطن   لیلا محمدی لیلا محمدی ن شاعر سپیدسرا بیژن الهی محمد شیرین زاده شاعر خوب و با احساس نوگرا محمد شیرین زاده شاعره  سپید سرای  فارسی سپپید هنرجویان هنرکده شین شاعره جوان و خوش قلم سبک نو شاعره شاعر سبک نو داستان کوتاه مهسا پهلوآن چیستا یثربی از شاعرین  خوش قلم وطن ، از هنرجویان استاد  صاحب سبک مدرنیته  شین چیستا یثربی نرگس دوست از هنرجویان هنرکده از شاعرین  خاص و کاریزماتیک نرگس دوست سرکار خانم  نسیم لطفی نسیم لطفی داستان کوتاه نویسنده هنرجویان هنرکده شین شاعره جوان و خوش قلم سبک نو

بازدید : 898
پنجشنبه 14 اسفند 1398 زمان : 4:58
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه

منوچهر پرواز بعد از پنج سال تحمل حبس در زندان لاکان رشت ، به روز ازادی خود میرسد و با تمام هم بندی‌های خود خداحافظی میکند او نیز مانند هم سلولی‌ها و هم بندی‌هایش به اتهام و جرم قاچاق مواد مخدر به زندان افتاده بود و تمام پنج سال را با ریاضت و سختی‌های رایج درون زندان سپری کرده بود و برای آینده اش برنامه‌های جدیدی در حد ایده‌های بلند پروازانه داشت که سبب روشن شدن نور امید کوچکی در ظلمات و سیاهیه مطلق دلش سو سوء بزند ،

منوچهر پرواز پنج سالش را گذراند و روز ازادیش مطلع شد که او جریمه‌ی نقدی هم شده بوده و باید به خزانه واریز کند اما او که پنج سال را در حبس گذرانده بوده هیچ پس اندازی نداشت ، او را بردند و پس از تحمل مدت حبس به نزد اجرای احکام شعبه‌‌‌ای که وی را پنج سال پیش محکوم نموده بود . و قاضی جدید شعبه از وی پرسید که آیا توان مالی اش را دارد تا جریمه‌ی سنگین نقدی اش را پاریز کند؟

منوچهر پوزخندی زد و گفت؛ من اگر پول داشتم که دست به خلاف نمیزدم حاج اقا....

من اگه پولی داشتم ، پشتی داشتم ، سرمایه و ثروتی داشتم ، اگه ارث میراثی داشتم یا کسو کاره درست درمونی داشتم که هرگز قاچاق نمیکردم تا با جونم بازی کنم بخاطر انجام ب

کار خلاف قانون . تمام جوانی خودمو تاوانش رو بدم . شما چه توقعی داریداا!...

قاضی ؛ پس نداری؟ خب مثل ادم بگو ندارم. چرا سرتق بازی در میاری و. بد لحن جواب میدی ، کاری نکن بلایی سرت بیارم که مرغای اسمون به حالت مشکی بپوشن و زجه بزنن ، خب پس باید به میزان جریمه ات حبس بکشی ، یعنی در اصطلاح میشود ؛ جریمه ،بدل از حبس

منوچهر را به زندان بردند و او مدت بسیاری را مجدد در حبس بسر برد و در بهار سال 66 به اخرین روز حبس خود رسید و مجدد با دوستانش و هم بندی‌هایش خداحافظی نمود ، وسایل درون زندانش را که اعم از فلکس چای و بالش و شلوار گشاد کردی و یک عینک شکسته بود را به فرد کارگری که طی دوران حبس در اتاقش کارهایش را انجام میداد و خودش نیز زندانی بود و دوران حبسش را میگذراند بخشید . در اصطلاح رایج درون محیط زندان ، به چنین شخصی میگویند ؛ زحمتکش .

زحمتکش فردی ست که با هر دلیل و نیتی داوطلب انجام امور نظافت و شستشو و کارهای خدماتی یک اتاق در زندان باشد . معمولا به ازای چنین لطفی از سوی زحمتکش. ، باقیه زندانیان بنا بر قانون نانوشته‌‌‌ای خود را بدهکار مرام معرفت فرد زحمتکش میدانند و به او ترحم خاصی نشان میدهند . بطور کلی زحمتکش‌ها افراد بی ادعا و ساکت و ارام تری هستند که از حاشیه فرار میکنند و تماما بفکر انجام امور اتاق هستند از طرفی نیز با این کار خود را مشغول میکنند تا بلکه مدت گذر دوران حبس را راحت تر و کم رنج تر بگذرانند .

زحمتکش وسایل را از منوچهر گرفت و گفت؛ اق منوچ ، من نگرانم.

منوچهر؛ من ازاد شدم . و از این خراب شده و چهار دیواری دارم خلاص بشم ، بعد چرا تو نگرانی؟

زحمتکش؛ اخه من دیشب خواب بدی دیدم ، خواب دیدم دست و پاهات قلف و زنجیر شده و مث فیلم‌های خارجی توی یه صحرای خشک و بی ابو علفی و بهت یه پوتک دادند و باید صخره‌ها رو خورد کنی ، و لباس سفید با خط‌های ابی پوشیدی و به پاهات وزنه وصل شده .

منوچهر خندید گفت. ؛ چی میگی؟ مگه خول شدی؟ این چرت و پرت‌ها چیه که میگی ؟ نگران نباش حتما دیشب تب داشتی و خواب بد دیدی.

منوچهر پرواز اسمش خوانده شد و از همگی خداحافظی کرد و از بند و کلیدور اصلی بیرون امد و به زیر هشت رفت

. (زیر هشت؛ محوطه‌ی کوچکی است که ما بین سالن اصلی زندان و قسمت اداری زندان قرار دارد و برای گذر از‌‌ان‌نیاز به دلیل موجه و یا مجوز خاص میباشد و معمولا کسی را به انجا فرا نمیخوانند مگر برای امر مهمی‌، همچون ازاد شدنش . گاه نیز برای تنبیه یک زندانی ، وی را در انجا و به میله‌های افقی درب جانبی زیرهشت ، دستبند میزنند تا درس عبرتی برای باقی زندانیان باشد)

منوچهر به زیر هشت رفت و از نگهبانان و مدیر فرهنگی ، و پرسنل زندان خداحافظی نمود ، او لباس‌هایش را که پس از شش سال برایش تنگ شده بودند تحویل گرفت و هنگام پوشیدن پیراهنش ، نگاهش به نقطه‌ی نامعلومی‌از دیوار روبرو خیره مانده بود و غرق در افکاری مشوش از شنیده‌هایش گشته یود ، او به چیز‌هایی که زحمتکشش گفت می‌اندیشید و این نکته که طی سالها تجربه‌ی هم اتاق بودنش با زحمتکش ، وی اعتقاد شدیدی به خواب‌های او دارد ولی اینبار اما.... زحمتکشش خواب‌های خوبی را ندیده برای او... و او دچار احساس دوگانه‌‌‌ای است که متضاد یکدیگرند ، او سرگرم پوشین لباسش بود که بطور تصادفی سرآستین و زیر بغل لباسش پاره شده و صدای جر خوردنش سکوت درون افکارش را محو نمود .

منوچهر سبیل‌هایش را تاب داد و در ایینه دیواری نگاهی به خودش انداخت و دستی به خط مویش کشید از اخرین نگهبان و دربان نیز خداحافظی نمود و از زندان خارج شد، و از درب کشویی بزرگ زندان لاکان وارد هوای ازاد و فضای باز شد، اکنون اسمان سقف ابی رنگ لحظاتش بود و هیچ دیواری چهار سویش را تنگ و تار نکرده بود و هیچ درب فلزی‌‌‌ای نیز راهش را سد نکرده بود .

البته او هنوز دویست متر تا فنس جدا کننده‌ی پارکینگ زندان از جاده‌ی لاکانشهر رشت فاصله داشت . و عبور و مرور در محیط پارکینگ عمومی‌ازاد بود و حتی رهگذران و افراد محلی نیز گاه از یک درب پارکینگ وارد و از سوی دیگرش خارج میشدند تا میانبری زده باشند ، در حاشیه جاده یک سری تاکسی زرد رنگ به صف ایستاده اند. و دلال ایستگاه لاکان به رشت ، برای سوار کردن مسافر فریاد میزند و میگوید؛ رشت یه نفر ، رشت یک نفر، بیا سوار شو حرکته ، فقط یه نفر. خانم رشت میای؟ اقا فقط یک نفر؟ شما رشت میای؟ یک نفر حرکت

منوچهر نگاهش به سه اتوبوس بنز قرمز رنگی می‌افتد که درون محوطه‌ی وسیع و باز پارکینگ زندان کنار هم صف شده اند و شوفر نیز به لنگ مشغول تمیز کردنش است ولی راننده‌هایش همگی سرباز و چپیه به گردن هستند ، او چشمش به دادستان وقت شهر رشت می‌افتد که خداوردی نام داشت و بدلیل متمایز بودنش و کارهای بی نهایت عجیب و خاصی که در سالهای اخیر مرتکب شده بود همگان وی را به خوبی میشناختند ، منوچهر در لحظه‌‌‌ای کوتاه با خداوردی چشم در چشم میشود و از نگاهه تیز و اخم و سکوت خداوردی ، کمی‌هول میشود و لبخندی زده و دستی به معنای سلام تکان میدهد تا عرض ادبی کرده باشد ، خدا وردی او را با حرکت دست ، فرا میخواند

منوچ با قدم‌های لرزان و مضطرب. پیش میرود ، و با حالتی محترمانه و مودبانه با لحنی که نشانگر ندامت و پشیمانی و سرشکستگی باشد میگوید؛ سلام حاج اقا خداوردی ، من ازاد شدم . ببخش اگه زمانی خاطر شما رو ازرده کرده باشم طی دوران محکومیتم . من دیگه هرگز دست به خلاف نمیزنم ، اگه امری ندارید من مرخص بشم.

خداوردی با اخم به وی زول زده و میگوید؛ لش ببر

منوچ با نگاهی متعجب و رنجیده سرش را بالا می‌اورد و نگاه تندی به وی میدوزد و با حرص و غضب نفسی عمیق میکشد و اخم میکند و بر میگردد تا به سمت جاده اصلی برود ، چند قدم بیشتر نرفته که خداوردی میگوید ؛ واستا ، برگرد بیا اینجا ببینمت . کارت دارم نرو.

منوچهر باز میگردد و دیگر اثری از لبخند بر لبش نیست و با اخم به او زول زده

خداوردی؛ کجا میری؟

منوچهر پرواز؛ خانه‌ی پدری ام در رشت

خداوردی ؛ کجای رشت هستش؟

منوچهر؛ سمت محله‌ی آفخراء

خداوردی؛ پس برو توی اتوبوس اولی بشین تا یه جایی برسونیمت.

منوچهر؛ مزاحم نمیشم، خودم میرم. شما به زحمت می‌افتید اخه

خداوردی؛ بهت میگم لش ببر توی اتوبوس

منوچهر لحظاتی بعد خودش را دستبند و پابند خورده درون اتوبوس همراه منتخبی از شرور ترین و مخوف ترین زندانیان زندان‌های دیگر گیلان در میابد .

و مطلع میشود که قرار است بدترین و شنیع ترین جرایم و محکومان محبوص در زندان‌های ایران را دستچین و روانه‌ی جزیره کنند. اما او به چه اتهامی‌توسط دادستان به دیگر اشرار و محکومان پیوسته بود؟ خودش نیز نمیدانست . چون که وی تازه برای لحظاتی کوتاه بود که ازاد گشته بود و هیچ جرم ، و یا عمل خلاف قانونی مرتکب نشده بود. چه برسد به انکه بخواهد بواسطه‌ی جرم تحت پیگرد قانونی قرار گیرد و یا دستگیر شود و بازداشت و سپس روانه‌ی دادگاه گردد . او‌هاج واج مانده بود که این چه شوخی مسخره ایست که با وی میکنند.

از جانبی نیز میان صد‌ها زندانی محکوم به حبس ابد و یا قاتلان جانی و بلفطره و یا اشرار بی عاطفه و حیوان صفتی که همگی خصلت ضعیف کشی دارند ،جراءت اعتراض کردن ندارد و صدایش در گلو خفه میشود ، او در میابد که. برای یکروز و یکشب است اتوبوس در حرکت است و بجای جزیره انها سمت کویر میروند ، و انگاه در میابد که پس بی شک جزیره مورد نظر در دریای خزر واقع نشده و حتما در دریای عمان و یا خلیج فارس واقع شده.

منوچهر سه سال را در جزیره‌‌‌ای ناشناخته که هیچ اسم و رسمی‌ندارد و برای تلف کردن و کشته شدن مجرمان خاص استفاده میگردد سپری نمود ، و او از هجده زندانی بازمانده‌‌‌ای بود که از سیصد و هفتاد محکومی‌طی سه نوبت در بهار 1366 ، و پاییز 1366 و اسفند 1366. به‌‌ان‌جزیره انتقال داده شده بودند .

خداوردی دادستان متفاوت‌‌ان‌سالها که داستان‌های باور نکردنی‌‌‌ای پیرامونش نقل میشود و آوازه اش همچون خلخالی حاکم شرع دوره اول انقلاب بوده در نهایت چند سال بعد درون خودروی رنو خارج شهر قزوین. بیرون. کارگاه سنگ پاسازی ، با کلت کمری خودمشی نمود و جسدش پیدا شد .

بازدید : 623
سه شنبه 12 اسفند 1398 زمان : 10:07
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه

شاعره ایرانی . ژیلا مساعد ، لیلا کردبچه، چیستا یثربی. و.....از بهترین‌های شعر وطن .


شاعر سبک نو مهسا پهلوان ، نسیم لطفی ، نرگس دوست ، از تازه‌های شعر نو وطن هستند


چیستا یثربی از شاعرین  خوش قلم وطن ، از هنرجویان استاد  صاحب سبک مدرنیته  شین چیستا یثربی ، اثار متعددی از این بانوی خ.ش قلم در سبک‌های سپید، نو ، موج نو موجود است .....


هنرجویان هنرکده شین شاعره جوان و خوش قلم سبک نو اقلیدی ، فروغ فرخ زاد فروغ فرخزاد


نرگس دوست از هنرجویان هنرکده از شاعرین  خاص و کاریزماتیک نرگس دوست . از شعرای خوب و احساس نویس ما از اساتید خوب ادبیات و شعرسرایی


ژیلا مساعد ژیلا مساعد


داستان کوتاه . مریم سوادکوهی ، لیلا کردبچه ، هدیه ، سیمین دانشور، پروین اعتصامی‌،


تمامی‌عزیزانی که عکس مبارک شان و یا نام گوهروارشان این مطلب را نورانی و. با ارزش نموده از شاعرین محترم و توانمندی هستند که. اشعاری همچون اشعار ذیل را سروده اند . و از تک تکشان سپاسگذار و. قدر دانسم. در ضمن از اینکه بنده و وبلاگ و وبسایت ملقب به جناب اقای براری را. لایق دانستید. بسیار شادمان و. خرسندم . قلمتان مانا ... تهمینه سعادتی اجرودی. ﭘﻠﮏ ﺯﺩﻡ ... ‏( ﺷﯿﻮﺍ ﺍﺭﺩﻭﺋﯽ ‏)

ﺑﺎﺯﺩﻳﺪ : 2358

ﺗﻮ ﻫﻨﻮﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ

ﺳﺮﺩ ﻭ ﺳﻨﮕﯽ

ﺑﺎ ﺗﻨﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﯼ ﺩﻝ ﺯﺩﮔﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ

ﭘﻠﮏ ﻣﯽ ﺯﺩﻡ ﻭ ﻋﺸﻖ

ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﮐﻮﮎ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ

ﻋﺸﻖ ﺑﺮﮐﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ

ﮐﻮﭼﮏ ﺍﻣﺎ ﻋﻤﯿﻖ

ﻭ ﻣﻦ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺗﻨﺪ

ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻋﺼﺮ

ﺍﺯ ﺳﺮ ﺑﺮﮐﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ

)) ﺷﯿﻮﺍ ﺍﺭﺩﻭﺋﯽ ((

https://telegram.me/sherebarankhorde

ﻫﺎﯾﻢ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺳﺖ ...‏( ﺳﭙﯿﺪﻩ ﺩﺍﻭﺩﯼ ‏)


با ﺯﺩﻳﺪ : 32

ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﯾﻢ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺳﺖ

ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ

ﮐﻮﭺ

ﺁﻣﻮﺧﺘﻨﯽ ﺳﺖ ...

)) ﺳﭙﯿﺪﻩ ﺩﺍﻭﺩﯼ ((

ﺑﺮﭼﺴﺐﻫﺎ : ﺳﭙﯿﺪﻩ ﺩﺍﻭﺩﯼ , ﺍﺷ

ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﺑﻬﺎﺭﯼ

ﭼﻪ ﻣﯽﻛﻨﻴﺪ

ﺑﺎ ﺑﺮﮔﯽ ﻛﻪ ﺧﺰﺍﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﺩ؟

)) ﺑﯿﮋﻥ ﺍﻟﻬﯽ ((

داستان کوتاه

روسری زرده

ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ

ﻫﺮ ﭘﺎﯾﯿﺰ

ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺑﺎ ﺑﺮﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ

ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ ....

)) ﻏﺰﻝ ﺍﻗﻠﯿﺪﯼ

پنﺞ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺑﻮﺩ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻱ ﻣﺎ

ﻛﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺗﺮﻙ ﻛﺮﺩﻱ

ﻫﻨﻮﺯ ﺻﺪﺍﻱ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ

ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺑﻲ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ

ﺍﺯ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﭘﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ

ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﺳﻴﺎﻩ

ﭘﻴﺎﻡ ﺁﻭﺭﺍﻥ ﺩﻝ ﺗﻨﮕﻲ ﺍﻧﺪ

ﻛﻪ ﻫﺮ ﭘﺎﻳﻴﺰ ﻛﻮﭺ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﺑﻪ ﺣﻨﺠﺮﻩ ﻱ ﻟﺮﺯﺍﻧﻢ

ﻣﮕﺮ ﺳﻔﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﺑﺎﺷﺪ

ﺗﻮ ﻛﻪ ﭼﻤﺪﺍﻥ ﻧﺒﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻱ

ﺭﻓﺘﻲ ﻛﻪ ﺑﻴﺎﻳﻲ

ﻭ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﺳﻜﻮﻱ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﻧﻪ ﻳﻚ ﺩﺭﻳﭽﻪ ﺑﻪ ﺃﺑﺪﻳﺖ

ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻱ

ﻭ ﻣﺎﻩ ﻫﺎ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﻧﺪ

ﺑﻪ ﻧﻘﺸﻪ ﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﺭﻭﻱ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﺯﻝ ﻣﻲ ﺯﻧﻢ

ﻭ ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ

ﭘﻨﺞ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻓﺎﺻﻠﻪ

ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻭﺭ ﺑﺎﺷﺪ !

)) ﺭﻭﺷﻨﮏ ﺁﺭﺍﻣﺶ ((


۹۸/۱۲/۱۱

شهروز براری صیقلانی

بازدید : 860
سه شنبه 12 اسفند 1398 زمان : 10:07
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه

ﭘﻠﮏ ﺯﺩﻡ ... ‏( ﺷﯿﻮﺍ ﺍﺭﺩﻭﺋﯽ ‏)

ﺑﺎﺯﺩﻳﺪ : 2358

ﻫﺰﺍﺭ ﭘﻠﮏ ﺯﺩﻡ

ﺗﻮ ﻫﻨﻮﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ

ﺳﺮﺩ ﻭ ﺳﻨﮕﯽ

ﺑﺎ ﺗﻨﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﯼ ﺩﻝ ﺯﺩﮔﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ

ﭘﻠﮏ ﻣﯽ ﺯﺩﻡ ﻭ ﻋﺸﻖ

ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﮐﻮﮎ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ

ﻋﺸﻖ ﺑﺮﮐﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ

ﮐﻮﭼﮏ ﺍﻣﺎ ﻋﻤﯿﻖ

ﻭ ﻣﻦ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺗﻨﺪ

ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻋﺼﺮ

ﺍﺯ ﺳﺮ ﺑﺮﮐﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ

)) ﺷﯿﻮﺍ ﺍﺭﺩﻭﺋﯽ ((

https://telegram.me/sherebarankhorde

ﻫﺎﯾﻢ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺳﺖ ...‏( ﺳﭙﯿﺪﻩ ﺩﺍﻭﺩﯼ ‏)

ﺑﺎﺯﺩﻳﺪ : 392

ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﯾﻢ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺳﺖ

ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ

ﮐﻮﭺ

ﺁﻣﻮﺧﺘﻨﯽ ﺳﺖ ...

)) ﺳﭙﯿﺪﻩ ﺩﺍﻭﺩﯼ ((

ﺑﺮﭼﺴﺐﻫﺎ : ﺳﭙﯿﺪﻩ ﺩﺍﻭﺩﯼ

ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﺑﻬﺎﺭﯼ

ﭼﻪ ﻣﯽﻛﻨﻴﺪ

ﺑﺎ ﺑﺮﮔﯽ ﻛﻪ ﺧﺰﺍﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﺩ؟

)) ﺑﯿﮋﻥ ﺍﻟﻬﯽ ((

ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ

ﻫﺮ ﭘﺎﯾﯿﺰ

ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺑﺎ ﺑﺮﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ

ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ ....

)) ﻏﺰﻝ ﺍﻗﻠﯿﺪﯼ

بازدید4747 داستان کوتاه

پنﺞ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺑﻮﺩ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻱ ﻣﺎ

ﻛﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺗﺮﻙ ﻛﺮﺩﻱ

ﻫﻨﻮﺯ ﺻﺪﺍﻱ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ

ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺑﻲ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ

ﺍﺯ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﭘﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ

ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﺳﻴﺎﻩ

ﭘﻴﺎﻡ ﺁﻭﺭﺍﻥ ﺩﻝ ﺗﻨﮕﻲ ﺍﻧﺪ

ﻛﻪ ﻫﺮ ﭘﺎﻳﻴﺰ ﻛﻮﭺ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﺑﻪ ﺣﻨﺠﺮﻩ ﻱ ﻟﺮﺯﺍﻧﻢ

ﻣﮕﺮ ﺳﻔﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﺑﺎﺷﺪ

ﺗﻮ ﻛﻪ ﭼﻤﺪﺍﻥ ﻧﺒﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻱ

ﺭﻓﺘﻲ ﻛﻪ ﺑﻴﺎﻳﻲ

ﻭ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﺳﻜﻮﻱ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﻧﻪ ﻳﻚ ﺩﺭﻳﭽﻪ ﺑﻪ ﺃﺑﺪﻳﺖ

ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻱ

ﻭ ﻣﺎﻩ ﻫﺎ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﻧﺪ

ﺑﻪ ﻧﻘﺸﻪ ﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﺭﻭﻱ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﺯﻝ ﻣﻲ ﺯﻧﻢ

ﻭ ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ

ﭘﻨﺞ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻓﺎﺻﻠﻪ

ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻭﺭ ﺑﺎﺷﺪ !

)) ﺭﻭﺷﻨﮏ ﺁﺭﺍﻣﺶ ((

بازدید 5768

باید ان

شﺐﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻧﯽ

ﻭ ﮐﻢﺳﻮ ﺭﺍ

ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ

ﻧﻢِ ﺍﻧﺪﻭﻩ

ﺑﺎﺭﺍﻥِ ﺷﺮﺟﯽ

ﺧﻔﻪ ﺩﺭ ﺁﻭﺍﯾﯽ ﻣﺮﻣﻮﺯ

ﺁﻣﯿﺨﺘﻪ ﺑﺎ ﺑﻮﯼ ﺗﻨﺪ ﻓﻘﺮ

ﻣﺎ ﻣﺜﻞ ﻋﻨﮑﺒﻮﺕﻫﺎﯼ ﺑﯽﺗﺠﺮﺑﻪﯼ ﮐﻮﭼﮏ

ﺗﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﮐﻠﻤﻪ ﻣﯽﺗﻨﯿﺪﯾﻢ

ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺧﻮﺩ

ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺷﺐ

ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺩﺭﺧﺖ ﺧﻮﺵﻋﻄﺮ ﺍﮐﺎﻟﯿﭙﺘﻮﺱ

ﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪﻫﺎﯾﯽ

ﮐﻪ ﻓﻮّﺍﺭﻩﻫﺎﯼ ﺑﯽﺗﻔﺎﻭﺗﯽﺷﺎﻥ

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﻓﻮﺭﺍﻥ ﺑﻮﺩ

ﻭ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺣﺼﯿﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩﻫﺎ ﻣﯽﭘﺎﯾﯿﺪﻧﺪ

ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻟَﺨﺖ ﻭ ﺗﻨﺒﻞ ﺭﺍ

ﻧﺰﯾﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ

ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ

ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺿﺨﺎﻣﺖ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ

ﭘﺸﺖ ﭘﻨﺠﺮﻩﺍﺕ ﺭﺍ

ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻣﯽﮐﻨﺪ

ﻭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﺜﻞ ﺷﭙﺶ

ﺩﺭ ﺣﯿﺎﺕِ ﺣﺲﻫﺎﯾﺖ ﻗﺪﻡ ﻣﯽﺯﻧﺪ

ﺩﺭ ﺁﻥ ﻏﺮﻭﺏﻫﺎﯼ ﺣﺰﻥﺍﻧﮕﯿﺰ

ﺩﻝﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﭼﺮﺍﻏﯽ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﻤﯽﺷﺪ

ﺩﺭ ﺁﻥ ﻏﺮﻭﺏﻫﺎ ﺑﻮﺩ

ﮐﻪ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﻧﺠﺎﺗﻤﺎﻥ ﺁﻣﺪ

ﻭ ﺷﻌﺮ ﻓﺘﺤﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩ .

)) ﮊﯾﻼ ﻣﺴﺎﻋﺪ ((

https://telegram.me/sherebarankhorde

ژیلا مساعد ة

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﺮﺍﺳﻢ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ... ‏( شین صیقلانی ‏)

ﺑﺎﺯﺩﻳﺪ : 8649

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﺮﺍﺳﻢ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ

ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻮﻡ

ﺑﺎ ﻫﺮﺍﺱ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ

ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻮﺩﯼ

ﺑﻬﺎﺭ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ...

ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻢ ﺑﻬﺎﺭ ﮐﺠﺎ ﺭﻓﺖ؟

ﮐﺴﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﺪ

ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ !

شین ...

بازدید : 463
سه شنبه 12 اسفند 1398 زمان : 10:07
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه

ﺷﺒﯿﻪ ﻧﻔﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺗﻮ ﺗﻨﻢ ﻫﺴﺖ

ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺘﻢ ﺟﻠﺐ ﮐﺮﺩﻩ

ﺑﻪ ﺍﺳﺘﻌﻤﺎﺭ ﻣﺮﺩﯼ ﺗﻦ ﺳﭙﺮﺩﻡ

ﮐﻪ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺳﻠﺐ ﮐﺮﺩﻩ

ﯾﻪ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ، ﺩﻭﺭﻩ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻧﻢ

ﺍﺯﻡ ﺩﻭﺭﻩ ، ﻭﻟﯽ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﻣﯿﺸﻢ

ﮐﻪ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺗﻨﻢ ﻫﻢ ﻣﺮﺯ ﻣﯿﺸﻪ

ﻣﻨﻢ ﺍﺯ ﮐﺸﻮﺭﻡ ﺗﺒﻌﯿﺪ ﻣﯿﺸﻢ

ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﺟﻨﮓ ﺳﺨﺖ ﻧﺎﺑﺮﺍﺑﺮ

ﺧﺸﺎﺏ ﺧﺎﻟﯽِ ﯾﮏ ﻫﻔﺖ ﺗﯿﺮﻡ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﺭﺗﺶ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ، ﺑﺎﯾﺪ

ﺧﻠﯿﺞ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﻣﻮ ﭘﺲ ﺑﮕﯿﺮﻡ

ﺑﻪ ﻫﺮ ﺷﻌﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺭﺳﯿﺪﻡ

ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺎﺭﺕ ﺳﻬﻢ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ

ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻦ ﯾﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﻋﺘﺮﺍﺿﻪ ...

ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﻨﮕﯽ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﺗﻦ ﺑﻪ ﺗﻦ ﻧﯿﺴﺖ

مﻬﺴﺎ ﭘﻬﻠﻮﺍﻥ داستان کوتاه


ﻗﺼﻪ

ﺑﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯽﺷﻮﺩ

ﻭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ، ﮔﺮﮔﯽ ﺍﺳﺖ

ﮐﻪ ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺷﺒﯿﻪ ﺟﻨﺘﻠﻤﻨﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ

ﻭ ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺑﺮّﻩ ، ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ

ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮﺩ

ﻭ ﻣﻦ

ﺩﻗﯿﻘﺎً ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﺷﺪﻡ

ﻭﺍﮊﻩﺍﯼ ﮐﻮﭼﮏ

ﺩﺭ ﻫﯿﺌﺖ ﺩﺧﺘﺮﺑﭽﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﺪ ﺍﮔﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﺩ

ﭼﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﯽ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺵ ﺍﺳﺖ

ـ ﻫﻤﯿﻦﺟﺎﯼ ﻗﺼﻪ ﯾﺎﺩﺗﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﺪ !

ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﺮﻭﻡ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﻡ

ﻭ ﺑﺎ ﮐﻔﺶﻫﺎﯼ ﭘﺎﺷﻨﻪﺑﻠﻨﺪ ﺑﻪ ﻗﺼﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ـ

ﺣﺎﻻ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ،

ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﺣﮑﻤﺘﯽ ﺍﺳﺖ !

ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺑﺎﺩِ ﺍﻭﻝ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻣﯽﻭﺯﺩ ﻻﯼ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ

ﻣﺜﻞ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺩﺍﻧﮥ ﺑﺮﻑِ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ، ﮔﻮﻧﻪﺍﻡ ﺭﺍ ﻣﯽﺑﻮﺳﺪ

ﻭ ﻣﺜﻞ ﺑﻮﯼ ﺳﺒﺰﻩ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ

ﺑﯽﻧﯿﺎﺯﻡ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﻫﻤﻪﭼﯿﺰ

ﻃﻮﺭﯼﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﮐﻪ ﺭﺩ ﻣﯽﺷﻮﻡ

ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺁﻏﻮﺷﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺭﺯﻫﺎﯼ ﺳﺮﺥ ﻭﺣﺸﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ

ﻧﻪ !

ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺗﺤﻤﻞِ ﺩﻭﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺯ ﺁﻏﻮﺷﺶ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻡ

ـ ﻋﺠﺎﻟﺘﺎً ﻫﻤﯿﻦﺟﺎﯼ ﺷﻌﺮ ﺑﻤﺎﻧﯿﺪ

ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﺻﻔﺤﮥ ﻗﺒﻞ

ﺑﻪ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵِ ﺍﻭ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ

نسیم لطفی سرکار خانم  نسیم لطفی


ﻣﻦ

زﺧﻤﯽ ﻋﻤﯿﻘﻢ

ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺻﺪﺍ ﺯﺩﻧﺖ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ

ﻭ ﭘﻮﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﭼﻮﻥ ﭼﺴﺐ ﺯﺧﻤﯽ ﺑﺰﺭﮒ

ﺑﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﺸﯿﺪﻡ. لﯿﻼ ﮐﺮﺩﺑﭽﻪ

. . شهروز براری و هنرجویان هنرکده

بی او

با او شدم

بی او ، از تن گذشتم

سراپا ، روح شدم

کالبد که به خاک رفت

یک جرعه‌ی نور شدم

بی جسم و تن

با او ماندم

بی او ، سراپا او شدم

عاشقی ، از جنس قو شدم

۹۸/۱۲/۱۱

شهروز براری صیقلانی

تعداد صفحات : 2

آمار سایت
  • کل مطالب : 21
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 11
  • بازدید کننده امروز : 12
  • باردید دیروز : 20
  • بازدید کننده دیروز : 21
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 215
  • بازدید ماه : 60
  • بازدید سال : 2111
  • بازدید کلی : 55128
  • کدهای اختصاصی